در راستای ارتقاع سطح کیفیمون!

میبینمتون پس!
silhouettia


الان شمایی که داری گنگ و مبهم نگاه میکنی که خوب این یعنی چی و جریان چیه و کجا میبینمتون و اینا، مگه من باهاتون صبحت نکردم راجع به درست کردن شناسه اینستاگرام و صدی نودتونم گفتین باشه؟! خوب این همونه دیگه!! دقت نمیکنی دیگه عزیزجان! الطفات بفرمایید!! شناسه رو دلتون خواست Add کنید! ( آقا این شناسه رو کلی زور زدیم به یاد اوردیم و یادگرفتیم استفاده اش کنیم به جای username و ID و اینا.. ولی Add کردن رو چی بگیم خوب؟ اضافه کنین؟ اضاف کنین؟ یا بگیم درخواست دوستی بفرستین؟! یعنی خدارو خوش میاد برای یه چسقل Add یه نیم‌جمله طومار پشت‌هم بلغور کنیم؟ این فرهنگستان زبان فارسی چه غلطی میکنه پس! پووووف)

moms will be moms !

مامی‌بانو میفرماین این شماره وایبر فلانیه.. بهش بابت فوت مادرش تسلیت بگو. فوری هم با وسواس اضافه میکنن "راستی برنداری براش ضمیمۀ مسیجیت، عکس بزمجه بفرستیا!!! متین و موقر تسلیت بگو!" 

میگم مامان منو چی فرض کردی خوب!!! والا من دیگه دختربچه 10 سالۀ آداب‌معاشرت‌ندون نیستم!  برا چی اصلا باید تو یه مسیج رسمی و جدی استیکر بفرستم! میفرماین "تو و داداشت همش دنبال راه دررویین! از تلفن حرف زدن که بیزارین و فقط تکست و مسیج میدین، جدیدا هم که جای همون دو خط اس‌ام‌اس نوشتن، جواب آدمو با شکلک و استیکر میدین! گفتم الانم یه دونه ازین بزمجه‌ها که دستش یه تابلوی sorry هست میدی برا طرف، زیرشم مینوسی "ببخشید که مرد!" 
خنده‌ام گرفته میگم "حالا همش یه طرف! اینا اخه بزمجه‌ان؟؟؟ اینا گوسفندم نیستن، ببعی خالصن!! چطور دلت میاد بگی بزمجه بهشون!!" میفرماین " اووه! ندید بدید!! 2 دلار داده استیکر خریده، چه بهشم برمیخوره بگیم بالا چشمشون ابروئه! حالا گوسفند و ببعی، یا بزمجه! چه فرقی میکنه!!" 

* مرسی برای پیامهای محبت‌آمیز و اعترافات خصوصی تنبلانه پست قبل! میگم حالا که هم شماها تنبلین، هم من یه راه راحت‌تر برای در ارتباط بودن به نظر من میتونه اینستاگرام باشه. اگر برای وبلاگ اکانت اینستا باز کردم و  عکس و نوشته‌های کوتاه اونجا گذاشتم، خبرتون میکنم. هوم؟ راضیین ازم؟!

شیرزن

به همراه رییس یه جلسه حضوری با مدیرپروژه و یکی از سرکارگرای اصلی داشتیم. بعد از تموم شدن حرفا جناب سرکارگر اومدن داخل دفتر که نقشه‎‌ها رو از بنده تحویل بگیرن. بعد ایشون ابعادی دارن به قاعده چارچوب در! به این وجنات، یک قیافه عبوث و صدای کلفت و لحن پر از داد و دعوا و حرفای رکیک و جملات پرفحشی که با کارگرای زیردستش پای بیسیم یا تو سایت حرف میزنه رو هم اضافه کنید! بعد این جثه خوفناک هفته‌ای یه بار که میاد دفتر ما برای تحویل کارها، به من و منشییمون که میرسه میشه بلبل خوش‌الحان و یهو میزنه فاز شوخی و خنده! یعنی مثلا به خیال خودش میخواد احترام خانم بودنمونو نگه داره ولی اینقدر ناوارده و بدتر گند میزنه که هروقت پاشو میذاره بیرون ما میترکیم پشت‌سرش از خنده. چند وقت قبل که اینجا بود اومده بودن داشتن آفیسو سم‌پاشی میکردن، رو کرده به من میگه "لابد تو مورچه دیدی ترسیدی گفتی بیان سم‌پاشی کنن! چرا شما زنا اینقدر ازین موجودات میترسین؟ من دوست‌دخترم بهش افتخار میکنم!! چندوقت پیش از پنجره خونه یه بچه جغد اومد تو این قبل ازینکه من برسم با جارو افتاد دانبالش و اخرسرم لقدش کرد کشتش!!!" یعنی از تصور این صحنه و اینکه یه خانم جارو به دست بیفته دنبال جغد و بعدم زیرپا لهش کنه ماها هم رعشه گرفته بودیم هم لقوه از چندش و خنده توامان! منشیمون برگشته میگه" حالا اینو به ما گفتی ولی جای دیگه نگو! این تعریف نبود از دوست‌دخترت!! فقط زدی ذهنیت مارو نابود کردی از دوست‌دختر بیچاره‌ات!!!" 
بعله عرض میکردم.. همین ایشون با این ذکرخیری که ازش براتون کردم، برای تحویل کار مشرف شدن خدمت بنده! یه نگاه کرده به من میگه "شوهرت موهاتو گره(!) زده؟!" خنده‌ام گرفته میگم "به این میگن بافت مو! نه گره!!! بعدم خیر خودم بافتم!" چشماش گرد شده میگه "آخه چه‌جوری تونستی بالا و پس کله‌اتو اینجوری گره بزنی؟ من و نامزدم-بعله! دوست‌دختر قبلی، نامزد اکنون- باهم میریم سلمونی، دوتایی موهامونو از ته همیشه میزنیم! دیگه اونم راحته لازم نداره هی ازین جنگولک بازیا رو زلفش در بیاره!" یعنی هی اومد و رفت نوک زبونم که بهش بگم "ببین تو مطمئنی داری زن میگیری؟ نکنه داری شوهر میکنی خودت خبر نداری؟!! ولی خوب قورت دادم! گفتم روش تو روم باز میشه خوبیت نداره!!! تا همین جاییم که باز شده به ضرب و زور بخیه و کوک درزو نگه داشتیم، خدا اون روزو نیاره که بازتر بشه! 
بعد از رفتنش، منشیمون اومده با نیش باز میگه "کاش یه روز این نامزدشو بیاره ما ببینیم! قبل از سال نو که تو نبودی، داشت میگفت هدیه برا دختره یه Truck  گرفته چون دوست نداره ماشین معمولی برونه!" 

*حدود سه هفته بیشتره که از سفر به ایران برای تعطیلات سال نو برگشتم، بعد نمیدونم چرا هنوز تو حس و حال یلخی تعطیلات و ولنگاریم! یکیم برام نوشته "نکنه حامله شدی دیگه وبلاگتو آپدیت نمیکنی؟" اتفاقا بعد از عروسیم‌ یه چند وقت طول کشید تا بیام سر بزنم به اینجا، باز یکی نوشته بود "لابد طلاق گرفتی دیگه نمیای"!!! یعنی من شیفتۀ اینم که بند تنبون این وبلاگو به حاملگی و طلاق من وصل میدونین!!! واقعا چه رشته الفتی بینمونه! احیانا تنبلی و درگیری کاری و ذهنی و درسی و ایناروهم کلا منتفی میدونین دیگه :)) یعنی من هیچکاریم نداشته باشم، بازم از همه اینا که بگذریم فوق تنبلم!!! اینو همیشه مد نظر داشته باشین!!!