قهرش یه دردسر، آشتیش هزارتا !
مامیبانو هیچوقت با بیشتر مشتقات تکنولوژی و الخصوص تلفنهمراه میونهای
نداشت! یعنی حتی اون موقعی که خیلی بیکلاسی بود یه نفر تو ایران موبایل
نداشته باشه و مردم از شدت خجالت و شرمندگی بابت نداشتن این یه فقره
تکنولوژی تو سر و همسر نمیتونستن سربلند کنن هم باز میگفت بدم میاد این
ماسماسکو-همون موبایل- دستم بگیرم و کنار مغزم نگهش دارم! میگفت "با گوشیای شماهام
که یه موقعها مجبور میشم حرف بزنم سرگیجه میگیرم! حالم بد میشه! حالت تهوع
میگیرم!!! چشام سیاهی میره! پاهام ذوقذوق میکنه!!!" یه بارم من
خاطرنشان شدم خدمتشون که "مادرجان اینا که شما میگی علائم حاملگیهها!!! ما
میگیم بیا یه مزقون-همون موبایل- بگیر که در دسترس باشی!! نمیگیم یه
آبجی کوچولو برامون بیار که اینارو تحویلمون میدی که فدات شم!" که
البت همیشه هم با ضربات دمپایی ابری در آخر بحث مواجه میشدیم و موضوع به
کل ملغی میشد! همیشهام آخرش میفرمودن "اصلا شماها که همش میدونین من
کجام! دیگه چیکار دارین هی زنگ بزنین بهم؟! اگرم یه موقع بیخبر گذاشتم رفتم
که خوب یعنی از دستتون خسته شدم و نمیخوام ریختتونو ببینم و صداتونو
بشنوم پس بازم زنگ زدن نداره که!!!!" بعله! همینجوری ما هی لال میشدیم
از شدت منطقی بودن این دلایل! ما کلا خانوادگی کلاس تقویتی باید بذاریم
برای سقراط و ارسطو در زمینۀ آموزشهای تکمیلی منطق و سفسطه!!! کارمون
درسته درهمین حد دقیقا! حالا اینکه اصلا از بیخ این بیانات مامیبانو
بیاساس بود هم به کنار ها!!! مثلا ایشون صبح میگفتن یه سر میرم سرکوچه
سبزی بخرم و بعد که تا شامگاه دل و جیگر ما از شدت دلشوره هی جوشیده و
خروشیده و بالا آمدهبود و وقتی ندای "آخه مامان کجا بودی تاحالا دلمون
هزار راه رفت" سر میدادیم یک لنگه ابرویی بالا داده میفرمودن "ئـــــه!
من که گفتم دارم میرم سبزی بخرم!!" و وقتی ما صورت میخراشیدیم و خنچ
میزدیم که "آخه سبزی خریدن فوقش نیم ساعت، یه ساعت، دو ساعت پرِ پرش!!!
الان 8 شبه!" پشتچشمی نازک میکردن مرقوم مینمودن" واه !! خوب تو
نمیدونی سبزیای این آقا مهدی سر کوچه هیچوقت تازه نیست من باید تا اون سر
شهر تو این ترافیک برونم برم بازار تره بار؟! بعد تو نمیدونی خونۀ نیر
خانم اونجاس من باید بهش سر بزنم ببینم پیرزن چیزی لازم نداره؟ بعد اونم
خوب گفت ختنهسورون پسر ثریا هم امروزه دیدم سر راهه یه توکپا(!) رفتم
اونجا! موقع برگشتنم باید میرفتم قبض آب و برقو پرداخت میکردم و جاروبرقی
رو که جوراب بابات تو حلقومش گیر کرده بود از تعمیرگاه میگرفتم!! خوب
اینا کاره دیگه! شماها چرا همه چیزو باید براتون توضیح داد؟!"!!!
بله! خلاصه این بود داستان ما، اینسر دنیا هم که اومدیم باز خانم والده تمایلی به تلفنهمراه دارشدن نداشتن تا همین یکی دوماه پیش که بنده از بعد از همخونه شدن با یارجانان به دیارجدید کوچ کردم و کمی دور شدم از خانواده و مامیجان دیگه امکان دسترسی تلفنی رو همیشه به من نداشتن و بنا بر پیشنهاد من که شما میتونی تکست بزنی بهمن بعضی مواقع بجای تلفن، با موهبت تکست و مسیج عکسی آشنا و دل یکدل کرده رضایت دادن که داداشه براشون یه ففره خط و تلفن دستی مهیا بفرمایند! حالا وضعیت ما بسان همون ضربالمثل معروف "حریفو بیخیال، استاد اسدی رو بچسب که به خودمون گل نزنه!" شده!!! یعنی حالا یکی بیاد مامانو راضی کنه دل به دل کار و زندگی بده و بیخیال تکست بازی بشه!! جدیدا هم که تو یه سیستم آه و افسوس بدی فرو رفته بابت زود گذشتن دوران بچگی ماها و یه سره از عکسای آلبوم دوران کودکی عکس میگیره رو واتساپ و وایبر برامون میفرسته و صبح به صبح یه حالی به احوالات ما میده که همینجوری خودمون یه سره نوستالژیکدونمون در حال جنب و جوشه و بدتر با این خاطرات کودکی دچار حزن میشیم!!! اون هفتهای هم آخرشبی موقع خواب میبینم رو گوشیم تکست اومده با این مضمون که "مادر جان اگه یه وقت من مردم -واخ که دور از جونش- فلان اسناد بهمان جائه، یه مقدار پول و طلا هم تو فلان بانک! بین خودت و داداشه به مساوات تقسیم کنین!!!!" عین عقرب زدهها سیخ نشستم تو جام تندتند شمارهاشو گرفتم با عصبانیت میگم "این چه حرفایی اخه مامان آخرشبی خون به دلم کردی!!" ازونور خط میخنده میگه "اوه چه لوسی!! همینجوری خواستم بدونی برای بعدنا!" خیالم که راحت شده میگم" حالا چرا به مساوات تقسیم کنیم ؟؟؟ یعنی من سهمم بیشتر از داداشه نیست؟ اون که قدر من بهت خوبی نکرده!!!!" پراد که کنارم دراز کشیده بود کلهاشو از زیر پتو اورده بیرون با چشای گرد نگام کرده و وقتی خندۀ منو دیده یکی زده پس کلهام و مامیجانم ازونور خط منو درجا با جوابی که دادن توجیه کردن! خوب بالاخره سواله!! پیش میاد دیگه! چرا آدمو ضرب و جرح میکنن؟! D:
بله! خلاصه این بود داستان ما، اینسر دنیا هم که اومدیم باز خانم والده تمایلی به تلفنهمراه دارشدن نداشتن تا همین یکی دوماه پیش که بنده از بعد از همخونه شدن با یارجانان به دیارجدید کوچ کردم و کمی دور شدم از خانواده و مامیجان دیگه امکان دسترسی تلفنی رو همیشه به من نداشتن و بنا بر پیشنهاد من که شما میتونی تکست بزنی بهمن بعضی مواقع بجای تلفن، با موهبت تکست و مسیج عکسی آشنا و دل یکدل کرده رضایت دادن که داداشه براشون یه ففره خط و تلفن دستی مهیا بفرمایند! حالا وضعیت ما بسان همون ضربالمثل معروف "حریفو بیخیال، استاد اسدی رو بچسب که به خودمون گل نزنه!" شده!!! یعنی حالا یکی بیاد مامانو راضی کنه دل به دل کار و زندگی بده و بیخیال تکست بازی بشه!! جدیدا هم که تو یه سیستم آه و افسوس بدی فرو رفته بابت زود گذشتن دوران بچگی ماها و یه سره از عکسای آلبوم دوران کودکی عکس میگیره رو واتساپ و وایبر برامون میفرسته و صبح به صبح یه حالی به احوالات ما میده که همینجوری خودمون یه سره نوستالژیکدونمون در حال جنب و جوشه و بدتر با این خاطرات کودکی دچار حزن میشیم!!! اون هفتهای هم آخرشبی موقع خواب میبینم رو گوشیم تکست اومده با این مضمون که "مادر جان اگه یه وقت من مردم -واخ که دور از جونش- فلان اسناد بهمان جائه، یه مقدار پول و طلا هم تو فلان بانک! بین خودت و داداشه به مساوات تقسیم کنین!!!!" عین عقرب زدهها سیخ نشستم تو جام تندتند شمارهاشو گرفتم با عصبانیت میگم "این چه حرفایی اخه مامان آخرشبی خون به دلم کردی!!" ازونور خط میخنده میگه "اوه چه لوسی!! همینجوری خواستم بدونی برای بعدنا!" خیالم که راحت شده میگم" حالا چرا به مساوات تقسیم کنیم ؟؟؟ یعنی من سهمم بیشتر از داداشه نیست؟ اون که قدر من بهت خوبی نکرده!!!!" پراد که کنارم دراز کشیده بود کلهاشو از زیر پتو اورده بیرون با چشای گرد نگام کرده و وقتی خندۀ منو دیده یکی زده پس کلهام و مامیجانم ازونور خط منو درجا با جوابی که دادن توجیه کردن! خوب بالاخره سواله!! پیش میاد دیگه! چرا آدمو ضرب و جرح میکنن؟! D:
چندشب پیشم باز دوباره یه مسیج اومد که حسابی دلشوره گرفتم و چون مهمون داشتم همون موقع نشد زنگ بزنم به مامانه و آخرشب که باهاش صحبت کردم کلی خط و نشون کشیدم که دیگه نباید ازین مسیجا به من بدی و فقط اجازه داری جوک و اتفاقات خندهدارو و عکسای یکی دوسال اخیرو برام تکست کنی!!! آخرشم که قطع کردم دیدم فایده نداره انگار! به داداشه مسیج زدم میگم "آقا جان نخواستیم مامان موبایلدار باشه!!! بیا برو این گوشیشو ازش بگیر فقط هفتهای یه بار بده باهاش انگریبردز بازی کنه! وگرنه تا سکتهامون نده ولمون نمیکنه!!!!!" والا !!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 18:11 توسط
|