در راستای ارتقاع سطح کیفیمون!

میبینمتون پس!
silhouettia


الان شمایی که داری گنگ و مبهم نگاه میکنی که خوب این یعنی چی و جریان چیه و کجا میبینمتون و اینا، مگه من باهاتون صبحت نکردم راجع به درست کردن شناسه اینستاگرام و صدی نودتونم گفتین باشه؟! خوب این همونه دیگه!! دقت نمیکنی دیگه عزیزجان! الطفات بفرمایید!! شناسه رو دلتون خواست Add کنید! ( آقا این شناسه رو کلی زور زدیم به یاد اوردیم و یادگرفتیم استفاده اش کنیم به جای username و ID و اینا.. ولی Add کردن رو چی بگیم خوب؟ اضافه کنین؟ اضاف کنین؟ یا بگیم درخواست دوستی بفرستین؟! یعنی خدارو خوش میاد برای یه چسقل Add یه نیم‌جمله طومار پشت‌هم بلغور کنیم؟ این فرهنگستان زبان فارسی چه غلطی میکنه پس! پووووف)

moms will be moms !

مامی‌بانو میفرماین این شماره وایبر فلانیه.. بهش بابت فوت مادرش تسلیت بگو. فوری هم با وسواس اضافه میکنن "راستی برنداری براش ضمیمۀ مسیجیت، عکس بزمجه بفرستیا!!! متین و موقر تسلیت بگو!" 

میگم مامان منو چی فرض کردی خوب!!! والا من دیگه دختربچه 10 سالۀ آداب‌معاشرت‌ندون نیستم!  برا چی اصلا باید تو یه مسیج رسمی و جدی استیکر بفرستم! میفرماین "تو و داداشت همش دنبال راه دررویین! از تلفن حرف زدن که بیزارین و فقط تکست و مسیج میدین، جدیدا هم که جای همون دو خط اس‌ام‌اس نوشتن، جواب آدمو با شکلک و استیکر میدین! گفتم الانم یه دونه ازین بزمجه‌ها که دستش یه تابلوی sorry هست میدی برا طرف، زیرشم مینوسی "ببخشید که مرد!" 
خنده‌ام گرفته میگم "حالا همش یه طرف! اینا اخه بزمجه‌ان؟؟؟ اینا گوسفندم نیستن، ببعی خالصن!! چطور دلت میاد بگی بزمجه بهشون!!" میفرماین " اووه! ندید بدید!! 2 دلار داده استیکر خریده، چه بهشم برمیخوره بگیم بالا چشمشون ابروئه! حالا گوسفند و ببعی، یا بزمجه! چه فرقی میکنه!!" 

* مرسی برای پیامهای محبت‌آمیز و اعترافات خصوصی تنبلانه پست قبل! میگم حالا که هم شماها تنبلین، هم من یه راه راحت‌تر برای در ارتباط بودن به نظر من میتونه اینستاگرام باشه. اگر برای وبلاگ اکانت اینستا باز کردم و  عکس و نوشته‌های کوتاه اونجا گذاشتم، خبرتون میکنم. هوم؟ راضیین ازم؟!

شیرزن

به همراه رییس یه جلسه حضوری با مدیرپروژه و یکی از سرکارگرای اصلی داشتیم. بعد از تموم شدن حرفا جناب سرکارگر اومدن داخل دفتر که نقشه‎‌ها رو از بنده تحویل بگیرن. بعد ایشون ابعادی دارن به قاعده چارچوب در! به این وجنات، یک قیافه عبوث و صدای کلفت و لحن پر از داد و دعوا و حرفای رکیک و جملات پرفحشی که با کارگرای زیردستش پای بیسیم یا تو سایت حرف میزنه رو هم اضافه کنید! بعد این جثه خوفناک هفته‌ای یه بار که میاد دفتر ما برای تحویل کارها، به من و منشییمون که میرسه میشه بلبل خوش‌الحان و یهو میزنه فاز شوخی و خنده! یعنی مثلا به خیال خودش میخواد احترام خانم بودنمونو نگه داره ولی اینقدر ناوارده و بدتر گند میزنه که هروقت پاشو میذاره بیرون ما میترکیم پشت‌سرش از خنده. چند وقت قبل که اینجا بود اومده بودن داشتن آفیسو سم‌پاشی میکردن، رو کرده به من میگه "لابد تو مورچه دیدی ترسیدی گفتی بیان سم‌پاشی کنن! چرا شما زنا اینقدر ازین موجودات میترسین؟ من دوست‌دخترم بهش افتخار میکنم!! چندوقت پیش از پنجره خونه یه بچه جغد اومد تو این قبل ازینکه من برسم با جارو افتاد دانبالش و اخرسرم لقدش کرد کشتش!!!" یعنی از تصور این صحنه و اینکه یه خانم جارو به دست بیفته دنبال جغد و بعدم زیرپا لهش کنه ماها هم رعشه گرفته بودیم هم لقوه از چندش و خنده توامان! منشیمون برگشته میگه" حالا اینو به ما گفتی ولی جای دیگه نگو! این تعریف نبود از دوست‌دخترت!! فقط زدی ذهنیت مارو نابود کردی از دوست‌دختر بیچاره‌ات!!!" 
بعله عرض میکردم.. همین ایشون با این ذکرخیری که ازش براتون کردم، برای تحویل کار مشرف شدن خدمت بنده! یه نگاه کرده به من میگه "شوهرت موهاتو گره(!) زده؟!" خنده‌ام گرفته میگم "به این میگن بافت مو! نه گره!!! بعدم خیر خودم بافتم!" چشماش گرد شده میگه "آخه چه‌جوری تونستی بالا و پس کله‌اتو اینجوری گره بزنی؟ من و نامزدم-بعله! دوست‌دختر قبلی، نامزد اکنون- باهم میریم سلمونی، دوتایی موهامونو از ته همیشه میزنیم! دیگه اونم راحته لازم نداره هی ازین جنگولک بازیا رو زلفش در بیاره!" یعنی هی اومد و رفت نوک زبونم که بهش بگم "ببین تو مطمئنی داری زن میگیری؟ نکنه داری شوهر میکنی خودت خبر نداری؟!! ولی خوب قورت دادم! گفتم روش تو روم باز میشه خوبیت نداره!!! تا همین جاییم که باز شده به ضرب و زور بخیه و کوک درزو نگه داشتیم، خدا اون روزو نیاره که بازتر بشه! 
بعد از رفتنش، منشیمون اومده با نیش باز میگه "کاش یه روز این نامزدشو بیاره ما ببینیم! قبل از سال نو که تو نبودی، داشت میگفت هدیه برا دختره یه Truck  گرفته چون دوست نداره ماشین معمولی برونه!" 

*حدود سه هفته بیشتره که از سفر به ایران برای تعطیلات سال نو برگشتم، بعد نمیدونم چرا هنوز تو حس و حال یلخی تعطیلات و ولنگاریم! یکیم برام نوشته "نکنه حامله شدی دیگه وبلاگتو آپدیت نمیکنی؟" اتفاقا بعد از عروسیم‌ یه چند وقت طول کشید تا بیام سر بزنم به اینجا، باز یکی نوشته بود "لابد طلاق گرفتی دیگه نمیای"!!! یعنی من شیفتۀ اینم که بند تنبون این وبلاگو به حاملگی و طلاق من وصل میدونین!!! واقعا چه رشته الفتی بینمونه! احیانا تنبلی و درگیری کاری و ذهنی و درسی و ایناروهم کلا منتفی میدونین دیگه :)) یعنی من هیچکاریم نداشته باشم، بازم از همه اینا که بگذریم فوق تنبلم!!! اینو همیشه مد نظر داشته باشین!!! 

یخ کنی!

داشتم با خانم همکار خوش و بش میکردم و احوالات مادر مریضشو جویا میشدم، که برگشت با ناراحتی گفت "داشتم حساب آنلاین کردیت‌کارتمونو چک میکردم دیدم شوهرم یه خرج دوهزاردولاری تو جواهرفروشی کرده.. فهمیدم برای کریسمس رفته برام جواهر خریده! و چون من اصلا اهل اینجور زیورآلات نیستم و شوهرمم پنهانکار خوبی نیست با یه خورده گشتن تو اتاق خوابمون گردنبند مربوطه رو یافتم! حالا هم عصبانیم هم موندم بر سر دوراهی! منی که اصلا اهل گردنبند الماس نیستم و با این مقدار پول هم میشد یه‌عالمه کار دیگه کرد، نمیدونم چه جوری به شوهرم بگم بره اینو پس بده!!" یه خورده دیگه هم گله‌گی کرد بابت اینکه چرا آخه مردا توجه نمیکنن زنشون چی دوست داره و فکر میکنن اگر یه چی بخرن که فقط گرون باشه حله و باقی قضایا! خوب که دلشو تکوند و خودشو خالی کرد، فکر کردم حالا یه شوخی بکنم جو عوض شه، گفتم "حالا از کجا میدونی گردنبند مال توئه؟ میخوای دست نگهدار ببین اصلا قراره این هدیه به تو برسه یا نه، بعد برو گله‌گذاری کن!!! هرهرهر" چشماش گرد شده ابروهاش رفته فرق سرش که "راست میگیا!!! اصلا سالها بود برای من هدیه اونم به این گرونی نخریده بود!!" یعنی دلم کباب شده بود برا مرد بدبخت!! رفته کادو خریده، کلی پیاده شده، به خیال خوششم چه گل قشنگی زده به دروازه حریف اونم تو وقت اضافه، اونوقت زنش اینجوری داره مث مرغ پرکنده بالاپایین میپره جلز ولز میکنه و حرص میخوره!! حالا من هی دارم حرفی که زدمو ماست‌مالی میکنم و سعی در تلطیف اوضاع دارم که "بابا کوتاه بیا توام! یعنی چی که شاید رفته برای کسی دیگه خریده! چرا جنایی پلیسی میکنی قضیه رو!!" اوشونم ول‌کن معامله نیست! در همین بین(!) جناب رییس از اتاقشون اومدن بیرون در حال گذر تو راه دستشویی رو به خانم همکار میفرمایند" تو که به من گفتی کارت تبریک کریسمس هم به اسم خودت تو جعبه بوده!!! حرص چی‌چی داری میخوری پس؟" یهو یه آبی ریخته شده رو آتیشش خودش خنده‌اش گرفته میگه "اوا راست میگیا!!!" یعنی خوب شد داستانو یه بار دیگه هم سر صبح برا رییس تعریف کرده بود وگرنه من چه‌جوری اینو با فرضیه خیانت شوهرش و هدیه گرون برای دوست‌دختر شوهرش از برق میکشیدم با این شوخی خنکم!!! 
حالا قبل ازینکه انگ بی‌لیاقتی بزنین به خانم‌همکار، بگم که یه حرف جالبی میزد. میگفت "من که دوست‌دخترش نیستم که برام مهم نباشه چقدر هزینه کرده برای کادوم، وقتی اینقدر پول میده یعنی از زندگی جفتمون داده و ما الان اون پولو جاهای دیگه‌ای نیاز داریم". البته من با حرفش کامل موافق نیستم، ولی طرز فکرش جالب بود! 

عشق یعنی، ذوق داشتن برای سفر با تو 

 

 

Fair play

رو مبل جلو تلویزیون دراز کشیده بودیم داشتیم معاشرت میکردیم و منم سر یه موضوعی داشتم سربه سر پراد میذاشتم و بهش میخندیدم. وسط برنامه ها یهو یه انیمیشن کوتاه پخش شد که نشون میداد یه پیرزن و پیرمرد جیگول‌نشان دست در دست هم نشستن پای شومینه تو کلبه‌اشون و یهو خانمه قلبش وامیسته و دست از دنیا میشوره و غزل خداحافظی رو میخونه همچی نابهنگام! تو صحنه بعدم پیرمردو نشون میداد که همچنان پای شومینه تنها نشسته و غصه میخوره. به خاطر اینکه قبلش داشتیم حرف میزدیم صدای تلویزیون کلا خفه بود و معلوم نشد پیام اصلی انیمیشن چی بود! اومدم از جام پاشم برم نهار فردارو بریزم تو ظرفای غذای سرکار، دیدم پراد غمگین شده میگه "خیلی غصه داشت این صحنه تنهایی پیرمرده.." لبخند ملیحی زدم که همذات‌پنداری کرده بود با پیرمرد جیگول‌نشان تو کارتون و چقدر حس کرده دنیا براش تیره و تار میشه وقتی من بمیرم که اینجوری غصه دار شده و آخ الهی و اینا!! از شدت قلمبکی احساساتم رفتم بغلش کردم گاچ و این صحبتا(احتمالا تلفیقی بین اعمال قبیحانه ماچ و گاز!) میگم "آخی هانی! دلت گرفت؟" سرتکون داده سکوت کرده بعد از چند لحظه تامل برگشته میگه "البته فکر کنم اگر تو با همین فرمون بری جلو و همینجور هی هر روز منو حرص بدی من زودتر از تو دق کنم بمیرم! پس تو باید غمگین شی، من نمیخواد ناراحت باشم الان که خوب فکر میکنم!" قیافه کنف شده و احساسات تو دیوار خوردۀ منو که دیده کلی بهم خندیده!! فوارن احساستشم دو پهلوئه یکی به نعل میزنه یکی به میخ! احتمالا هدفش انتقام خنده‌هام بهش بود سر جریان قبلی! ولی بی‌انصاف خیلی گازانبری حمله کرد! ناجوانمردانه نمیچنگه این مرد اصلا! 

از کرامات شیخ ما!

یارجانان چند روزی بود عنوان کرده بودن یه نقطه خاصی از کمرشون درد میکنه. معمولا بار اول غر از مریضیش رو جدی نمیگیرم ولی اگر بار اول به دوم بکشه یه نفس عمیقی میکشم و  رو به آسمون میکنم میگم "بارالهی چرا هی منو اینجوری مورد امتحان و عذاب الهی قرار میدی!!! همون دفعات قبلی بس نبود؟ آخه این انصافه؟؟؟" البته اینجا جا داره کم‌کم بارون هم شروع کنه به باریدن و رعد و برق بزنه و شما  لانگ‌شات منو رو پشت‌بوم که به زانو افتادم و دارم هق‌هق میزنم و به درگاه ابدیت شکایت میکنم و میکوبم رو پام، ببینید که خوب امکانات نیست!
بعد از همه اینا، تازه رو به مریض(!) یه لبخند لطیف میزنم و میگم "حالا چی شده عزیزم؟!" اوشونم شروع میکنن به برشمردن نشانه‌های گوناگون لیست جدید این بیماری کشنده!!! در پی چند روز بعد هم تمام علائم مزمن و خطرناک یکی پس از دیگیری بروز میکنن و بنده با خون دل تیمارداریشو میکنم! یعنی یه قطره آب از دماغش بچکه میگه من یه بار تو ویکی‌پیدا خوندم این قطره احتمالش  یک در قریلیون هست آب مغز باشه، حالا اون 99قریلیون باقی مونده که احتمالش هست آب دماغ و مف باشه هچ!!!
حالا این چندروزیم که از درد کمر شاکی بود، آخرش بعد از مطالعات و تحقیقات عمیق و وسیع، بسان ارشمیدس "یافتم یافتم" کنان هروله کردن به بر ما یهو! فرمودن سرچ کردن فهمیدن علت این مدل کمر درد بد نشستنشونه! دلیل بد نشستن؟ کیف پولی که تو جیب پشتشون حمل میکنن و موقع نشستن قلمبه میشه زیر آمپولگاه گرام و به گفته خودشون و اون مقاله علمی(!) یه ور نامبرده کمی رو هوا میمونه موقع نشستن و همین باعث بروز درد جانکاه در موضع کمر میشه! و اصلا این مقاله بحث کرده بود که حدود 35 درصد از آقایون کمردردهایی که میگیرن به همین دلیل قرار دادن کیف پولشون در جیب پشتی شلوارشون میباشد!!
حالا اینکه من چقدر خندیدم ازین موضوع و پراد هی داشت حرص میخورد که من چرا این مطلب علمی رو جدی نمیگیرم بماند! فقط برام جالب بود که چی سرچ کرده و با چه جدیتی هم سرچ کرده که به همچین مقاله‌ای رسیده!  بعد حالا اصلا اینا همه به کنار! یعنی تو روح قلم و کیبرد نویسنده اون مقاله علمی که رفته  راجع به مضرات ِ حمل کیف‌پول آقایون در جیب مجاورت ماتحتشون تحقیقات کرده!! د خوب اخه بیکار! یعنی هیچی دیگه نبود بشه موضوع تحقیقات علمی تو؟ یعنی هیچ موضوع مهمتری وجود نداشت؟ اینهمه درد و مرض لاعلاج، ببین ملت رفتن نشستن رو چی‌چی تحقیقات میکنن! اونوقت میگن علم چرا پیشرفت نمیکنه! خوب همینه دیگه!! دانشمندامون وقتشونو اینجوری تلف میکنن! همین مبحث پیش پا افتاده از بین بردن موهای زائد و رویش موهای واجب و چروک صورت و شکنندگی ناخن هم هنوز ملت منتظرن براش یه راه‌حال قطعی پیدا شه! حالا من دیگه پارو فراتر نمیذارم و وارد امراض جدی‌تر نمیشم! اونوخ ببین رو چی‌چی میشنن تحقیقات میکنن! نه، خوب آخه اینم شد کار؟!

ایشالا عروسیش تو ونیز با دوست‌دختر وکیل‌حقوق‌بشری!

خاله‌جان بار شیشه‌اشونو زمین گذاشتن و فارغ شدن. پسرخاله بزرگه هم توی گروه خانوادگی داره لحظه به لحظه اخبار و عکسها رو آنلاین مخابره میکنه. چندساعت بعد خاله‌خانم که حال و هوشش سرجا اومده و دستش رسیده به تلفنش، برامون مسیج داده که "فهمیدین بابا وقتی بچه رو دیده چی گفته؟ میگه عیب نداره بچه فلانی هم وقتی به دنیا اومد خیلی زشت بود ولی بعدا خوشگل شد!!!!" ماها همه خندیدیم و من داشتم توی همون گروه جواب میدادم و سعی میکردم دلداری بدم که "خاله به دل نگیر بابابزرگه دیگه! همینجوری یه چیزی میگه!!" یهو میبینم مامی‌جان هم شروع کرد به تایپ کردن و چند لحظه بعد پیغام داده "بچه نوزاد که قیافه‌اش معلوم نیست! تو ناراحت نباش!! همه نوزادا چروکن اصلا!! من از کیا -پسرخاله بزرگه- هم پرسیدم بچه چه شکلیه گفته شبیه مارمولکه!!!!" حالا این مکالمات هم 7 صبج درحالی که من دارم تندتند حاضر میشم بیام سرکار داره صورت میگیره و من یه پاچه شلوار تو دستم یه لنگه جوراب اون یکی پام، این جواب مامان رو که خوندم از شدت خنده پام گیر کرد تو خشتک شلوار خوردم زمین ! به خودش جدا مسیج زدم میگم "یعنی مامان دلداری دادنت تو روح و روانم!!! تو که بدترش کردی!" میفرمایند "خوب خواستم حرف بابارو پوشش بدم ماست مالی کنم!!!" میگم "خیلی ماست مالی شد!! باباجون که همچنان حرفش در یاد و خاطره خاله خواهد ماند، خودت و کیا هم پیوستید به لیست سیاه!!!" همون لحظه خاله‌جان تو گروه مسیج زده که "شماها فامیل نیستین که! قوم‌الضالمینین!!! اگر من گذاشتم بچه‌امو ببینین!!"

خوب بعله! کلا ما خانواده‌ای هستیم که راه و روش برخورد با یک زائو رو خیلی خوب بلدیم!!!
حالا این بچه اگر پسفردا شبیه جورج کلونی نشد بزنه روی همه رو کم کنه!!! حالا ببین من کی گفتم!

در جستجوی کمر یا شاه‌فنر!

پراد از عصری میگفت کمرم درد میکنه گفتم بذار شب قبل از خواب برات ماساژش میدم. آخرشب با کرم سالیسیات و مابقی پمادهای مالشی‌ماساژی رفتم بالاسرش نشستم ایشون هم در پوزیشن سرتوبالش دراز کشیدن ناله میفرمایند! دستمو گذاشتم جایی که همۀ ابناع بشر از ازل تا ابد "کمر" خطابش میکنن! دادش رفته هوا که "نه‌نه اونجا نیست! اونورتر!" کمی مایل شدم به سمت چپ غرغر کرده" اونجا که کلیه‌امه! برو بالاتر!" رفتم بالاتر فرمودن "رسیدی به کتفم که! بیا پایین وسط‌تر!!" اطاعت‌امر کردیم باز دادش درومده که" اونجا باسنمه!!! بیا بالاتر!!!"(یعنی به این سوی چرغ اگر من هنوز به محدوده کان مبارک حتی نزدیک شده بودم! من تازه فهمیدم یارجانان یا اسم اعضای بدنو درست بلد نیست یا فکر میکنه مثلا باسنش بالا ترقوه‌اشه یا کتفش رو کلیه‌اش سواره!) دیگه کفرم درومده با حرص میگم "هانی دقیقا منظورت از کمرم درد میکنه کجاته؟؟؟ مطمئنی کمرت درد میکنه نکنه جزایرلانگرهوسته مثلا خیال کردی کمره؟!" دوباره فرمودن "نه‎نه! کمرمه!! همون وسط!" باز من دست گذاشتم دقیقا رو کمرش میگه "نه اونجا نیست!" شروع کرده به آدرس دادن و کروکی کشیدن باز! یاد اون جوکه افتاده بودم که تزریقات‌چیه میخواسته به یه خانم عشایری آمپول بزنه هرچی این چینای دامنشو میزده بالا به منطقه مورد نظر نمیرسیده اخر میگه "خانم این کو*ت صفحه چنده بالاخره؟!" ماهم هرچی ورق میزدیم و کند و کاو مینمودیم به موضع مطلوب نمیرسیدیم! آخرسر پاشدم میگم "عزیزجان هروقت رفتی یه جی‌پی‌اس رو خودت نصب کردی که درست تونست منو به محل مورد نظر هدایت کنه بیا من ماساژت میدم! اینجوری نمیشه!"
البته آخراش دیگه حس میکردم مورد کلاه‌برداری کمری قرار گرفتم! چون همینجوری الکی‌الکی نیم‌ساعت من داشتم کل پشتشو به دنبال کمر مفقود شده‌اش نقطه به نقطه ماساژ میدادم و ازونجایی که ما دوتا همیشه سر ماساژگرفتن داریم بهم التماس میکنیم و ازهم باج میگیریم شدیدا حس میکنم در تلۀ خبیثانه‌اش افتاده بودم و به صورت نهانی تو کمرش(!) داشته به ریش من میخندیده که نیم ساعت براش دلاکی مفت و مسلم کردم!!!

* رفته بودیم مهمونی نامزدی یکی از دوستامون. تا وارد شدیم و رفتیم سر میزی که شماره‌اشو رو کارتهامون نوشته بودن، دیدیم دوست‌دختر سابق دوست‌جان(جناب داماد!) هم سر همون میز کنار باقی رفقای ما نشسته!!! کنار اوشون هم دوست‌پسر فعلیشون جلوس نمونده بودن! حالا من خودم درسته به واسطۀ همین شاداماد با این دختر دوست شده بودم ولی بعد از تموم شدن رابطه اونا هم رابطه‌امو باهاش داشتم چون دختر خیلی خوبیه و کلیم خوشحال بودم که بعد از این همه مدت میدیدمش! ولی چند دقیقه طول کشید تا چشمای من به دیدن این دختر تو اون مجلس عادت کنن!! بقیه دوستامونم هی میخندیدن سربه سرش میذاشتن و بساط کرکرخنده‌اشون هوا بود. عروس دامادم که وارد شدن این دختر آنچنان با شور و حرارتی دست و سوت میزد که من گفتم الان میره رو میز براشون کــِـل هم میکشه لابد! خدارو چه دیدی! (البته ایشون ایرانی نیستن و قضیه کل کشیدن و رو میز رفتن به کل منتفیه!) آخرای مجلس هم یه جا که ماها پاهامون دیگه در مرز قلم‌شدگی به سر میبرد و نشسته بودیم نفسی تازه کنیم این دختر که خیلیم رقص ایرانی رو خوب یاد گرفته رفته بود جلو عروس‌داماد یک قری میریخت و براشون میرقصید که چندتا از بچه‌ها شروع کردن به سر و صدا کردن به سمت داماد که زود باش بهش شاباش بده :)) فیلم کمدی داشتیم خلاصه!!!
بهرحال علم پیشرفت کرده دیگه!! فتبارک‌الله!

(**توضیح اینکه من زیاد میبینم دو نفر بعد از تموم شدن رابطه‌اشون همچنان رابطۀ دوستی معمولیشون رو حفظ کنن! تعجب ماها بیشتر ازین بود که دخترک بعد از کات کردن خیلی ازین دوست ما دلگیر بود. ولی خب شکرخدا همه گویا عاقبت‌به‌خیر شدن مادر! هم عروس و داماد هم دوست‌دختر سابق که خیلی ازین دوست‌پسر فعلیش راضی و خوشنوده و فکر کنم یه عروسی دیگه هم به همین زودیا افتاده باشیم!)

یکی از همین روزها!

با یارجانان بحث کرده بودیم و اون رفته بود تو لاک خودش و منم که حس میکردم شدیدا حق با من بوده و اصلا نباید برای منت‌کشی پیش‌قدم بشم پاشدم رفتم کتاب‌فروشی نزدیک خونه و یه کافی گرفتم و واسه خودم پر خوردم بین کتابا و یه جلد "چگونه خشم خود را کنترل کنیم" هم یواشکی خریدم! وقتی برگشتم دیدم دفتر دستک درس و مشق پراد کف اتاق رو زمینه اومدم برشون دارم یهو دیدم کاغذ رویی یه نامه‌اس خطاب به خودم! چندخط اولش خیلی جدی و عصبانی نوشته بود با دل‌ پر و معلوم بود حتی خودکارو زیادی رو کاغذ فشار داده و بحثمونو تحلیل کرده بود که چی شده و چرا همچی شده و وسطاش انگار یه کم خالی شده بود و ریلکس تر نوشته بود و آخرشم زده بود به در شوخی و چندتا نکته طنز و بامزه که وسط دعوا توجهشو جلب کرده بود رو خاطرنشان کرده بود... معلوم بود خودشم خنده‌اش گرفته و حتی خطش بهم خورده بود و لابد خودکار تو دستش زیادی لرزیده! منم نیشم باز شده بود که خوبه حداقل فهمیده دلخوری اصلی من چی بوده و دیگه به آخرش که رسیدم و دیدم خیلی جدی اسم و فامیلش(!) رو امضا کرده و تاریخ زده و انگار که مثلا نامۀ اداریه و حتی زیر اسمش درشت نوشته "شوهرت!" دیگه ترکیدم از خنده! کلا همیشه به یه مناسبتی کارت هم که بهم میده اسم و فامیلشو کامل امضا میکنه و من هربار با خنده میگم "آخه دیگه چرا فامیلتو مینویسی؟ باور کن با کسی دیگه‌ای اشتباه نمیگیرمت لازم نیست مشخصات کامل بدی!" به خرجش نمیره!
حالا سعیم میکردم خیلی ریزریز بخندم که صدامو از تو هال نوشنوه و از ابهت و خشانتم کم نشه! هی گفتم ولش کن بذار جواب ندم بعد دیدم نمیشه منم حرف دارم! براش نوشتم منتها هرچی سعی میکردم جدی و با جذبه باشه طنز درمیومد وامونده! دیگه ولش کردم گفتم بیخیال شاید اون بخونه خنده‌اش نگیره و تو سر خودم فقط خنده‌دار باشه! به روی خودمم نیوردم از اتاق اومدم بیرون و رفتم دنبال کارم. زیزچشمی میپاییدم که کی رفت تو اتاق و چند دقیقه طول کشید و بعدش با نیش باز و سوت‌زنون اومد بیرون! فهمیدم خونده و احتمالا جواب هم داده! نیم ساعت بعد یواشکی به بهونه لباس عوض کردن رفتم تو اتاق دیدم بعله! برام باز یه طومار نوشته آخرشم گفته بنده ایشون رو با این کارام یاد فلان جوک میندازم و جوکه رو نوشته بود و دوباره امضا کرده بود ایندفعه بدون تاریخ البته( تاریخ عطف به نامه پیشین!!) دیگه تا آخرشب ماجرا ادامه داشت و آخراش جمله‌های یه خطی مینوشتیم جای طومار و تهش هم کار رسید به شکلک!!! 
بعد که حرف زدیم و صلح کردیم میگفت "میدونستم رو این اسم و فامیل حساسی و خنده‌ات میگیره عمدا مینوشتم! حتی گشتم شماره شناسنامه‌امو پیدا کنم ولی نبود!!!" میگم "خوب عزیزمن حالا چارتا عدد مینوشتی اگر اینقدر برات مهم بود، لازم نبود حتما شمارۀ واقعی باشه که" میفرمایند "نه! اسم و امضای من یه وزنه‌ای داره برا خودش! نمیام با چارتا عدد الکی هویتمو زیر سوال ببرم!!!" 
حالا همه اینا به کنار من همیشه خودم یه موقع که ناراحتم براش ایمیل میدم و ایشون هم بعدا شفاهی جواب بنده رو میدن و من مدتها حرص میخوردم که چرا خط به خط با رسم شکل و توضیح، ریز به ریز جواب منو نمیدی! حالا تازه فهمیدم ایشون سنتی‌کار هستن! کلا با کاغذ و قلم حال میکنن گویا :))

love what you have before life teaches you to love what you lost

اون هفته‌ای رفتم به رییس میگم من سه روز ِ چهارشنبه تا جمعه رو مرخصی لازم دارم برای یه سفر کوتاه و خدمت به خانواده اگر اجازه میفرمایید. هرچند که سعه‌صدر و اخلاق محمدی و صبر و حوصلۀ مثال‌زدنیش کلا فک منو همیشه خوابونده، ولی انتظار داشتم اینبار اقلا یه غرکی بزنه به خاطر حجم کارای اخیر و پروژه‌های منتظر برای تحویل و مرخصی یه هفته‌ای ماه پیشم. لبخند ملیح تحویلم داده میگه "سه روز نیست که! جمعه‌ها که همیشه نیمه وقت کار میکنیم میشه فقط دو روز و نصفی. بعدشم که ویکنده، برو خوش بگذره!" جای اینکه من بخوام اونو قانع کنم، اون با من چونه میزنه!!!
بعدش که برگشتم سرکار، منو دیده میگه "اوا !! مگه تو قرار نبود بری مرخصی؟ برای چی اومدی پس؟"با تعجب میگم "واه رفتم دیگه! اون هفته سه روز نبودم امروزم برگشتم!" متفکر نگام کرده میگه "واقعا؟ اون هفته نبودی؟ فکر کردم بودی!!!! یادم رفته بود! اه! پس چه خوب که برگشتی!!!"
یعنی آدم دلش میخواد همچین رییس حواس‌پرت راحت‌مرخصی‌بده‌ای رو بذاره لا دستگاه فتوکپی از روش به مقدار لازم تکثیر کنه بعد ببره سرگذر پخش کنه بین نیازمندان!! والا !

* پراد بالاخره بعد از بزرگ‌شدن جوجه‌کفترهای لونه‌کرده در بالکن خونه و پریدنشون، لونه‌اشون رو انداخت بیرون و الانم مثل میرغضب هر روز میره چک میکنه و اگر ببینه کفترها دوباره اومدن مشغول لونه‌سازین خس و خاشاکشونو جمع میکنه و جارو میزنه! منتها از رو نمیرن!! بدجوری بالکن مارو محل زاد و ولد و جوجه‌کشی یافتن و دلشون رضا نمیده گویا برن جای دیگه! هر روز برمیگردن و یه گوشۀ دیگه مشغول خونه‌سازی میشن.
حالا دیروز پراد با قیافه مغموم اومده میگه "حس اسراییل بهم دست داده که هروز میرم خونه زندگی این بدبختارو تاراج میکنم!!! عذاب‎وجدان گرفتم!" خنده‌ام گرفته میگم "به اون پی‌پی‌ها و کثافت‌کاریهاشون که مجبور بودی تمیز کنی و هی حالت بهم میخورد فکر کن، اصلا دیگه عذاب‌وجدان نمیگیری!" جپ‌چپ نگام کرده میگه "توام عین نتانیاهو هستی با این دلایل الکیت!" یعنی به من نیومده بخوام دلداریش بدم!! زرتی انگی صیهونیستی میخورم!!!

** چندروز پیش روز جهانی دوستی و قدردانی از رفقا بود. به دوست‌جان و همسرش مسیج زدم میگم "مرسی که همیشه تو خونه‌اتون برای من یه کاسه جدا سالاد شیرازی بدون پیاز و با فلفل دلمه‌ای درست میکنین!" دوست‌جان که هی هرهر خندیده و جواب داده "برا خاطر اینه که معده درد میگیری می‌افتی رو دستمون میخوایم اعصاب خودمون و شوهرت آروم باشه!" خانمشم جواب داده "این دو بار آخر که گولت زدیم! پیازمون تموم شده بود الکی گفتیم این سالادش مخصوص توئه!!!!" خار مغیلانن جای دوست!! دو زار ارزش سپاسگزاری حالیشون نیس حداقل زارت نزنن تو ذوق آدم!

*** عشق یعنی، بسته‌های آلبالو یخ‌زده روی هم چیده شدۀ تو فریزر که چندتا سوپرمارکتو گشته بودی برای پیدا کردنشون و بعد از جاسازی یواشکی محموله با ده‌جور کلک و ترفند منو فرستادی سراغ فریزر تا با دیدن بسته‌های دلبرمحبوب سورپرایز بشم