Happy wife, happy life
بنده همین الان که نشسته بودم زیر نور چراغ گردسوز(!) اتاق و داشتم دوخت
و دوز میکردم-خشتک پیژامای کورکی عیال رو!- در عین حال هم به این فکر
میکردم که این مرد چرا اینقدر خشتک شلوارای تو خونهایش از هم در میره!
خودش و خانواده و دوستان و خواجهحافظ شیرازی جوابی برا من نداشتن، گفتم
بیام از شماها مشورت بخوام! خوب
این چه وضعشه آخه!! دفعۀ اول که دیدم درز تنبان داخل منزل خوشگل Tommyنشانش
از هم وا رفته فوری شلواره رو مرخص کردم و به این خیال باطل که جنسش خوب
نبوده رفتم یه شلوار باکلاس Ralph Lauran نرم حولهای برای تو خونه براش
گرفتم که
خودشم میگفت اصلا پاهای خودمو تو این تنبون به جا نمیارم بسکه با کلاسه!!!
که زد سر دو هفته اون رو هم درز داد! دفعۀ سوم دیگه با غیض و غضب رفتم
براش از Marshalls یه پیژامه و بالاپوش سرهمی معمولی گرفتم با این فکر که
اصلا به این شوهر ما نیومده البسه تو خونهایش ژیگولی باشه و حداقل دوباره
که خشتکشو رسوا
کرد دلم آتیش نمیگیره، که این یکیو دیگه 2 روزه شوهر داد رفت!!! همه جای
شلوار هنوز نو و اتو کشیده بود به حاشیه خشتک که میرسید تار و پودشو میدیدی
که تو هوا معلقه!! اومدم این یکیم مرخص کنم دیدم هی بالام جان! نمیشه
که!!! من یه نفری دارم نصف درآمد ماهیانه امو صرف ۲-۳ تا شدن تنبون آقا
میکنم!!! گفتم "عزیزم خودت بیا بشین اینارو بدوز!! همه اشون نوان! حیفه!"
ابرو بالا انداختن و با حالتی که یعنی به ابهت مردونه اشون با این
پیشنهادات بیشرمانۀ دوخت و دوزی اهانت شده فرمودن "نچ! نه بلدم نه دوست
دارم!!" راه دومم که خوب این بود که از درزهای پدیدارگشته در شلوارها چشم
پوشی کنیم و بذاریم همسر محترم همینجور با شلوارهای قلوهکن شده در منزل
تردد بفرمایند که خوب غیرت منم حدی داره عزیزجان! اومد و فرداروزی یهو یکی،
مهمون ناخوندهای ناغافل دق الباب کرد و این مرد رفت در خونه رو به روش
باز کنه! خوب نمیشه که!! رسوایی به بار میومد!! اینه که دیگه کوتاه اومدم!
گفتم به جهنم!! حالا چارتا درزه دیگه! میدوزیمش خوب! سر اولی و دومی یه
خورده هنوز کند بودم و موقع کوک زدن و وصله پینه کردن، سوزن گاهی میرفت تو
دستم ولی سر ۲-۳ تای بعدی دیگه همچی دستم روون شده بود و تو خشتک دوزی راه
افتاده بودم که اصلا شده بود مثل مدیتیشن برام! تصمیم گرفتم در اسرع وقت یه
گوبلن با طرح اون خانمه که یه کوزه رو شونهاشه و با عشوهکرشمه خم شده
طرف مجنون احتمالی و آب- یا به خیال ما شراب- تو کوزه داره از سرش لبریز
میشه و تابلوش
همیشه رو دیوار خونه زندایی مامان تو بچگیام بود رو بدوزم! یه دفعه دیدی
رفتم کلاس منجوق دوزیم ثبت نام کردم!!! علاقه اس دیگه! ییهو به وجود میاد
خوب!
فقط ازون روز تاحالا هربار که پراد شلوار تو
خونهای پاشه و داره عبور و مرور میکنه از جلوی چشای من عین این شوهرایی که
یه سره مراقب زن پابه ماهشونن که خم و راست نشه تا میاد دولا بشه یا یه
حرکت محیرالعقول از خودش بروز بده جیغم میره هوا که "هانی!! خشتکت!!!"
ایشونم خنده اشون میگیره ذکر میفرمایند که " عزیزم من همیشه کشتۀ این لحن و
مضامین عاشقانه حرفای توام!!!!" البته با اون کوکهای دو قبضه ای که من به
اون درزا زدم دیگه فکر نکنم از هم وا برن! ولی کاره دیگه دیدی شد دوباره!!
اونهم این مرد که انگار پشتک بالانس و آقتاب مهتاب میزنه دور از چشم من تو
خونه!!! والا!
* چندشب پیشا تا کمی خونه رو جمع و جور و خریدارو تو آشپزخونه جابهجا کنیم شد ساعت 11. پراد برگشته با یه حالت معذبالوجدانی میگه "آخ آخ خیلی خلاف شدیم!!!! یه ساعت از ساعت خوابمون گذشت!"... بعله !! ما الان دو عدد جوان مایۀ آبروریزی و شرمساری هستیم که شلمان و ساعت خوابشو گذاشتیم تو جیبمون! یعنی از وقتی که من رفتم سر این کار جدید، سیستم زندگی الواتی و جوانیجاهلیتی خودم که هچ، یارجانان طفلک رو هم زدم ملغی کردم!! همچین مثل پادگان خاموشی میدم سر ساعت 10 شب که الان پراد به دورانی که 12 شب میخوابید 8 صبح پا میشد میرفت آفیس به چشم دوران طلایی زندگیش نگاه میکنه! دیگه وقتی من باید صبح قبل از خروس خون تو تاریکی و مه هوا کورمال کورمال!!! پاشم برم سرکار دنبال یه لقمهنون (نمیگم ساعت چند که ریا نشه!!) خوب دیگه این بچه هم بینوا مجبوره ساعت خواب و بیداری خودشو با من تنظیم کنه دیگه! فقط یکی بیاد به من بگه اونایی که کار میکنن و وسط هفته هم خوش خوشک به همه برنامههاشون میرسن و حتی با ملت معاشرت میکنن و مهمونی میدن چه میکنن که همچینه؟! ساعت اضافه از کجا میارن!! حالا خسته نبودن تو کلهفته و به حالت غش فرورفتگی هرشب بعد از یه شام فسقلی خوردن، پیشکش ما!
** نصفشب وسط خواب
هفتپادشاهون، پراد بیدارم کرده میگه "چرا رو صورتت جوراب کشیدی؟!!!" حالا
من خودم مست و ملنگ خواب، اصن نمیفهمم چی داره میگه!! به زور لای چشامو باز
کردم میگم " هــــــــــان؟؟ جوراب چیه؟!!" دوباره افتاده رو بالشتش زیر
لب میگه " نرو دزدی!!!!" بعدم خودش و خودم بدون هیچ حرف اضافۀ دیگهای
دوباره برگشتیم به عوالم خواب! فردا صبح تو ماشین در راه کار پشت چراغ قرمز
که بودم یهو یاد مکالمۀ نصفهشبیمون افتادم غش کردم از خنده! تازه فهمیدم
منظورش چی بوده!!! قبل خواب داشتیم سریال پژمان اون قسمتی که میخواستن برن
دزدی رو میدیدیم و گویا ایشون تحتتاثیر زیادی قرار گرفتن و صحنههای فیلم
با حضور پررنگ اینجانب تو خوابشون تداعی شده دوباره!! میگن نذارید شبا بچه
فیلمای تاثیرگذار نگاه کنه خوب یه حکمتی داره دیگه!!!
حالا
اینکه اصلا چرا منو وسط خواب شبیه پژمان دیده اونم فقط در صحنهای که طرف
داشته میرفته دزدی بحثی بود طولانی و محاکمهای که دیگه وصفش درین مقال
نمیگنجه!!