آشوبم آرامشم تویی، به هر ترانه‌ای سر میکشم تویی...

حالا یکیم ندونه و من بخوام بگم اینروزا گرفتارم و سرم شلوغه فکر میکنه بنده یا در حال فیل هوا کردنم یا کشف داروی درمان کچلی ِ کو* شامپانزه‌ها! ولی شماهام دیگه کمی باید سطح توقعتونو از جامعه بیارید پایین! خوب یعنی که چه که هرکی بگه سرم شلوغه ازش توقع دارین کم ِکم دیگه درحال شق‌القمر باشه! همین خود من!! یکی بگه الان دقیقا مشکلت چیه و چرا وقت کم داری به این سوی چراغ اگر جواب آبرومندی داشته باشم که بشه تو در و همسایه درش اورد و باهاش پز "وای وقت ندارم سرمو بخارونم" داد! ولی نمی‌دونم چرا همش از بدوبدوهای الکی زندگانی در حال نقس‌نقس زدنم! البت خدا قسمت کنه در نظر دارم یه بیانیه صادر کنم و خواستار جابه جا کردن ویکند و روزای کاری هفته بشم در دنیا! فکر میکنم در هفته دو روز کار کنی پنج روز تعطیل باشی خیلی معقول‌تره! بعدم با گوگل ترنسلیت بیانه‌امو به هونصد زبان زنده دنیا ترجمه‌اش میکنم و میذارمش رو فیسبوک تو ببین چندتا لایک میخوره و چه جوری ملت براش سر و دست بشکنن!! اگر من نشدم جلودار و رهبر تغییر روزای هفته و رسوندن آدمیزاد به این خواسته دیرینه و کهن تو بیا بزن تو گوش من! هرکیم بخواد جلوم وایسه و مقاومت کنه با تقریب خوبی میتونم قول بدم که از وسط قاچش میکنم!!! حالا ببین! فقط امیدوارم این وسط اول از همه دستم به خون یارجانان آلوده نشه که مطمٔنم جزو اولین مخالفین حزب و دار و دسته من خواهند بود چون ایشون ازون خانواده هاش هستن که مدام دلشون میخواد در تکاپو باشن و آروم و قرار ندارن! به جد هم عقیده دارن که به هر ۵ روز کاری هفته محتاجن بابت انجام همه پروژه های کاری و درسی و دانشگاهی! بهرحال ما دلی داریم در گرو ایشان و خوبیت نداره همون اول راه زارت به عنوان اولین مخالف به جان عزیز ایشان دست درازی کنیم!!! خدا خودش راه همه رو به سمت ما کج کنه و هدایتشون کنه، منجمله این یار غار مارو!
در همین راستا هم اتفاقا داشتیم با هم صحبت میکردیم و من واگویه و چس ناله که خسته شدم و چقدر زندگی بدوبدو شده و حتی فلان دوستمو خیلی وقته که ندیدم.. برگشتن میفرمایند "عزیزم یه کم مثل من باش.. ببین من اصلا رفیق باز نیستم! من فقط زنبازم !!!" البته تا این حرف از دهنش درومد خودشم فهمید انگار یه جای حرفش میلنگه و هی سعی کرد درستش کنه و بگه منظورش این بوده که زنش جای دوستشم پر میکنه و این قضایا!! ولی دیگه مگه میشد منو جمع کرد؟ فولنج روده کرده بودم از شدت خنده! خوب واقعیتش اینه که پراد اصلا فارسیش ضعیف نیست با اینکه از سن پایین ایران نبوده خیلیم راحت و بدون هیچ لهجه ای حرف میزنه ولی هرازگاهی اینجوری یه سوتیایی وسط حرفاش میده که مادر بگرخد و به شدت باعث شادمانی و انبساط خاطر بنده میشه  :)) البته همیشه هم تقصیرو میندازه گردن زبان پارسی بیچاره که ایراد داره و چرا فلان کلمه تو زبان ما وجود نداره! بعد از این قضیه هم یه نیم ساعتی داشت منو مواخذه میکرد که "تو که هرهر به من میخندی خوب بگو کلمۀ درست معادل اونی که من منظورم بود و اشتباه گفتم چیه؟!" بهش میگم "عزیزجان تو فارسی هی باید توضیح بدی منظورتو، یه کلمه کل جوانب و سوراخ سنبه های یه حس رو نمیتونه تعریف کنه!!!" ولی قیافه اش شبیه آدمایی بود که اصلا قانع نشده و همچنان بهش برخورده بود!
یه روزیم برای من ِ گردن از مو بارکتر(!) تو قیف و قیافه تشریف داشتن که چرا انتقاد سازنده نمیکنم تا بالاخره خدا ولنتاینو رسوند و ما هدایا و قدردانی‌ها و شرمساری‌ها و عزیزم عاشقتم‌های خودمان را در طبق اخلاص گذاشته، به حضور منورشان تقدیم نومودیم تا از گناه ما گذشته و بالاخره یه گوشه‌چشمی به ما داشتند و تفقدی روانۀ سمت ما نمودند. در ازای همۀ اینهام، ما از پخت و پز آنشب معاف و یک شام اعیانی مهمان حضور همایونیشان در بیرون از منزل گشتیم!! تا ما باشیم به اشتباهات لپی بچۀ مردم بیهوه نخندیم!!! (شما که از خودید، هنوزم یادم می‌افته خندم میگیره و هی سربه‌سرش میذارم سر این جریان!!!)

*چندوقت پیش همسر کانادایی دوست‌جان به من و پراد مسیج داده که "تو این شهر کدوم رستوران ایرانی کله‌پاچۀ بهتری داره؟! من به شدت ویار کله‌پاچه کردم!" دقیقا هم کلمۀ "ویار" رو در تکستشون مرقوم فرموده بودند! من هی 2-3 بار مسیجشو خوندم عین اینایی که یه خبر ناگوار دادن بهشون، با ناباوری هی میگفتم" نه! نچ!! نه بابا! منظورش کله‌پاچه نیست! لابد یه غذای فرانسوی منظورشه!! لابد اشتباه تایپیه! آخه مگه میشه؟ کانادایی و کله‌پاچه؟! حالا باز بگو قرمه‌سبزی، فسنجون، کباب شیشلیک!! ولی آخه کله‌پاچه؟!!!!! پناه برخدا!" در همین کشاکش و گیر و دارهای روحی بودم که پراد رسیده با خنده میگه "برای توام مسیج داده؟؟ این واقعا داره دنبال کله‌پاچه می‌گرده؟" جفتمون مونده بودیم حیرون!
چند روز بعدش با دوست‌جان رفتیم بیرون معاشرت دخترونه بکنیم و یه قهوه‌ای بخوریم، میگم "این شوهر تو مطمئنی ناخالصی نداره؟! نکنه بهت انداختنش!!! این چه کاناداییه که هوس کله‌پاچه میکنه؟ برو رگ و ریشه و جد و آباد اینو بررسی کن شرط میبندم تهش برسه به خاک‌سفید!" میخنده میگه "ایران که رفته بودیم خواستیم با بچه‌های فامیل یه‌خورده سربه‌سرش بذاریم بردیمش کله‌پزی! گفتیم الان پاش برسه حالش بدمی‌شه و می‌زنه بیرون! چه می‌دونستیم میشه واله و شیدای کله‌پاچه و خودشم برامون لقمه میگیره و با پیاز میخوره و وقتیم برگردیم کانادا هی ویار میکنه!!! خودمم شک کردم می‌گم نکنه جد و آبادش گوسفند فروشی، گله‌داری چیزی بودن!" بعدم دوتایی از تصور پدربزرگ فرانسوی فوکول کرواتی همسر دوست‌جان در شمایل یه چوپون محترم گله که داره رو تپه‌های شمالی دنبال گوسفندا میدوئه دقایقی غش و ریسه می‌رفتیم!
ولی خودمونیما! ما عیالمونو حتی نتونستیم سر یه خورشت فسنجون ناقابل راضی کنیم که ایشون پا رو ذائقۀ دیرینشون بذارن و بیخیال خورشت ترش بشن و به طبع ما ملس-ترش و شیرین- بخورنش. نتونستیم آقا! اونوقت مردم میرن شوور فرنگستونیشونو کله‌پاچه خور می‌کنن! یاللعجب!!! خدایا توبه!

تو این نقطه از زندگی مرگ هم، نمیتونه از من بگیره تو رو...

آخرشب رو تخت دراز کشیده بودیم داشتیم فیلم جای‌امن رو می‌دیدیم. البته من نگاه می‌کردم و یارجانان هم هرازگاهی یه سرکی میکشید و جویای اتفاقات جدید داستان میشد و بعد دوباره کلش می‌رفت رو لپ‌تاپ خودش به ادامۀ کارش میرسید. اواسط فیلم بود اونجایی که مرد میره سراغ میز تحریر زنش که چندساله مرده و کشو رو باز میکنه یه سری پاکت نامه از توشون در میاره که قرار بود سالها بعد به دست بچه‌هاشون برسه که الان کوچیکن. یکی از پاکتا نامه‌ای بود برای دخترش تو روز عروسیش، یکی دیگه برای تولد 18 سالگی پسرش و یکی دیگه هم برای روز فارق‌التحصیلی بچه‌ها. داشتم با خودم فکر میکردم چه کار جالبی و اگر من تو این شرایط بودم قبل از مردنم در کنار اینا حتما یه نامه‌ای هم برای زن آینده‌ای که احتمالا قراره وارد زندگی شوهر و بچه‌هام بشه مینوشتم! احساساتمم کمی قل‌قل کرد و داشتم تو دلم به اینهمه آینده‌نگری و حس لطیفم احسنت میگفتم و خودمو دو انگشتی تشویق میکردم. پرادم موقعیت مناسبتر ازین گیر نیورده بود اون وسط داشت میگفت پشتمو برام بخارون! یعنی ایشون همیشه از جون مایه میذاره که جو خونه رو برای من موقع دیدن یه فیلم، رمانتیک و پروانه‌ای کنه!!! با همون آه درونیم یه ذره چپ‌چپ نگاش کردم و بعد یه کم براش پشتشو خاروندم!! چشامم رو فیلم ثابت مونده بود و منتظر بودم ببینم مرد بالاخره همسرشو فراموش میکنه و میره به این دختر جدیدی که دیده و ازش خوشش اومده ابراز علاقه کنه یا نه. پرادم همچنان داشت غر میزد که "چرا آدرسی که بهت میدمو دقیقا نمیخارونی!!! سمت راست، بالا،اون گوشه، وسط کتف، مجاور ترقوه، درست پشت جزایر لانگرهوس که پیداکردنش کار سختی نیست!!!!" با ناخنام محکم کشیدم رو کتفش و با حرص گفتم "یه بار دیگه غر بزنی از تخت میندازمت بیرون!" همینجور که کله‌اش پایین بود و من فکر میکردم حواسش به فیلم نیست برگشته میگه "عزیزم چرا عصبانی هستی؟! غصه نخوریا!! من قول میدم اگر تو طوریت شد حداقل چندین(!) هفته صبر کنم بعد برم عاشق یکی دیگه بشم!" بعدم خندۀ شرارت آمیز تحویل من میده!! خب من کلا تاحالا هیچوقت ازش ازین سوالای کلیشه‌ای نپرسیدم که مثلا اگه من مردم چیکار میکنی؟ یا بعد از من عاشق یکی دیگه میشی؟؟ یا چند وقت بعد زن میگیری؟ و خلاصه ازین قسم سوالای تخم گیشنیزی!! چه‌کاریه خوب! بعید بدونم هرکی ازین سوالا پرسیده یه جواب آبرومند درست درمون از توش دراورده باشه!! ولی ازونجایی که آبجیتون که من باشم همیشه تو نوآوری پیشتازم، کلا جوابو بدون اینکه سوال کنم زدن تخت سینه‌ام! هی روزگار بی‌وفا... حالا اون داره میخنده هی میگه "بابا شوخی کردم! خواستم حال و هوات عوض شه!" من کلا فیلمو متوقف کردم دارم نگاش می‌کنم تو این فکر که از کدوم ناحیه بزنم از وسط قاچش کنم!
آخر فیلم وقتی دیدم اون زن هم قبل از مرگش دقیقا مثل من فکر کرده و یه نامه برای عشق آیندۀ شوهرش نوشته و مرد نامه رو به دختره داد، دیگه حسابی احساساتم به جوش اومد و خوش‌خوشانم شده بود ازین همه تفاهمم با نویسندۀ فیلمنامه! پاشدم رفتم مسواک زدم برگشتم تو اتاق خواب میبینم پراد رو در لپ‌تاپش ضرب گرفته داره به آواز، متن نامۀ تهدید امیزی که حدس میزنه من تو چنین شرایطی برای زن آینده‌اش ممکنه بنویسمو می‌خونه! یادم رفت تاکید کنم که ایشون بعد از تموم شدن فیلم هم سعی در حفظ همون جو رمانتیک و پروانه‌ای میکنن حتی!! یعنی در این حد!!!!

هیچی دیگه... هرچی اومدم براش قیافه بگیرم و رو ترش کنم نشد!! اینقدر خنده دار بود و بعدم شبیه مدل حرف زدن خودم وقتی از دست یکی عصبانیم یا ازش خوشم نمیاد، که نشد زیاد از دستش حرص بخورم! یه بارم که اومدیم جدی و احساساتی به مردن و بعد از مرگمون فکر کنیم ختم به هرهر کرکر شد!
صبح که از خواب پاشدم دیدم یه نت کوچیک برام گذاشته بود و خاطرنشان کرده بود شوخی کرده با این مضمون که "شما بی‌زحمت حالا حالاها پیش ما بمون!" آخرشم xoxo گذاشته بود به معنی ماچ فراوان :)

*الان دقیقا حس و حال عصر سیزده‌بدر وطنی رو دارم که بعد از 20 روز تعطیلی عید و بخور و بخواب چه غصه‌امون میشد که میخواستیم برگردیم مدرسه. از معایب داشتن یه رئیس خیلی خانواده‌دوست هم اینه که چون میخواد تعطیلات حسابی با خانوادۀ خودش وقت بگذرونه، کل دو هفتۀ آخر سالو تعطیل میکنه که کارمنداشم برن دنبال الواتی و خوشگذرونی، اونوقت یکی مثل من که به شدت بیجنبه‌اس و نتیجۀ ماه‌ها تلاش برای تطبیق سیستم بدنش به صبح زود از خواب بیدار شدن فقط در طول 10-15 روز تعطیلی به جوق آب ریخته میشه و دوباره تنظیمات بدنش به حالت یواش و هردمبیلی عادت میکنه، در عصر یکشنبۀ آخرین روز تعطیلات دچار قولنج روده و افسردگی مزمن میشه که های ددم‌وای حالا من از فردا از زیر این همه برف و یخ 30- درجه‌ای، خاک از کجا پیدا کنم به سرم گل بگیرم با این وضعیت! واقعا شرایط سختیه!!! میدونم که میدونین که چی میگم! تازه فهمیدم چرا این فرنگستونیا به صورت رسمی تعطیلات پشت‌همی و متصل ندارن! حتی تو سال نو و کریسمس هم هی 2 روز کار میکنن، 3 روز تعطیلن، باز 2 روز برمیگردن سر کار یه روز تعطیلن و اینجوری سالشون نو میشه! اینا ریشه و بتۀ آدمیزادو خوب شناختن!! از اول به ذهن و بدنشون رو نمیدن که هی لش بازی در بیاره و به شرایط بیحالی و ولو واری عادت کنه و پسفردا طبلکارشون بشه!!! حالا یکی بیاد جواب این ذهن خسته و بدن خمودۀ منو پس بده که تو همین چند روز به مسافرتای کوتاه بین‌شهری و غذاهای آماده و یکسره لم‌دادن زیر پتوی نرم مخملی عادت کرده! نه بیا جواب بده دیگه!!! اگه تونستی بعد بیاد بزن تو گوش من!

** عشق یعنی، چکمه‌های تمیز من دم در رو جاکفشی که بدون اینکه ازت خواسته باشم برام تمیزشون کردی و اسپری ضد آب زدی روشون

*** آقا ما ازون خانواده‌هاش نیستیم که عنوان دزدی برای پستمون بذاریم! تایتل مال شعر اهنگ تاوان خواجه‌امیریه که شده موزیک متن این روزای من.

27 سالگی

پارسال روز تولدم با مژی راه افتادیم بریم تور سرمو (برای لباس عروس) بگیریم. حالا آنچنان برفیم میومد و هوا یهو افت ۲۰ درجه ای ‍زیر صفر پیدا کرده بود که اخبار اعلام کرد اگر کار مهمی ندارید بیزحمت کان محترم رو داخل خانه نگه دارید و بشینید تو بیتتون! ماهم که بهرحال خیلی معنی کار مهمو نمیفهمیم و خریدن تور کله برای عروسی‌ای که ۶ ماه آینده بود به نظرمون خیلی مهم میومد! حالا انگار خدا واجب کرده بود!! اولین سالیم بود که نه خودم زیاد حواسم به تولدم بود نه بقیه زیاد تحویلم میگرفتن! تو مغازه و موقع گشتن و امتحان کردن تورای مختلفم اینقدر خندیدیم و ماجرا داشتیم که دیگه کلا یادم رفته بود تولدمو. حالا اون وسط مژی هم با دیدن تور به کلۀ من چشماش نمناک شده بود و داشت هی تندتند عکس میگرفت و منم خط و نشون میکشیدم براش که "نفرستی عکسارو برای پراد و اون قرار نیست لباس و تور منو تا روز عروسی ببینه" که یکی از دخترای فروشنده خودشو رسوند به ما و با یه حالتی که یعنی خیلی تحت‌تاثیر عشقمون قرار گرفته برگشته می‌گه "من از دور داشتم نگاتون میکردم، میخواستم بگم شما چه زوج زیبایی هستید!" من و مژی یهو خنده‌امون جمع شد و یه لحظه نگاه هم کردیم ببینیم منظورش ازینکه مارو "زوج" خطاب کرده چیه که من تازه حواسم جمع شد دیدم مژی یه شلوار یه‌سرۀ جین پوشیده با بلیز یقه اسکی و یه کاپشن چرم تنگ هم روش و موهاشم بالای کله‌اش گوجه‌ای جمع کرده و هی داره از منم عکس میگیره و اشک می‌فشانه و خیلی عاشقانه(!) نگام میکنه، این فروشندۀ مادرمرده هم فکر کرده ما ل*ز*بین هستیم و مژی خانم، آقا داماد بنده هستن!!!! حالا دیگه مگه خندۀ ما دوتا رو میشد جمع کرد! ما هرهر می‌خندیدیم و این فروشندۀ بدبختم فهمیده بود اشتباه کرده همینجور تندتند معذرت‌خواهی و ابراز شرمندگی میکرد. بدم نشد البته، آخرش یه تخفیف کوچیکیم داد به ما بابت اشتباهی که کرده بود و حسابی شب مارو ساخت بسکه ما با هربار یادآوری اشتباهش میخندیدیم. بامزه‌تر از همه هم دیدن قیافه‌های پراد و همسر مژی بود موقع تعریف کردن ماجرا براشون که می‌گفتن اصلا دیگه لازم نکرده شما دوتا باهم برید بیرون معلوم نیست تو کوی و برزن چه حرکاتی ازتون سر می‌زنه که اینجوری فکر میکنن راجع بهتون!!! بعد ازونهمه غش و ریسه هم وقتی رسیدیم خونه دیدم پراد همۀ دوستامونو از قبل دعوت کرده بود و همه منتظر من بودن برای تولدم سورپرازم کنن که واقعا هم اولین بار بود من تو عمرم سورپرایز شده بودم بدون اینکه از هیچی بو ببرم بسکه من همیشه شاخکام تیز میشه اگر بفهمم یکی از دور و بریا میخواد سر یه جریانی منو غافلگیر کنه و گند میزنم به سورپرایز اون بیچاره و خودمم همیشه تو خماری میموندم بابت یه غالگیری اساسی! منتها اینبار یارجانان با در نظر گرفتن همۀ تمهیدات و خصوصا با فرستادن من به بیرون از خونه دنبال نخود سیاه- تور سر!- تونسته بود همۀ تمهیدات امنیتی رو در نظر بگیره و منو حسابی سورپرایز کنه. 

پارسال همش این تو ذهنم بود که آخرین تولد مجردیه و موقع آرزو و فوت کردن شمع فقط تو دلم خواستم تصمیمم برای زندگی مشترک و آینده، بعدها پشیمونی نداشته باشه. شب یلدای امسال که به این یکسال گذشته فکر میکردم و روزهارو تندتند مرور می‌کردم، دیدم هم روزای خوب بوده هم بد و سخت، ولی سرخوشیها و خنده‌هاش خیلی بیشتر به چشمم میاد و کفه‌اشون حسابی سنگینتره و همین برای من کفایت می‌کنه.
همین یکسال پیش بود که تونستیم خونه‌ای که خیلی دنبالش بودیم و با شرایطمون جور بودو پیدا کنیم. سر بنایی خونه چه پوستی ازمون کنده شد و تقریبا سه برابر زمانی که انتظار داشتیم وقت و انرژی ازمون گرفت ولی باز آخرش اونقدر از نتیجه راضی و ذوق‌زده بودیم که همۀ سختیاش یادمون رفت. یکی از شیرین‌ترین و بامزه‌ترین لحظات دیگه، روز مراسم فارق‌التحصیلیم بود که درست 5 روز قبل از عروسی افتاده بود! وقتی اسممو خوندن که برم بالا برای تحویل گرفتن مدرک، صدای جیغ و دست و صوت و حتی کـِـل (!) کشیدن خاله ها و شوهرخاله و بچه‌هاشون و مامان بابا که همگی برای عروسی پیشمون بودن، باعث شده بود من از شدت خنده بالای صحنه و موقع تحویل گرفتن مدرک از رئیس دانشگاه ریپ بزنم و تو عکسا چشمام قد نخود افتاده باشه و دهنمم از شدت خنده تا ته باز!!!!
مهمونیهای قبل از عروسی در کنار خانوادۀ خودم و پراد که به جفتمون توجهات ویژه و ملوکانه میشد و هی قند ته دلمون آب می‌کردن و بعدم روز عروسی که واقعا بهترین روز عمرم بود بسکه به خودم و پراد خوش گذشت و همه‌چی دقیقا همونجوری که می‌خواستم پیش رفت. شروع زندگی مشترک و سعی و تلاشی که کردیم برای مچ شدن با همدیگه و هنوزم ادامه داره هم میرن جزو اون خاطراتی که بعدها با یادآوریشون خیلی بهشون خواهیم خندید. در کنار همۀ اینا تجربۀ خونه‌داری و کار کردن تمام وقت بیرون از خونه و آشنا شدن با محیط جدیدی که قبلا توش نبودم هم برام پر از استرس بود ولی کم‌کم تبدیل شد به یه دلهرۀ شیرین که بعد از تموم شدن هر پروژه و تحویل دادنش به جناب رئیس، باعث میشه یه حس از خود راضی بودن خوشایندی بهم حلول کنه :)
همۀ اینا و خیلی موارد دیگه برای من سال شیرین 2013 رو رقم میزنه. یادمه اولین بار که تاریخ عروسیمونو به دور و بریا اعلام کردیم، مامان و خاله‌ها هی غر می‌زدن که "اینقدر تنبلی کردین و همه چیو انداختین عقب که خوردین به سالی که توش عدد 13 داره!" موقع چاپ کارت عروسی هم پیشنهاد دادن حداقل تاریخو 2012+1 بزنین که من به شدت مخالفت کردم و می‌گفتم "مطمئنم که این 13 برای من نحسی که نداره هیچ، کلیم شانس و خوشبختی میاره". واقعا هم همین شد و من که راضیم :) خدارو شکر.
امسالم اولین تولد متاهلی؛ تو جاهای مختلف سه تا سه تا کیک و شمع فوت کردم که باعث شد تصمیم بگیرم اگه خدا قبول کنه سالی یکی شوهر کنم که هی هرسال همینقدر الطاف و توجهات به سمتم سرازیر شه! یارجانان هم که شب یلدای مارو با دو عدد بلیط تئاتر موزیکال اشکها و لبخندها به همراهی وجود عزیز خودشون مزین نمودن و بعد از دیدن اجرای قشنگ بازیگرا و همخونی با اون همه شعر و آهنگ خاطره‌انگیز دلبرانۀ دوران بچگی تا دو روز محظوظ بودم من.
زیادم سعی کردم به بالا رفتن سن و پیر شدن فکر نکنم و شعار همیشگیه "سن عدده، پوست ِخوب مهمه!" رو همچنان سرلوحۀ زندگانی قرار بدم ! در همون راستا هم دیگه از کرمهای طبیعی و بدون مادۀ شیمیایی و ملایم دور چشم دست کشیدم و هدیۀ تولد برای خودم یه کرم دور چشم اعلا گرفتم که خدا قسمت کنه ما همین شکلی جوون پیر شیم!
این ادامۀ مطلبم سر جدتون زود ببینید که برش دارم..

ادامه نوشته

all I want for christmas is you

۲-۳ هفته پیش با یارجانان رفته بودیم خرید مایحتاج خونه از جناب پسرمزرعه.. داشتم کرفس تازه و یه دسته جعفری و گیشنیز برمیداشتم که دیدم پراد تا کمر خم شده تو یخچال میوه های یخ زده و بیرونم نمیاد ازون تو! رفتم سراغش تا منو دیده یه سطل گنده رو به زور از ته یخچال کشیده بیرون ذوق‌ت‍پون میگه "ببین آلبالو یخ زده اوردن!" مشکوک نگاه کردم میبینم روش نوشته little sour cherries  .. میگم "امکان نداره ! اینا چه میفهمن آلبالو چیه اونم ترشش بعد تازه اینم بفهمن دیگه از قدرت درک آلبالو یخ زده کلا عاجزن که بخوان همچین محصولی تولید کنن!! احتمالا همون گیلاسای بیمزه تابستونیشونه فروش نرفته ورداشتن فریزشون کردن(افکار بکر مشتری ایرانی)!"
حالا وسط فروشگاه بــِــکش بُــــکش راه انداختیم که بخریمش یا نه!! پراد میگه "بیا حالا امتحان کنیم بخریمش ببینیم چیه" من ازونور اصرار  که "چرا خودمونو بازیچۀ تبلیغات مشتری خرکن این فروشگاها کنیم! این آلبالو نیست.. من 5 کیلو گیلاس یخ‌زدۀ بیمزه رو کجای دلم بذارم!!" لامصب همچینم درش پلمب و قفل و بست داشت که هیچ‌جور نمیشد بهش دخول کرد و یه تستی کرد قبل از خریدش! ما شمش و طلا و اسناد و مدارکمونم اینجور محافظت نمیکنیم!! اصلا همینجوری ریخته کف خونه هی با جارو خاک انداز میزنیمشون اینور اونور ازین هفته به اون هفته!!! والا!! اونوقت یه سطل ناقابل میوه یخی رو براش قفل و رمز لمسی تعبیه کرده بودن!
خلاصه آخرسر با شرط اینکه اگر اینا آلبالو بود من هر دو روز ویکند صبح ِ یارجانان رو با ماساژ و سرو املت ایتالیالی در تختخواب به خیر میکنم و اگر هم آلبالو نبود که من کل اون ۵ کیلوگیلاس های یخ زده رو درجا به خوردش میدم و حتی شده بهش تنقیه میکنم(من کلا فقط کمی کمتر روحیه ام لطیفه در شرط‌بندی!)  سطل میوۀ نامجهول گردالی های کوچک قرمز رنگ رو به سبد غذای خانوارمون اضافه کردیم!
دیگه از شدت کک به تنبونی دنبال خریدای دیگه‌امونم نرفتیم و یه‌راست اومدیم خونه تا در محموله رو باز کنیم ببینیم بالاخره 5کیلو چی‌چی کردن تو پاچه‌امون! تا رسیدیم بدوبدو کیسه های خریدو همون وسط ول کردیم و رفتیم کارد اوردیم پلمبشو شکوندیم و باز کردیم دیدیم بلــــــــــــــــــه.... میدونم شماهام دقیقا به همین فکر میکنید که حق همیشه با منه و این منم که تو همه مسائل درست تشخیص میدم همه چیو! خوب حالا عیبی نداره.. شمام مث من همین یه بارو اشتباه کردید!!! آلبالو بود اونم از نوع باقلوا !! حالا یکی بیاد پرادو جمع کنه که دیگه حق‌به‌جانب زبونش شده ۲ متر و نیم سر من!!! البته هرچقدرم که هی راه بره بگه "دیدی همیشه حق با منه!" ولی می‌ارزه به یه کاسه-قدح- آلبالو یخ‌زده با نمک که هرشب بعد از شام، زیرپتو ولو جلو تلویزیون میفرستیم پایین. کلا عشق من به ترشیجات که بر بنی‌بشری نهان نیست، منتها ازونورم آستانۀ تحمل بدنم برای غذاها و خوراکیهایی که طبع سرد دارن کلا تعریف نشده و به شدت حالم بد میشه هروقت میام یه لواشکی، آلبالوخشکه‌ای، کاسه اناری چیزی بزنم به زخم دلم! هیچی دیگه خلاصه شدیم ملانصرالدین که حوصله‌اش سر رفته بود نشسته بود به بعضی جاهاش سوزن میزد می‌گفت "آخ!" ... ازینور هرشب یه پاتیل آلبابو یخ‌زده می‌خورم ازونور یه گلدون عرق‌نعنا و نبات‌داغ روش میرم بالا که همو خنثی کنن خدا بخواد!!! دل و روده و معده‌ام بیچاره‌ها دچار سرگشتگی و پراکندگی ادواری گشتن این روزا!!!!

* اون هفته‌ای سرکار ایمیل زدن بهمون که میخوایم حال بدیم بهتون برای سال نو، برید تا مبلغ فلانقدر یه هدیه برای خودتون بخرید بیاید ما بهتون پولشو میدیم. آقا بعد از این موضوع کودک درون همکارا همچی یوهو قلپید بیرون و تا 2 روز فقط راجع به هدیه‌هاشون حرف میزدن که کلا گوش کردن به حرفاشون شده بود تفریح من. از همه بامزه ترشونم یه آقای میانساله که رفته‌بود به عنوان هدیه برای خودش کت‌هیتردار -گرمایی- خریده بود که تا 25 درجه گرم میشد و داشت به همه نشون میداد می‌گفت "من و خانمم چون عادت نداریم مدت طولانی تو خونه پیش هم باشیم همیشه تو تعطیلات دعوامون میشه و من روزی یکی 2 ساعت باید بذارم از خونه برم بیرون! اینو گرفتم که بتونم هر روز برم بیرون تو برف پیاده‌روی!" اومدم خونه با خنده برای پراد جریانو تعریف می‌کنم سربه‌سرش میذارم می‌گم "ببین مردم چقدر به فکر زنشونن!!!!!" افتاده بود دنبالم تو خونه می‌گفت یا وایسا مجازات شو و حرفتو پس بگیر، یا از امشب آلبالو یخ‌زده تحریمه!!! کلا اینروزا همۀ راه‌ها به آلبالوهای یخ‌زدۀ دلبر من ختم میشن!

** عشق یعنی، تمام سعیت برای پیدا کردن بلیط برگشت هواپیما همون روز سمینارت و نموندنت برای روز دوم چون میگفتی دلت نمیاد شب تنها باشم...

Happy wife, happy life

بنده همین الان که نشسته بودم زیر نور چراغ گردسوز(!) اتاق و داشتم دوخت و دوز می‌کردم-خشتک پیژامای کورکی عیال رو!- در عین حال هم به این فکر میکردم که این مرد چرا اینقدر خشتک شلوارای تو خونه‌ایش از هم در میره! خودش و خانواده و دوستان و خواجه‌حافظ شیرازی جوابی برا من نداشتن، گفتم بیام از شماها مشورت بخوام! خوب این چه وضعشه آخه!! دفعۀ اول که دیدم درز تنبان داخل منزل خوشگل Tommyنشانش از هم وا رفته فوری شلواره رو مرخص کردم و به این خیال باطل که جنسش خوب نبوده رفتم یه شلوار باکلاس Ralph Lauran نرم حوله‌ای برای تو خونه‌ براش گرفتم که خودشم می‌گفت اصلا پاهای خودمو تو این تنبون به جا نمیارم بسکه با کلاسه!!! که زد سر دو هفته اون رو هم درز داد! دفعۀ سوم دیگه با غیض و غضب رفتم براش از Marshalls یه پیژامه و بالاپوش سرهمی معمولی گرفتم با این فکر که اصلا به این شوهر ما نیومده البسه تو خونه‌ایش ژیگولی باشه و حداقل دوباره که خشتکشو رسوا کرد دلم آتیش نمیگیره، که این یکیو دیگه 2 روزه شوهر داد رفت!!! همه جای شلوار هنوز نو و اتو کشیده بود به حاشیه خشتک که میرسید تار و پودشو میدیدی که تو هوا معلقه!! اومدم این یکیم مرخص کنم دیدم هی بالام جان! نمیشه که!!! من یه نفری دارم نصف درآمد ماهیانه امو صرف ۲-۳ تا شدن تنبون آقا میکنم!!! گفتم "عزیزم خودت بیا بشین اینارو بدوز!! همه اشون نوان! حیفه!" ابرو بالا انداختن و با حالتی که یعنی به ابهت مردونه اشون با این پیشنهادات بیشرمانۀ دوخت و دوزی اهانت شده فرمودن "نچ! نه بلدم نه دوست دارم!!" راه دومم که خوب این بود که از درزهای پدیدارگشته در شلوارها چشم پوشی کنیم و بذاریم همسر محترم همینجور با شلوارهای قلوه‌کن شده در منزل تردد بفرمایند که خوب غیرت منم حدی داره عزیزجان! اومد و فرداروزی یهو یکی، مهمون ناخونده‌ای ناغافل دق الباب کرد و این مرد رفت در خونه رو به روش باز کنه! خوب نمیشه که!! رسوایی به بار میومد!! اینه که دیگه کوتاه اومدم! گفتم به جهنم!! حالا چارتا درزه دیگه! میدوزیمش خوب! سر اولی و دومی یه خورده هنوز کند بودم و موقع کوک زدن و وصله پینه کردن، سوزن گاهی میرفت تو دستم ولی سر ۲-۳ تای بعدی دیگه همچی دستم روون شده بود و تو خشتک دوزی راه افتاده بودم که اصلا شده بود مثل مدیتیشن برام! تصمیم گرفتم در اسرع وقت یه گوبلن با طرح اون خانمه که یه کوزه رو شونه‌اشه و با عشوه‌کرشمه خم شده طرف مجنون احتمالی و آب- یا به خیال ما شراب- تو کوزه داره از سرش لبریز میشه و تابلوش همیشه رو دیوار خونه زندایی مامان تو بچگیام بود رو بدوزم! یه دفعه دیدی رفتم کلاس منجوق دوزیم ثبت نام کردم!!! علاقه اس دیگه! ییهو به وجود میاد خوب!
فقط ازون روز تاحالا هربار که پراد شلوار تو خونه‌ای پاشه و داره عبور و مرور میکنه از جلوی چشای من عین این شوهرایی که یه سره مراقب زن پابه ماهشونن که خم و راست نشه تا میاد دولا بشه یا یه حرکت محیرالعقول از خودش بروز بده جیغم میره هوا که "هانی!! خشتکت!!!" ایشونم خنده اشون میگیره ذکر میفرمایند که " عزیزم من همیشه کشتۀ این لحن و مضامین عاشقانه حرفای توام!!!!" البته با اون کوکهای دو قبضه ای که من به اون درزا زدم دیگه فکر نکنم از هم وا برن! ولی کاره دیگه دیدی شد دوباره!! اونهم این مرد که انگار پشتک بالانس و آقتاب مهتاب میزنه دور از چشم من تو خونه!!! والا!

* چندشب پیشا تا کمی خونه رو جمع و جور و خریدارو تو آشپزخونه جابه‌جا کنیم شد ساعت 11. پراد برگشته با یه حالت معذب‌الوجدانی میگه "آخ آخ خیلی خلاف شدیم!!!! یه ساعت از ساعت خوابمون گذشت!"... بعله !! ما الان دو عدد جوان مایۀ آبروریزی و شرمساری هستیم که شلمان و ساعت خوابشو گذاشتیم تو جیبمون! یعنی از وقتی که من رفتم سر این کار جدید، سیستم زندگی الواتی و جوانی‌جاهلیتی خودم که هچ، یارجانان طفلک رو هم زدم ملغی کردم!! همچین مثل پادگان خاموشی میدم سر ساعت 10 شب که الان پراد به دورانی که 12 شب می‌خوابید 8 صبح پا میشد میرفت آفیس به چشم دوران طلایی زندگیش نگاه میکنه! دیگه وقتی من باید صبح قبل از خروس خون تو تاریکی و مه هوا کورمال کورمال!!! پاشم برم سرکار دنبال یه لقمه‌نون (نمیگم ساعت چند که ریا نشه!!) خوب دیگه این بچه هم بینوا مجبوره ساعت خواب و بیداری خودشو با من تنظیم کنه دیگه! فقط یکی بیاد به من بگه اونایی که کار می‌کنن و وسط هفته هم خوش خوشک به همه برنامه‌هاشون میرسن و حتی با ملت معاشرت میکنن و مهمونی میدن چه میکنن که همچینه؟! ساعت اضافه از کجا میارن!! حالا خسته نبودن تو کل‌هفته و به حالت غش فرورفتگی هرشب بعد از یه شام فسقلی خوردن، پیشکش ما!

 ** نصف‌شب وسط خواب هفت‌پادشاهون، پراد بیدارم کرده میگه "چرا رو صورتت جوراب کشیدی؟!!!" حالا من خودم مست و ملنگ خواب، اصن نمیفهمم چی داره میگه!! به زور لای چشامو باز کردم میگم " هــــــــــان؟؟ جوراب چیه؟!!" دوباره افتاده رو بالشتش زیر لب میگه " نرو دزدی!!!!" بعدم خودش و خودم بدون هیچ حرف اضافۀ دیگه‌ای دوباره برگشتیم به عوالم خواب! فردا صبح تو ماشین در راه کار پشت چراغ قرمز که بودم یهو یاد مکالمۀ نصفه‌شبیمون افتادم غش کردم از خنده! تازه فهمیدم منظورش چی بوده!!! قبل خواب داشتیم سریال پژمان اون قسمتی که می‌خواستن برن دزدی رو میدیدیم و گویا ایشون تحت‌تاثیر زیادی قرار گرفتن و صحنه‌های فیلم با حضور پررنگ اینجانب تو خوابشون تداعی شده دوباره!! میگن نذارید شبا بچه فیلمای تاثیرگذار نگاه کنه خوب یه حکمتی داره دیگه!!!
حالا اینکه اصلا چرا منو وسط خواب شبیه پژمان دیده اونم فقط در صحنه‌ای که طرف داشته می‌رفته دزدی بحثی بود طولانی و محاکمه‌ای که دیگه وصفش درین مقال نمیگنجه!!

اینا واسه فاطی تنبون نمیشه!

راستش رو بخواید تقصیر این دوش خونۀ ماست که من حس نوشتنم کم رفته! حالا باز البت باید خوشجال باشم که با‌لکل هرز نرفته و فقط کم رفته و زودتر یه تمهیداتی ببینم و شایدم بچینم بلکه یه درمونی برای این حس ِ در شرف هرز رفتن پیدا کنم! وگرنه شماها میخواید بدون من چیکار کنید؟! نه واقعا! خوب منم آدمم!! احساس دارم! عاطفه دارم!! دلم نمیاد ولتون کنم که! دوستی و مروت‌و میشناسم!!! فقط این دوش لامروت حمام خونه رو هیچ‌جور نمیتونم بشناسم که دردش چیه پدرسگ!! به‌هرجال بنده جزو اون دسته از آدماییم که به جای آواز خوندن و صداشونو ول دادن لای کاشی‌های حمام، معمولا زیر هجوم قطرات ولرم مایل به داغ آب، دچار تحولات و تعمقات عمیق فکری میشدم و پستهای سیلوئت هم عموما بعد از دوش‌گیریهای روزانه، خیس‌خیس و پیچیده شده در داخل حولۀ حمام نگاشته میشد از همون اول!! حالا من نمیدونم چه خبطی به درگاه ایزدی دچار شده بودم که دوش حمام این خونۀ جدید جنــیه!! یعنی بساطی داریم به جان عزیزت.. یه دقه مگه میشه ثابت و صامت با دل راحت و خیال آسواده زیرش وایسی؟ ایراد داره پدرجان، ایراد داره اونم از نوع واگیردار حاد!! عین آدمایی که کک افتاده به تنبونشون، مدام زیرش وول میخوری و یا جیغت در میاد که وای یخ زدم یا دود از دلت بلند میشه که واخ سوختم! اوایل فک میکردیم شیرش شله! (واج آرایی رو داری D: !) سرجاش واینمیسته و هی میچرخه و سرد و گرم میشه، بعدا فهمیدیم ایراد جدید مرکزی و از سیستم آب رسانیه لوله‌های ساختمونه!! مدیریت هم گفته فعلا دارن بررسی میکنن ببینن خرج تعمیراتش چقدره تا بعدا بیان هرواحدو به همون مقدار بسلفن و درستش کنن. این کاناداییام که تا بیان به خودشون بجنبن یه تصمیمی رو بگیرن و تصویب و اجرا کنن، ایشالا ما برای حمام دومادی پسر دوممون سیستم آب گرم و سردمون درست میشه بی‌حرف پیش اگه خدا قسمت کنه! اتفاقا همین چندشب پیش تو آسانسور داشتیم میومدیم بالا وسط راه یه آقای پیر هم سوار شد اونم حوله به دست و با موهای خیس. پرادم که عاشق "small talk" برقرار کردن تو کوی و برزن و بالابر با مردمه بهش میگه" استخر تشریف داشتید؟" اوشونم برگشتن میگن"نه! رفته بودم تو حمام سونا خودمو بشورم! دوش خونۀ خودم دیوانه‌اس هی سرد و گرم میشه!!!!" به پراد میگم "بیا کارمون درومد! ازین به بعد باید بقچۀ حمام ببندیم شامپو تخم‌مرغی داروگر و صابون گلنارم ورداریم راه بیفتیم بریم پایین تو خزینه!"
 خلاصه که با این تفاصیل نمیشه توقع داشت من بتونم مثل سابق دچار حملات پشت‌هم نوشتاری بشم!! شرایط سختیه بهرحال، واقعا دوران بحرانی و حساسیه که امیدوارم همۀ ما با اندیشمندی و کلید حل بحران بتونیم ازش به سلامت عبور کنیم! :)))
حالا اینارو اصلا ولش کن. حال شماعزیزجان؟ خوبی شما؟ کاملی؟ تکمیلی؟؟ همه چی روبه‌راهه؟ از احوالات ما جویا باشید عرضم حضور انورتون که سامانتا خانمم به سلامتی بالاخره امروز بارشو گذاشت زمین و دختر زایید. حالا اینکه سامانتا خانم کیه زیاد مهم نیست! مهم اینه که در پروسۀ بارداری و حمل‌بچۀ سامانتا (یا به قول فرنگستونیا سمنتا) که از رفقای بنده هستن من چشمم به خیلی از کمبودهای دوران طفیلی و عنفوان خودم و شماها باز شد و اصلا دچار تحولات پوچ‌پنداری عمیقی شدم درین زمینه. همین چندماه پیش بود که ایشون مارو به مهمونی حموم زایمان یا همون بی‌بی‌شاور خودشون دعوت فرمودن که ما باید ضمن شرکت درون مجلس، به رسم این نوع مهمونیها یه هدیه‌ای هم خدمت مادر آیندۀ بچه می‌بردیم که میزبان یه لیستی هم سنجاق کرده بودن به ضمیمۀ ایمیل دعوتنامه و گفته بودن اگر میخواید لطفی کنید و هدیه‌ای بیارید ازین لیست باشه بیزحمت. ماهم این لیستو پرینت کردیم و رفتیم مغازۀ مربوطه برای خریدن یکی ازون اقلام مربوطه! حاجی چش و چارت روز بد نبینه! یعنی هرکدوم ازون آیتمها رو که من چک کردم بیشتر دچار بحران هویتی و شخصیتی کودک درون میشدم!! مثلا همین صندلی غذای کودک! زمان جقلگی ما، معمولا رو پای ننه‌جانمون غذا میخوردیم  یا کف زمین یه سفره گل‌منگولی پهن میکردن که روش هر کثافتکاری میخواستیم میکردیم و بعدم ما و سفره‌هه و فرش زیرین و اگر قسمت میشد حتی موکت زیرترشو باهم میفرستادن داخل حموم برای شستشو و طهارت! یا دیگه حالا فوقش تو روروئک تغذیه میشدیم اگر یه‌وخ چارتا آدم رودربایستی دار و آبرو دار داخل منزل بودن! دو سال بعد که داداشه به دنیا اومد تازه صندلی غذای کودک فک کنم اختراع شده بود و ماهم چون خانوادۀ باکلاسی بودیم(!!!) برای داداشه فرتی خریدنش که یه مدل  سادۀ چوبی بود به شواهد عکسها! حالا این مدلی که من اینسر دنیا دیدم.. واخ‌واخ! پشت‌گردنی داشت در حد نرمی بالش پرقو برای ساپورت گردن بچه! تشک نشیمنگاهش  با کنترل از راه دور درجه حرارتش تنظیم میشد!! هروقتم مادر با کاسۀ غذا به صندلی غذای بچه نزدیک میشد دوتا دست از توش درمیومدن پیشبند بچه رو به صورت فوکولی پشتش می‌بستن و موهاشو عروسکی شونه میکردن به ازای هر قاشقیم که مامی میذاشت دهن بی‌بی دک و دهن بچه رو با دستمال پاک میکردن!!!! یعنی به جان خودم تکنولوژی در همین حد!!!!! حالا اینکه هیچی! زنگ‌آویز بالاسر تخت بچه رو بگو!! مال دوران ماها فوقش دیلینگ دولونوگ میکرد و یه خرس و گربه‌ پلنگیم ازش آویزون بود و اون پیشرفته‌هاش چرخ و فلکی بودن و میچرخیدن بالا سر بچه! منتها الان گویا دیلینگ دولونگ مد نیست دیگه!! بیل‌بیلک بالا سر تخت بچه‌ها باید آهنگهای روح نواز مدیتیشن باشه با آپشنهای صدای اقیانوس و پرندگان دریایی! عروسکاشم سخنگو باشن و با بچه بای‌بای کنن ازون بالا!!! نه من آخه میخوام بدونم اون یه ریزه آدم که فقط پی‌پی میکنه و گریه، چه فرقی میفهمه بین دَلنگ دولونگ با صدای آب!!! آخه این انصافه؟؟ ما اونجور اینا اینجور؟؟؟ آدم خوب دردشو به کی بگه؟! دیگه حالا از سیستمهای صوتی تصویری قابل نصب تو اتاق بچه که مونیتور سیار دارن و وقتی بچه خوابه مامی جانش مانتیور به دست میتونه بره اون سر خونه و ازون‌تو هی حرکات توله‌جانو ببینه و چک کنه و  سیستم هم با هر تکون بچه یه آلارم بده که "مامی یه تکون، مامی دو تکون، مامی بدو بچه‌ات خیلی تکون خورد داره بیدار میشه" نمیگم!!!! یعنی من میخوام بدونم یه ریزه بچه رو با اینهمه قر و فر بزرگ نکنن بچه‌هه آدم از آب درنمیاد؟ ماها که اینقدر خوب و بوس و گل و ماهیم و مایۀ فخر و مباهات جامعه(!) خوب مگه اینهمه اطوار داشتیم؟!!! نداشتیم والا!!!
هیچی دیگه! بالاخره با هر آه و اندوهی بود یکی از همون وسایل داخل لیستو ابتیاع نمودیم و هدیه رو تقدیم مامان بچه کردیم بعدش! حالا من نشستم ببینم این بچه تا 2-3 سال دیگه که راه می‌افته و سری تو سرا در میاره، فقط کافیه با اونهمه وسایل تیتیش تیشان که در اختیارشه دست از پا خطا کنه از لحاظ تربیتی!!! به عنوان دوست مادرش، باباشو درمیارم من!!!حالا ببین کی گفتم!

قهرش یه دردسر، آشتیش هزارتا !

مامی‌بانو هیچ‌وقت با بیشتر مشتقات تکنولوژی و الخصوص تلفن‌همراه میونه‌ای نداشت! یعنی حتی اون موقعی که خیلی بی‌کلاسی بود یه نفر تو ایران موبایل نداشته باشه و مردم از شدت خجالت و شرمندگی بابت نداشتن این یه فقره تکنولوژی تو سر و همسر نمیتونستن سربلند کنن هم باز میگفت بدم میاد این ماسماسکو-همون موبایل- دستم بگیرم و کنار مغزم نگهش دارم! می‌گفت "با گوشیای شماهام که یه موقعها مجبور میشم حرف بزنم سرگیجه میگیرم! حالم بد می‌شه! حالت تهوع میگیرم!!! چشام سیاهی می‌ره! پاهام ذوق‌ذوق می‌کنه!!!" یه بارم من خاطرنشان شدم خدمتشون که "مادرجان اینا که شما میگی علائم حاملگیه‌ها!!! ما می‌گیم بیا یه مزقون-همون موبایل- بگیر که در دسترس باشی!! نمی‌گیم یه آبجی کوچولو برامون بیار که اینارو تحویلمون می‌دی که فدات شم!"      که البت همیشه هم با ضربات دمپایی ابری در آخر بحث مواجه می‌شدیم و موضوع به کل ملغی می‌شد! همیشه‌ام آخرش می‍فرمودن "اصلا شماها که همش می‌دونین من کجام! دیگه چیکار دارین هی زنگ بزنین بهم؟! اگرم یه موقع بیخبر گذاشتم رفتم که خوب یعنی از دستتون خسته شدم و نمی‌خوام ریختتونو ببینم و صداتونو بشنوم پس بازم زنگ زدن نداره که!!!!"    بعله! همینجوری ما هی لال می‌شدیم از شدت منطقی بودن این دلایل! ما کلا خانوادگی کلاس تقویتی باید بذاریم برای سقراط و ارسطو در زمینۀ آموزش‌های تکمیلی منطق و سفسطه!!! کارمون درسته درهمین حد دقیقا! حالا اینکه اصلا از بیخ این بیانات مامی‌بانو بی‌اساس بود هم به کنار ها!!! مثلا ایشون صبح می‌گفتن یه سر می‌رم سرکوچه سبزی بخرم و بعد که تا شامگاه دل و جیگر ما از شدت دلشوره هی جوشیده و خروشیده و بالا آمده‌بود و وقتی ندای "آخه مامان کجا بودی تاحالا دلمون هزار راه رفت" سر می‌دادیم یک لنگه ابرویی بالا داده می‌فرمودن "ئـــــه! من که گفتم دارم می‌رم سبزی بخرم!!" و وقتی ما صورت می‌خراشیدیم و خنچ می‌زدیم که "آخه سبزی خریدن فوقش نیم ساعت، یه ساعت، دو ساعت پرِ پرش!!! الان 8 شبه!" پشت‌چشمی نازک می‌کردن مرقوم می‌نمودن" واه !! خوب تو نمی‌دونی سبزیای این آقا مهدی سر کوچه هیچوقت تازه نیست من باید تا اون سر شهر تو این ترافیک برونم برم بازار تره بار؟! بعد تو نمی‌دونی خونۀ نیر خانم اونجاس من باید بهش سر بزنم ببینم پیرزن چیزی لازم نداره؟ بعد اونم خوب گفت ختنه‌سورون پسر ثریا هم امروزه دیدم سر راهه یه توک‌پا(!) رفتم اونجا! موقع برگشتنم باید می‌رفتم قبض آب و برقو پرداخت می‌کردم و جاروبرقی رو که جوراب بابات تو حلقومش گیر کرده بود از تعمیرگاه می‌گرفتم!! خوب اینا کاره دیگه! شماها چرا همه چیزو باید براتون توضیح داد؟!"!!!
بله! خلاصه این بود داستان ما، اینسر دنیا هم که اومدیم باز خانم والده تمایلی به تلفن‌همراه دارشدن نداشتن تا همین یکی دوماه پیش که بنده از بعد از همخونه شدن با یارجانان به دیارجدید کوچ کردم و کمی دور شدم از خانواده و مامی‌جان دیگه امکان دسترسی تلفنی رو همیشه به من نداشتن و بنا بر پیشنهاد من که شما می‌تونی تکست بزنی به‌من بعضی مواقع بجای تلفن، با موهبت تکست و مسیج عکسی آشنا و دل یکدل کرده رضایت دادن که داداشه براشون یه ففره خط و تلفن دستی مهیا بفرمایند! حالا وضعیت ما بسان همون ضرب‌المثل معروف "حریفو بیخیال، استاد اسدی رو بچسب که به خودمون گل نزنه!" شده!!! یعنی حالا یکی بیاد مامانو راضی کنه دل به دل کار و زندگی بده و بیخیال تکست بازی بشه!! جدیدا هم که تو یه سیستم آه و افسوس بدی فرو رفته بابت زود گذشتن دوران بچگی ماها و یه سره از عکسای آلبوم دوران کودکی عکس میگیره رو واتس‌اپ و وایبر برامون می‌فرسته و صبح به صبح یه حالی به احوالات ما می‌ده که همینجوری خودمون یه سره نوستالژیک‌دونمون در حال جنب و جوشه و بدتر با این خاطرات کودکی دچار حزن میشیم!!! اون هفته‌ای هم آخرشبی موقع خواب می‌بینم رو گوشیم تکست اومده با این مضمون که "مادر جان اگه یه وقت من مردم -واخ که دور از جونش- فلان اسناد بهمان جائه، یه مقدار پول و طلا هم تو فلان بانک! بین خودت و داداشه به مساوات تقسیم کنین!!!!" عین عقرب زده‌ها سیخ نشستم تو جام تندتند شماره‌اشو گرفتم با عصبانیت می‌گم "این چه حرفایی اخه مامان آخرشبی خون به دلم کردی!!" ازونور خط می‌خنده می‌گه "اوه چه لوسی!! همینجوری خواستم بدونی برای بعدنا!" خیالم که راحت شده می‌گم" حالا چرا به مساوات تقسیم کنیم ؟؟؟ یعنی من سهمم بیشتر از داداشه نیست؟ اون که قدر من بهت خوبی نکرده!!!!" پراد که کنارم دراز کشیده بود کله‌اشو از زیر پتو اورده بیرون با چشای گرد نگام کرده و وقتی خندۀ منو دیده یکی زده پس کله‌ام و مامی‌جانم ازونور خط منو درجا با جوابی که دادن توجیه کردن! خوب بالاخره سواله!! پیش میاد دیگه! چرا آدمو ضرب و جرح می‌کنن؟! D:

چندشب پیشم باز دوباره یه مسیج اومد که حسابی دلشوره گرفتم و چون مهمون داشتم همون موقع نشد زنگ بزنم به مامانه و آخرشب که باهاش صحبت کردم کلی خط و نشون کشیدم که دیگه نباید ازین مسیجا به من بدی و فقط اجازه داری جوک و اتفاقات خنده‌دارو و عکسای یکی دوسال اخیرو برام تکست کنی!!! آخرشم که قطع کردم دیدم فایده نداره انگار! به داداشه مسیج زدم می‌گم "آقا جان نخواستیم مامان موبایل‌دار باشه!!! بیا برو این گوشیشو ازش بگیر فقط هفته‌ای یه بار بده باهاش انگری‌بردز بازی کنه! وگرنه تا سکته‌امون نده ولمون نمی‌کنه!!!!!"  والا !!!!

Buy 1, get all for free

داشتیم با دوستان پانتومیم بازی می‌کردیم. کسی که وسط اتاق رو گل قالی وایساده بود داشت سعی می‌کرد کلمۀ مربوطه رو به همگروهیاش حالی کنه یهو به من اشاره کرد. همگروهیاش گفتن "یعنی به سیلوئت ربط داره؟" اوشون هم با شوق و شعف کله‌ای تکون دادن که یعنی بله!! دوستان ما هم نه گذاشتن نه برداشتن زارت هرچی که به دهنشون می‌رسید و فکر می‌کردن به من ربط داره رو بر زبان راندن!! "لوس؟؟ ننر؟ نه‌نه از خودراضی!؟ نه؟ آهان حاضرجواب! بی‌اعصاب؟! آها بداخلاق! بدجنس؟! بازم نه ؟؟ ای بابا همیناس دیگه فقط!"
منو می‌گی؟ کاسۀ بستنی و لیوان تو دستم، وا رفته بودم با چشای از حدقه درومده نگاشون می‌کردم!!! اصن اشک شوق تو چشام حلقه زده بود نمی‌دونستم اینهمه صفت خوب و مثبتی که دوستان از من در خاطر دارنو کجای دلم جا بدم! اصلا منو اینهمه خوبی و صفات نیکو محاله! همچین که چشمشون افتاد به قیافۀ من همشون باهم ترکیدن از خنده هی می‌گن "بابا داشتیم شوخی می‌کردیم! خواستیم سربه‌سرت بذاریم!" می‌گم "زهرمار! شوخی‌شوخی هرچی می‌خواستین و مونده بود رو دلتون این وسط بار من کردین دیگه!!" باز هرهر می‌خندن می‌گن "اوووه چه بی‌جنبه‌اس!" یهو باز یکیشون اون وسط به همگروهیشون که همچنان منتظره اینا کلمه رو حدس بزنن می‌گه " ئه نکنه بی‌جنبه بود کلمۀ موردنظر؟!" باز همه باهم ولو شدن از خنده لول می‌خورن رو زمین!!
یعنی آدم یه گروه دوست توطئه‌گر این مدلیشو داشته باشه، دیگه کلا تو زندگی بی‌نیازه از دار دنیا! والا به خدا! من نمی‌دونم اینا خار مغیلانن یا رفیق!!!! 
جان؟ کلمه چی بود حالا؟! یه چیزی مربوط به رشتۀ تحصیلی بنده!!! هیچ ربطیم به صفات و سکنات و سجایای اخلاقی اینجانب نداشت! بعله!! فقط یاران دنبال فرصت بودن هرچه می‌خواهد دل تنگشان بگو*د!
اینارو یا باید دسته‌بندی کرد همه‌رو باهم گذاشت دم در نمکی بیاد ببره، یا با چوب اول زدشون، بعد چوب حراج بهشون زد!!! سه‌تا صدتومن!

*چندوقت پیش کتاب بابا‌لنگدرازو برای بار چندم داشتم می‌خوندم که وسطاش ویار دیدن کارتونش افتاد به جونم و ول نمیکرد! کل یوتیوبو بیل زدم و بالا پایین کردم تا یه ورژن دیگه‌اشو غیراز اونی که تو تلویزیون وطنی پخش شده بود پیدا کردم و نیم‌قسمت اولو ندیده دلمو زد! دیدم نمی‌چسبه بهم. باز کند و کو کردم تا یه سرنخی ازش پیدا کردم و فهمیدم اون ورژن ساختۀ ژاپن بوده. حالا وامونده تو هر وبسایتیم می‌رفتم فقط دوبله به زبون اصلی که همانا ژاپنی بود موجود بود و دریغ از یه ورژن با دوبلۀ انگلیسی! آخرشم ته موفقیتم پیدا کردن یه ورژن بود به زبون جاپونی(!) با زیرنویس انگلیسی!!! دیگه گفتم سگ‌خور دیگه! می‌بینیم خوب!! همین زیرنویس انگلیسیم خودش غنیمتیه! یعنی فقط تو ببین چه ککی افتاده بود به تنبون من که حاضر بودم اون صدای جیغ‌جیغوی خاطره‌انگیز جودی و صدای ملیح و روح‌نواز جرویس پندلتون دوبلۀ ایرانی رو که من همون موقع نوجونیم برای صداهه غش و ضعف می‌کردم و روش کراش داشتم رو، با صداهای داغون دوبلۀ ژاپونی و زبون گوش‌قلقلک‌دهشون جایگزین و تحمل کنم و دلمو فقط به زیرنویسای انگلیسی خوش کنم!!
ولی عجب این سانسورچیا لاکردار زده بودن هرچی قسمت رومانتیک و جیگرجلاده بود از وسط این کارتون کشیده بودن بیرونا! اصن فک‌کنم یکی از دلایل اصلی ذوق و شوق من برای دیدن دوبارۀ این کارتون همون قسمتای سانسورشده‌اش بود! تازه‌تازه بعد از دیدن ورژن اصلی ما ملطفت شدیم که جودی و جرویس کلا از اون وسط‌ مسطا عاشق هم شده بودن و ماچ و موچ و این صوبتا! که خوب البته این با کتابش متفاوت بود کمی ولی بهرحال تو ناخواداگاه 12-13 سالگی من حرص از محرومیت از دیدن این قسمتها آنچنان مونده بود که اینجوری بعد از 13-14 سال ناخواداگاهه دیگه خفت مارو گرفت و نشوندمون پای دیدن این کارتون بدون سانسورش. ابراز علاقه و عشق جانسوز برادر سالی به جودیم که اصلا از بیخ از تو نسخۀ ایرانی ورپریده بود!
حالا همه اینا به کنار، ازینجای قضیه بشنوید که بعد از دیدن این کارتون، من دچار کلی پیشرفتگی در زمینۀ زبان جاپونی شدم!!! بعله ! شکرخدا همین یه کمبودو تو زندگی داشتیم که بدونیم سلام و علیک و وایسا و بیا و برو به ژاپونی چی می‌شه که اونم رفع شد به حول‌قوه‌الهی! دیگه پراد این‌روزا یه نون می‌خوره صدتا خداروشکر می‌کنه بابت این اهل و عیال با کمالاتی که نصیبش شده!! خصوصا وقتی که دوست‌جان زنگ می‌زنه و من گوشی رو برمیدارم و جای "الو" میگم "موشی‌موشی"!!! اوا نمی‌دونستین؟ "الو" به ژاپونی می‌شه "موشی‌موشی‌" دیگه!! حالا شما بخند!!! ولی نمی‌دونی چه اعصابی از من خورد شد در طول این 30 قسمت هربار که یه کدوم ازین شخصیتا پای تلفن بودن و داشتن مکالمات جانسوز می‌کردن و هی وسطش می‌گفتن موشی‌موشی!!!!! سرسام گرفته‌بودم!
نمی‌دونم چرا فرهنگستان زبان ژاپن به این موضوع رسیدگی نمی‌کنه! قطعا پیگیری می‌کنم من این موضوع رو!

کوکب خانم زن با سلیقه‌ای بود...

همین الان یه پاتیل مایع بستنی بدون استفاده از بستنی‌ساز، با طعم ترش لواشکی و کم‌شیرین ِ دست‌ساز خودم رو فرستادم داخل فریز تا 6-7 ساعت آینده ببنده و با بوی وانیل و پنیرخامه‌ای خدمتتون هستم آمادۀ پذیرایی از هر نوع مهمان سرزده و نزده و ییهویی! خدمت قشنگتون عارضم که توی این مدت بعد از عروسی و زندگی در خانۀ مشترک و به واسطۀ یک مرخصی اجباری از کار و سر خلوت از درس و دانشگاه، بنده خودم دست اینجانب رو گرفتم و در حال یکی‌یکی طی‌کردن پله‌های صعود به سمت تبدیل‌شدن به یک کوکب‌خانم کپی برابر اصل هستم! از نون‌پزی با ریحون تازه و تخم‌رازیانه و ماست‌چکیده عمل اوردن بگیر تا همین بستنی و فرنچ‌مکرون درست‌کردن که شده اعتیاد خانمان‌سوز منو و دیگه باقی دسرها و جینگولک بازیا که دیگه بچه‌بازی و خاطره‌اس اصلا !! یعنی اگر فردا روزی شنیدید تو ولایت ما یه ضعیفه‌ای لچک بسته به کله‌اش و دامن شلیته پاش کرده سر گذر داره یه مـَـشکی رو تکون‌تکون می‌ده و کره می‌گیره ازش و کنارشم رو یه چارپایه پنیرخونگی می‌فروشه و از ترشی هفت‌بیجار و بادمجون کبابیم یه لگن گذاشته اون پایین و رو کالای بسته‌بندی هر مشتری یه اشانتیون ازشون ارائه می‌ده، بدونید خود خود منم !!!

یعنی من نمی‌دونم این میل ِ به زندگی روستایی و طبخ و پخت و عمل اوردن هر خوراکی که قراره دخول کنه به خندق بلا، یــیهو چه‌جوری در من حلول کرده و زندگی ماشینی و روتین منو نابود لامصب ! اصن یه چی می‌گم یه چی می‌شنوی‌هااا! پراد که هرروز یاحضرت‌عباس گویان وارد خونه می‌‌شه و منتظره ببینه امروز چه خوراکی دست‌سازی قراره به خوردش بدم ! یه علاقه‌ایم پیدا کردم به واکنش‌های شیمیایی بین مواد غذایی که از ذکر شرح ماوقع اونها فاکتور می‌گیرم که اون دیگه واسه خودش ماجرایی جداس! همین پریروزا که زردۀ تخم‌مرغو با یه سری اسانس مخلوط کرده بودم و منتظر بودم طبق گفتۀ رسپی کم‌کم زردۀ مربوطه سفت بشه و همچی با دقت و شش‌دانگ وایساده بودم بالا سر کاسه و جوری نگاش می‌کردم که اگر سفت نشه درجا پدرشو دربیارم، یارجانان توک‌پا توک‌پا نزدیک شدن و بعد از لختی نگاه متعجب و پرسشگر به من و کاسۀ مذکور برگشته می‌گه" عزیزم منتظری این تخم‌مرغه جوجه بشه؟!! نمی‌شه‌ها!!" و بعد هم با نگاه خشمگینانۀ من به واسطۀ برهم زدن حال و هوای آزمایشگاهیم و با قاه‌قاه خنده از صحنه خارج شده!
اگر به همین زودیا برنگردم به دانشگاه یا سر کار، یحتمل از پراد هم یه مجسمۀ شکلاتی با فوارۀ خامه و جویبار وانیل می‌سازم و یا یه تابلو میزنم رو در و خونه رو تبدیل می‌کنم به مطبخ خاله سیلو!

* چند روز پیش رفته بودیم هتل محل اقامت یکی از دوستان برای دیدنش که تا از در آسانسور خارج شدیم دیدیم یه لباس عروس تو راهرو جلوی در یکی از سویت‌ها آویزونه و دارن ازش عکس و فیلم می‌گیرن. معلوم بود تو سالن هتل اونشب عروسیه و اون اتاقم سوییت آماده شدن عروس بود و کلی صدای جیغ و داد و خنده ازش توش میومد که اتفاقی با اتاق رفیق ما هم‌طبقه درومده بود. یاد روز عروسی خودم افتادم (2 ماه پیش!!!) کلا این لباس عروسو از سقف آویزون کردن یا به قول مامی‌جان بنده که اصلا ازین ایده خوشش نمیاد و میگه انگار لباس عروسو دار(!) زدن و درون حال ازش عکس و فیلم گرفتن خیلی رسمه اینجا! بنده هم سر همین موضوع روز عروسی حسابی سورپرایز شدم. لحظات آخری که آرایشم تموم شده‌بود و دیگه می‌خواستم لباس بپوشم کله برگردوندم دیدم لباسم که از صبح گوشه اتاق آویزون بود نیست!! همچی که روح داشت از قالبم تهی می‌شد و رنگ از رخسارم داشت رخت برمی‌بست که پس رخت و جامۀ من چی شد تو این هیری‌ویری عکاسمون اومد تو اتاق و قیافۀ منو که دید خندید گفت "نترس ! لباس و کفشتو ما بردیم پایین برای عکاسی!" منم هاج و واج مونده بودم اینا با لباس من بدون خود من توش(!) می‌خوان چیکار کنن ! دنبالش رفتم پایین، دیدم لباسو تو لابی از سقف آویزون کردن دارن ازش عکس می‌گیرن و مسافرای هتلم با ذوق وایسادن دارن به این صحنه نگاه می‌کنن! اصلا در اون لحظه از شدت احساس خودمهم‌پندرای در حال فوران بودم که من و لباسم اینقده مهمیم!!!
خلاصه که بعله... زود گذشت !

                          

هی‌بابا...

عکاسمون 6000 تا عکس خام فرستاده برامون از خروس‌خون صبح عروسی که در حال آماده شدن بودیم تا نصف‌شب که داشتیم از خستگی رفقامونو شوت می‌کردیم از پیست‌رقص بیرون! بعدم دستور نمودن از بین اینا فقط 100-150 تا عکس انتخاب کنین بفرستین برا من برای چاپ آلبوم و تابلو و باقی مصارف خانگی و خانگوادگیتون! یعنی لاکردار از وقتی اینو گفته من دچار افت اعصاب شدم!! مگه کار آسونیه ؟! اونم منی که یه‌جفت دمپایی پلاستیکی برا مستراح عطر و گلاب به روتون البته، می‌خوام بخرم ده‌دور اول می‌رم قیمت می‌گیرم، بعد ده‌دور می‌رم امتحان می‌کنم ببینم تن‌خورش(!) چه‌جوریه دمپاییه، بعد دور سوم دیگه دلو می‌زنم به دریا و دل‌ یک‌دل بالاخره یه مدلو انتخاب می‌کنم! اونوقت بعدکه خریدم اوردم خونه تا شب هی وراندازش می‌کنم، با چشم خریدار و منتقد نگاش می‌کنم، بعد می‌بینم نع! به دلم نمی‌چسبه رنگشم اونجوری که فکر میکردم با کاشیا و پرده‌حمام و آیینۀ دستشویی و روشوییمون ست نیست، فرداش می‌برم پس می‌دم دمپایی وامونده رو!!!! یا اصن چرا راه دور بریم ! یه آب‌پرتغال ناقابل می‌خوام بخرم گوگیجه می‌گیرم! باید یه دور استخاره کنم شیر یا خط بندازم تا ببینم مدل بدون لـِــرده (pulp) ویتامینD دار ِ مخلوط با نارنگیشو بخرم، یا مدل پرلردۀ بدون افزودنی ِ محصول گلخانگیشو! آخرم با روش دقیق و فوق‌تخصصی ِ ده‌بیس‌سه‌پونزده، هزار و شصت و شونزده(!!!) آب‌پرتغال چسکی رو برمی‌گزینم!!خلاصه ریا نباشه، ولی می‌خوام بگم همچین آدم سفت‌عنصر و یه‌کلامی هستم در تصمیم‌گیریهای زندگی من! بعد اونوقت هونصد تا عکس تحویل من داده می‌گه خودت انتخاب کن از بینشون! بد شرایطیه پدرجان، بد! خدا ازشون نگذره که اینجوری تو مملکت غریب آدمو می‌ذارن تو آمپاس!!!! والا !

*چندوخ پیش که تولد یارجانان بود، در کنار نیمچه جشن و کیکی که برای وجود همایونیشون تدارک دیدیم، خدمتشونم عرض کردیم هدیۀ شما همون چیزی که خیلی وقته می‌خوای و فرصت نشده خودت بخریش. اوشونم مشعوف و ذوق‌تپان از فهمیدگی و کمالات همسر عزیزشون(!) و ضمن تشکر ازین فکر بکرم، در جواب بنده که گفتم "خوب همین امروز بریم بخریمش" فرمودن "حالا دیر نمیشه هانی! می‌ریم بعدا". همون روز در واپسین دقایق آخرشب که من داشتم می‌رفتم بخوابم، کیسۀ سطل زباله که از قضا یه کیسۀ ژوگولوی رنگی بود رو هم از سطل در اوردم گره زدم و بردم خدمت پرادجان که جلو در نشسته بودن کفشاشونو واکس می‌زدن در حین دولا شدن و ماچ کردن لپ گوگولیشان و گفتن "تولدت مبارک عزیزم" برای بار چندم درون روز، کیسه رو هم تقدیمشون کردیم به منزلۀ بیرون بردن و در شوتینگ انداختن کیسۀ زباله! که یهو بچه با ذوق ازجاش پریده با خوشحالی می‌گه "وای کادومه؟؟ مرســـــــی!" آقا منو می‌گی!!! موندم مبهوت چی جوابشو بدم ! البته شکرخداپقی زیر خنده زدن من و بوی دل‌انگیز برخاسته از کیسۀ مذبور، همۀ رویاهای زیبای یارجانان رو در همون چندلحظۀ اول زد تار و مار کرد و در هم تنید !!! حالا من غش و غش افتادم رو خنده اوشون لبهاشونو می‌جوان و دود از سوراخای دماغشون در حال خارج شدنه!!! می‌گه "منو مسخره کردی؟؟؟ چرا ادمو می‌ذاری سرکار!" حالا هرچی می‌گم "حاجی‌جان من که هی گفتم بیا بریم همین امروز کادوتو بخرم تحویلت بدم اینجوری آمال و آرزوهات کور نشه!! خودت گفتی حالا نه! بعدم تو که می‌دونی چیزی که می‌خوای اصلا تو کیسه جا نمی‌شه چرا بیخودی ذوق کردی!!!" مگه قبول می‌کنه؟! تا فرداش برای من بیچاره در ژست و قپی بودن به خاطر بازی با احساسات پاک ِ زباله‌مال‌ شده‌اشون!!! بعله !
ازون روزم که شانس ما زده و یک عدد تار موی سفید بین زلفاش پیدا شده، می‌ره و میاد می‌گه "ببین!!! پیرم کردی! از وقتی با تو اومدم زیر یه سقف موهام سفید شده! منو وقتی از مامان بابام تحویل گرفتی خرمن مو داشتم همه یه دست مشکــــــــــی!!!!" این یکیو کجای دلم بذارم نمی‌دونم!