آشوبم آرامشم تویی، به هر ترانهای سر میکشم تویی...
حالا یکیم ندونه و من بخوام بگم اینروزا گرفتارم و سرم شلوغه
فکر میکنه بنده یا در حال فیل هوا کردنم یا کشف داروی درمان کچلی ِ کو*
شامپانزهها! ولی شماهام دیگه کمی باید سطح توقعتونو از جامعه بیارید
پایین! خوب یعنی که چه که هرکی بگه سرم شلوغه ازش توقع دارین کم ِکم دیگه
درحال شقالقمر باشه! همین خود من!! یکی بگه الان دقیقا مشکلت چیه و چرا
وقت کم داری به این سوی چراغ اگر جواب آبرومندی داشته باشم که بشه تو در و
همسایه درش اورد و باهاش پز "وای وقت ندارم سرمو بخارونم" داد! ولی
نمیدونم چرا همش از بدوبدوهای الکی زندگانی در حال نقسنقس زدنم! البت خدا
قسمت کنه در نظر دارم یه بیانیه صادر کنم و خواستار جابه جا کردن ویکند و
روزای کاری هفته بشم در دنیا! فکر میکنم در هفته دو روز کار کنی پنج روز
تعطیل باشی خیلی معقولتره! بعدم با گوگل ترنسلیت بیانهامو به هونصد زبان
زنده دنیا ترجمهاش میکنم و میذارمش رو فیسبوک تو ببین چندتا لایک میخوره و
چه جوری ملت براش سر و دست بشکنن!! اگر من نشدم جلودار و رهبر تغییر روزای
هفته و رسوندن آدمیزاد به این خواسته دیرینه و کهن تو بیا بزن تو گوش من!
هرکیم بخواد جلوم وایسه و مقاومت کنه با تقریب خوبی میتونم قول بدم که از
وسط قاچش میکنم!!! حالا ببین! فقط امیدوارم این وسط اول از همه دستم به خون
یارجانان آلوده نشه که مطمٔنم جزو اولین مخالفین حزب و دار و دسته من
خواهند بود چون ایشون ازون خانواده هاش هستن که مدام دلشون میخواد در تکاپو
باشن و آروم و قرار ندارن! به جد هم عقیده دارن که به هر ۵ روز کاری هفته
محتاجن بابت انجام همه پروژه های کاری و درسی و دانشگاهی! بهرحال ما دلی
داریم در گرو ایشان و خوبیت نداره همون اول راه زارت به عنوان اولین مخالف
به جان عزیز ایشان دست درازی کنیم!!! خدا خودش راه همه رو به سمت ما کج کنه
و هدایتشون کنه، منجمله این یار غار مارو!
در همین
راستا هم اتفاقا داشتیم با هم صحبت میکردیم و من واگویه و چس ناله که خسته
شدم و چقدر زندگی بدوبدو شده و حتی فلان دوستمو خیلی وقته که ندیدم..
برگشتن میفرمایند "عزیزم یه کم مثل من باش.. ببین من اصلا رفیق باز نیستم!
من فقط زنبازم !!!" البته تا این حرف از دهنش درومد خودشم فهمید انگار یه
جای حرفش میلنگه و هی سعی کرد درستش کنه و بگه منظورش این بوده که زنش جای
دوستشم پر میکنه و این قضایا!! ولی دیگه مگه میشد منو جمع کرد؟ فولنج روده
کرده بودم از شدت خنده! خوب واقعیتش اینه که پراد اصلا فارسیش ضعیف نیست با
اینکه از سن پایین ایران نبوده خیلیم راحت و بدون هیچ لهجه ای حرف میزنه
ولی هرازگاهی اینجوری یه سوتیایی وسط حرفاش میده که مادر بگرخد و به شدت
باعث شادمانی و انبساط خاطر بنده میشه :)) البته همیشه هم تقصیرو میندازه
گردن زبان پارسی بیچاره که ایراد داره و چرا فلان کلمه تو زبان ما وجود
نداره! بعد از این قضیه هم یه نیم ساعتی داشت منو مواخذه میکرد که "تو که
هرهر به من میخندی خوب بگو کلمۀ درست معادل اونی که من منظورم بود و اشتباه
گفتم چیه؟!" بهش میگم "عزیزجان تو فارسی هی باید توضیح بدی منظورتو، یه
کلمه کل جوانب و سوراخ سنبه های یه حس رو نمیتونه تعریف کنه!!!" ولی قیافه
اش شبیه آدمایی بود که اصلا قانع نشده و همچنان بهش برخورده بود!
یه روزیم برای من ِ گردن از مو بارکتر(!) تو قیف و قیافه تشریف داشتن که چرا انتقاد سازنده نمیکنم تا بالاخره خدا ولنتاینو رسوند و ما هدایا و قدردانیها و شرمساریها و عزیزم عاشقتمهای خودمان را در طبق اخلاص گذاشته، به حضور منورشان تقدیم نومودیم تا از گناه ما گذشته و بالاخره یه گوشهچشمی به ما داشتند و تفقدی روانۀ سمت ما نمودند. در ازای همۀ اینهام، ما از پخت و پز آنشب معاف و یک شام اعیانی مهمان حضور همایونیشان در بیرون از منزل گشتیم!! تا ما باشیم به اشتباهات لپی بچۀ مردم بیهوه نخندیم!!! (شما که از خودید، هنوزم یادم میافته خندم میگیره و هی سربهسرش میذارم سر این جریان!!!)
*چندوقت پیش همسر کانادایی دوستجان به من و پراد مسیج داده که "تو این شهر کدوم رستوران ایرانی کلهپاچۀ بهتری داره؟! من به شدت ویار کلهپاچه کردم!" دقیقا هم کلمۀ "ویار" رو در تکستشون مرقوم فرموده بودند! من هی 2-3 بار مسیجشو خوندم عین اینایی که یه خبر ناگوار دادن بهشون، با ناباوری هی میگفتم" نه! نچ!! نه بابا! منظورش کلهپاچه نیست! لابد یه غذای فرانسوی منظورشه!! لابد اشتباه تایپیه! آخه مگه میشه؟ کانادایی و کلهپاچه؟! حالا باز بگو قرمهسبزی، فسنجون، کباب شیشلیک!! ولی آخه کلهپاچه؟!!!!! پناه برخدا!" در همین کشاکش و گیر و دارهای روحی بودم که پراد رسیده با خنده میگه "برای توام مسیج داده؟؟ این واقعا داره دنبال کلهپاچه میگرده؟" جفتمون مونده بودیم حیرون!
چند روز بعدش با دوستجان رفتیم بیرون معاشرت دخترونه بکنیم و یه قهوهای بخوریم، میگم "این شوهر تو مطمئنی ناخالصی نداره؟! نکنه بهت انداختنش!!! این چه کاناداییه که هوس کلهپاچه میکنه؟ برو رگ و ریشه و جد و آباد اینو بررسی کن شرط میبندم تهش برسه به خاکسفید!" میخنده میگه "ایران که رفته بودیم خواستیم با بچههای فامیل یهخورده سربهسرش بذاریم بردیمش کلهپزی! گفتیم الان پاش برسه حالش بدمیشه و میزنه بیرون! چه میدونستیم میشه واله و شیدای کلهپاچه و خودشم برامون لقمه میگیره و با پیاز میخوره و وقتیم برگردیم کانادا هی ویار میکنه!!! خودمم شک کردم میگم نکنه جد و آبادش گوسفند فروشی، گلهداری چیزی بودن!" بعدم دوتایی از تصور پدربزرگ فرانسوی فوکول کرواتی همسر دوستجان در شمایل یه چوپون محترم گله که داره رو تپههای شمالی دنبال گوسفندا میدوئه دقایقی غش و ریسه میرفتیم!
ولی خودمونیما! ما عیالمونو حتی نتونستیم سر یه خورشت فسنجون ناقابل راضی کنیم که ایشون پا رو ذائقۀ دیرینشون بذارن و بیخیال خورشت ترش بشن و به طبع ما ملس-ترش و شیرین- بخورنش. نتونستیم آقا! اونوقت مردم میرن شوور فرنگستونیشونو کلهپاچه خور میکنن! یاللعجب!!! خدایا توبه!
یه روزیم برای من ِ گردن از مو بارکتر(!) تو قیف و قیافه تشریف داشتن که چرا انتقاد سازنده نمیکنم تا بالاخره خدا ولنتاینو رسوند و ما هدایا و قدردانیها و شرمساریها و عزیزم عاشقتمهای خودمان را در طبق اخلاص گذاشته، به حضور منورشان تقدیم نومودیم تا از گناه ما گذشته و بالاخره یه گوشهچشمی به ما داشتند و تفقدی روانۀ سمت ما نمودند. در ازای همۀ اینهام، ما از پخت و پز آنشب معاف و یک شام اعیانی مهمان حضور همایونیشان در بیرون از منزل گشتیم!! تا ما باشیم به اشتباهات لپی بچۀ مردم بیهوه نخندیم!!! (شما که از خودید، هنوزم یادم میافته خندم میگیره و هی سربهسرش میذارم سر این جریان!!!)
*چندوقت پیش همسر کانادایی دوستجان به من و پراد مسیج داده که "تو این شهر کدوم رستوران ایرانی کلهپاچۀ بهتری داره؟! من به شدت ویار کلهپاچه کردم!" دقیقا هم کلمۀ "ویار" رو در تکستشون مرقوم فرموده بودند! من هی 2-3 بار مسیجشو خوندم عین اینایی که یه خبر ناگوار دادن بهشون، با ناباوری هی میگفتم" نه! نچ!! نه بابا! منظورش کلهپاچه نیست! لابد یه غذای فرانسوی منظورشه!! لابد اشتباه تایپیه! آخه مگه میشه؟ کانادایی و کلهپاچه؟! حالا باز بگو قرمهسبزی، فسنجون، کباب شیشلیک!! ولی آخه کلهپاچه؟!!!!! پناه برخدا!" در همین کشاکش و گیر و دارهای روحی بودم که پراد رسیده با خنده میگه "برای توام مسیج داده؟؟ این واقعا داره دنبال کلهپاچه میگرده؟" جفتمون مونده بودیم حیرون!
چند روز بعدش با دوستجان رفتیم بیرون معاشرت دخترونه بکنیم و یه قهوهای بخوریم، میگم "این شوهر تو مطمئنی ناخالصی نداره؟! نکنه بهت انداختنش!!! این چه کاناداییه که هوس کلهپاچه میکنه؟ برو رگ و ریشه و جد و آباد اینو بررسی کن شرط میبندم تهش برسه به خاکسفید!" میخنده میگه "ایران که رفته بودیم خواستیم با بچههای فامیل یهخورده سربهسرش بذاریم بردیمش کلهپزی! گفتیم الان پاش برسه حالش بدمیشه و میزنه بیرون! چه میدونستیم میشه واله و شیدای کلهپاچه و خودشم برامون لقمه میگیره و با پیاز میخوره و وقتیم برگردیم کانادا هی ویار میکنه!!! خودمم شک کردم میگم نکنه جد و آبادش گوسفند فروشی، گلهداری چیزی بودن!" بعدم دوتایی از تصور پدربزرگ فرانسوی فوکول کرواتی همسر دوستجان در شمایل یه چوپون محترم گله که داره رو تپههای شمالی دنبال گوسفندا میدوئه دقایقی غش و ریسه میرفتیم!
ولی خودمونیما! ما عیالمونو حتی نتونستیم سر یه خورشت فسنجون ناقابل راضی کنیم که ایشون پا رو ذائقۀ دیرینشون بذارن و بیخیال خورشت ترش بشن و به طبع ما ملس-ترش و شیرین- بخورنش. نتونستیم آقا! اونوقت مردم میرن شوور فرنگستونیشونو کلهپاچه خور میکنن! یاللعجب!!! خدایا توبه!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ساعت 6:26 توسط
|