عکاسمون 6000 تا عکس خام فرستاده برامون از خروس‌خون صبح عروسی که در حال آماده شدن بودیم تا نصف‌شب که داشتیم از خستگی رفقامونو شوت می‌کردیم از پیست‌رقص بیرون! بعدم دستور نمودن از بین اینا فقط 100-150 تا عکس انتخاب کنین بفرستین برا من برای چاپ آلبوم و تابلو و باقی مصارف خانگی و خانگوادگیتون! یعنی لاکردار از وقتی اینو گفته من دچار افت اعصاب شدم!! مگه کار آسونیه ؟! اونم منی که یه‌جفت دمپایی پلاستیکی برا مستراح عطر و گلاب به روتون البته، می‌خوام بخرم ده‌دور اول می‌رم قیمت می‌گیرم، بعد ده‌دور می‌رم امتحان می‌کنم ببینم تن‌خورش(!) چه‌جوریه دمپاییه، بعد دور سوم دیگه دلو می‌زنم به دریا و دل‌ یک‌دل بالاخره یه مدلو انتخاب می‌کنم! اونوقت بعدکه خریدم اوردم خونه تا شب هی وراندازش می‌کنم، با چشم خریدار و منتقد نگاش می‌کنم، بعد می‌بینم نع! به دلم نمی‌چسبه رنگشم اونجوری که فکر میکردم با کاشیا و پرده‌حمام و آیینۀ دستشویی و روشوییمون ست نیست، فرداش می‌برم پس می‌دم دمپایی وامونده رو!!!! یا اصن چرا راه دور بریم ! یه آب‌پرتغال ناقابل می‌خوام بخرم گوگیجه می‌گیرم! باید یه دور استخاره کنم شیر یا خط بندازم تا ببینم مدل بدون لـِــرده (pulp) ویتامینD دار ِ مخلوط با نارنگیشو بخرم، یا مدل پرلردۀ بدون افزودنی ِ محصول گلخانگیشو! آخرم با روش دقیق و فوق‌تخصصی ِ ده‌بیس‌سه‌پونزده، هزار و شصت و شونزده(!!!) آب‌پرتغال چسکی رو برمی‌گزینم!!خلاصه ریا نباشه، ولی می‌خوام بگم همچین آدم سفت‌عنصر و یه‌کلامی هستم در تصمیم‌گیریهای زندگی من! بعد اونوقت هونصد تا عکس تحویل من داده می‌گه خودت انتخاب کن از بینشون! بد شرایطیه پدرجان، بد! خدا ازشون نگذره که اینجوری تو مملکت غریب آدمو می‌ذارن تو آمپاس!!!! والا !

*چندوخ پیش که تولد یارجانان بود، در کنار نیمچه جشن و کیکی که برای وجود همایونیشون تدارک دیدیم، خدمتشونم عرض کردیم هدیۀ شما همون چیزی که خیلی وقته می‌خوای و فرصت نشده خودت بخریش. اوشونم مشعوف و ذوق‌تپان از فهمیدگی و کمالات همسر عزیزشون(!) و ضمن تشکر ازین فکر بکرم، در جواب بنده که گفتم "خوب همین امروز بریم بخریمش" فرمودن "حالا دیر نمیشه هانی! می‌ریم بعدا". همون روز در واپسین دقایق آخرشب که من داشتم می‌رفتم بخوابم، کیسۀ سطل زباله که از قضا یه کیسۀ ژوگولوی رنگی بود رو هم از سطل در اوردم گره زدم و بردم خدمت پرادجان که جلو در نشسته بودن کفشاشونو واکس می‌زدن در حین دولا شدن و ماچ کردن لپ گوگولیشان و گفتن "تولدت مبارک عزیزم" برای بار چندم درون روز، کیسه رو هم تقدیمشون کردیم به منزلۀ بیرون بردن و در شوتینگ انداختن کیسۀ زباله! که یهو بچه با ذوق ازجاش پریده با خوشحالی می‌گه "وای کادومه؟؟ مرســـــــی!" آقا منو می‌گی!!! موندم مبهوت چی جوابشو بدم ! البته شکرخداپقی زیر خنده زدن من و بوی دل‌انگیز برخاسته از کیسۀ مذبور، همۀ رویاهای زیبای یارجانان رو در همون چندلحظۀ اول زد تار و مار کرد و در هم تنید !!! حالا من غش و غش افتادم رو خنده اوشون لبهاشونو می‌جوان و دود از سوراخای دماغشون در حال خارج شدنه!!! می‌گه "منو مسخره کردی؟؟؟ چرا ادمو می‌ذاری سرکار!" حالا هرچی می‌گم "حاجی‌جان من که هی گفتم بیا بریم همین امروز کادوتو بخرم تحویلت بدم اینجوری آمال و آرزوهات کور نشه!! خودت گفتی حالا نه! بعدم تو که می‌دونی چیزی که می‌خوای اصلا تو کیسه جا نمی‌شه چرا بیخودی ذوق کردی!!!" مگه قبول می‌کنه؟! تا فرداش برای من بیچاره در ژست و قپی بودن به خاطر بازی با احساسات پاک ِ زباله‌مال‌ شده‌اشون!!! بعله !
ازون روزم که شانس ما زده و یک عدد تار موی سفید بین زلفاش پیدا شده، می‌ره و میاد می‌گه "ببین!!! پیرم کردی! از وقتی با تو اومدم زیر یه سقف موهام سفید شده! منو وقتی از مامان بابام تحویل گرفتی خرمن مو داشتم همه یه دست مشکــــــــــی!!!!" این یکیو کجای دلم بذارم نمی‌دونم!