در جستجوی کمر یا شاه‌فنر!

پراد از عصری میگفت کمرم درد میکنه گفتم بذار شب قبل از خواب برات ماساژش میدم. آخرشب با کرم سالیسیات و مابقی پمادهای مالشی‌ماساژی رفتم بالاسرش نشستم ایشون هم در پوزیشن سرتوبالش دراز کشیدن ناله میفرمایند! دستمو گذاشتم جایی که همۀ ابناع بشر از ازل تا ابد "کمر" خطابش میکنن! دادش رفته هوا که "نه‌نه اونجا نیست! اونورتر!" کمی مایل شدم به سمت چپ غرغر کرده" اونجا که کلیه‌امه! برو بالاتر!" رفتم بالاتر فرمودن "رسیدی به کتفم که! بیا پایین وسط‌تر!!" اطاعت‌امر کردیم باز دادش درومده که" اونجا باسنمه!!! بیا بالاتر!!!"(یعنی به این سوی چرغ اگر من هنوز به محدوده کان مبارک حتی نزدیک شده بودم! من تازه فهمیدم یارجانان یا اسم اعضای بدنو درست بلد نیست یا فکر میکنه مثلا باسنش بالا ترقوه‌اشه یا کتفش رو کلیه‌اش سواره!) دیگه کفرم درومده با حرص میگم "هانی دقیقا منظورت از کمرم درد میکنه کجاته؟؟؟ مطمئنی کمرت درد میکنه نکنه جزایرلانگرهوسته مثلا خیال کردی کمره؟!" دوباره فرمودن "نه‎نه! کمرمه!! همون وسط!" باز من دست گذاشتم دقیقا رو کمرش میگه "نه اونجا نیست!" شروع کرده به آدرس دادن و کروکی کشیدن باز! یاد اون جوکه افتاده بودم که تزریقات‌چیه میخواسته به یه خانم عشایری آمپول بزنه هرچی این چینای دامنشو میزده بالا به منطقه مورد نظر نمیرسیده اخر میگه "خانم این کو*ت صفحه چنده بالاخره؟!" ماهم هرچی ورق میزدیم و کند و کاو مینمودیم به موضع مطلوب نمیرسیدیم! آخرسر پاشدم میگم "عزیزجان هروقت رفتی یه جی‌پی‌اس رو خودت نصب کردی که درست تونست منو به محل مورد نظر هدایت کنه بیا من ماساژت میدم! اینجوری نمیشه!"
البته آخراش دیگه حس میکردم مورد کلاه‌برداری کمری قرار گرفتم! چون همینجوری الکی‌الکی نیم‌ساعت من داشتم کل پشتشو به دنبال کمر مفقود شده‌اش نقطه به نقطه ماساژ میدادم و ازونجایی که ما دوتا همیشه سر ماساژگرفتن داریم بهم التماس میکنیم و ازهم باج میگیریم شدیدا حس میکنم در تلۀ خبیثانه‌اش افتاده بودم و به صورت نهانی تو کمرش(!) داشته به ریش من میخندیده که نیم ساعت براش دلاکی مفت و مسلم کردم!!!

* رفته بودیم مهمونی نامزدی یکی از دوستامون. تا وارد شدیم و رفتیم سر میزی که شماره‌اشو رو کارتهامون نوشته بودن، دیدیم دوست‌دختر سابق دوست‌جان(جناب داماد!) هم سر همون میز کنار باقی رفقای ما نشسته!!! کنار اوشون هم دوست‌پسر فعلیشون جلوس نمونده بودن! حالا من خودم درسته به واسطۀ همین شاداماد با این دختر دوست شده بودم ولی بعد از تموم شدن رابطه اونا هم رابطه‌امو باهاش داشتم چون دختر خیلی خوبیه و کلیم خوشحال بودم که بعد از این همه مدت میدیدمش! ولی چند دقیقه طول کشید تا چشمای من به دیدن این دختر تو اون مجلس عادت کنن!! بقیه دوستامونم هی میخندیدن سربه سرش میذاشتن و بساط کرکرخنده‌اشون هوا بود. عروس دامادم که وارد شدن این دختر آنچنان با شور و حرارتی دست و سوت میزد که من گفتم الان میره رو میز براشون کــِـل هم میکشه لابد! خدارو چه دیدی! (البته ایشون ایرانی نیستن و قضیه کل کشیدن و رو میز رفتن به کل منتفیه!) آخرای مجلس هم یه جا که ماها پاهامون دیگه در مرز قلم‌شدگی به سر میبرد و نشسته بودیم نفسی تازه کنیم این دختر که خیلیم رقص ایرانی رو خوب یاد گرفته رفته بود جلو عروس‌داماد یک قری میریخت و براشون میرقصید که چندتا از بچه‌ها شروع کردن به سر و صدا کردن به سمت داماد که زود باش بهش شاباش بده :)) فیلم کمدی داشتیم خلاصه!!!
بهرحال علم پیشرفت کرده دیگه!! فتبارک‌الله!

(**توضیح اینکه من زیاد میبینم دو نفر بعد از تموم شدن رابطه‌اشون همچنان رابطۀ دوستی معمولیشون رو حفظ کنن! تعجب ماها بیشتر ازین بود که دخترک بعد از کات کردن خیلی ازین دوست ما دلگیر بود. ولی خب شکرخدا همه گویا عاقبت‌به‌خیر شدن مادر! هم عروس و داماد هم دوست‌دختر سابق که خیلی ازین دوست‌پسر فعلیش راضی و خوشنوده و فکر کنم یه عروسی دیگه هم به همین زودیا افتاده باشیم!)

یکی از همین روزها!

با یارجانان بحث کرده بودیم و اون رفته بود تو لاک خودش و منم که حس میکردم شدیدا حق با من بوده و اصلا نباید برای منت‌کشی پیش‌قدم بشم پاشدم رفتم کتاب‌فروشی نزدیک خونه و یه کافی گرفتم و واسه خودم پر خوردم بین کتابا و یه جلد "چگونه خشم خود را کنترل کنیم" هم یواشکی خریدم! وقتی برگشتم دیدم دفتر دستک درس و مشق پراد کف اتاق رو زمینه اومدم برشون دارم یهو دیدم کاغذ رویی یه نامه‌اس خطاب به خودم! چندخط اولش خیلی جدی و عصبانی نوشته بود با دل‌ پر و معلوم بود حتی خودکارو زیادی رو کاغذ فشار داده و بحثمونو تحلیل کرده بود که چی شده و چرا همچی شده و وسطاش انگار یه کم خالی شده بود و ریلکس تر نوشته بود و آخرشم زده بود به در شوخی و چندتا نکته طنز و بامزه که وسط دعوا توجهشو جلب کرده بود رو خاطرنشان کرده بود... معلوم بود خودشم خنده‌اش گرفته و حتی خطش بهم خورده بود و لابد خودکار تو دستش زیادی لرزیده! منم نیشم باز شده بود که خوبه حداقل فهمیده دلخوری اصلی من چی بوده و دیگه به آخرش که رسیدم و دیدم خیلی جدی اسم و فامیلش(!) رو امضا کرده و تاریخ زده و انگار که مثلا نامۀ اداریه و حتی زیر اسمش درشت نوشته "شوهرت!" دیگه ترکیدم از خنده! کلا همیشه به یه مناسبتی کارت هم که بهم میده اسم و فامیلشو کامل امضا میکنه و من هربار با خنده میگم "آخه دیگه چرا فامیلتو مینویسی؟ باور کن با کسی دیگه‌ای اشتباه نمیگیرمت لازم نیست مشخصات کامل بدی!" به خرجش نمیره!
حالا سعیم میکردم خیلی ریزریز بخندم که صدامو از تو هال نوشنوه و از ابهت و خشانتم کم نشه! هی گفتم ولش کن بذار جواب ندم بعد دیدم نمیشه منم حرف دارم! براش نوشتم منتها هرچی سعی میکردم جدی و با جذبه باشه طنز درمیومد وامونده! دیگه ولش کردم گفتم بیخیال شاید اون بخونه خنده‌اش نگیره و تو سر خودم فقط خنده‌دار باشه! به روی خودمم نیوردم از اتاق اومدم بیرون و رفتم دنبال کارم. زیزچشمی میپاییدم که کی رفت تو اتاق و چند دقیقه طول کشید و بعدش با نیش باز و سوت‌زنون اومد بیرون! فهمیدم خونده و احتمالا جواب هم داده! نیم ساعت بعد یواشکی به بهونه لباس عوض کردن رفتم تو اتاق دیدم بعله! برام باز یه طومار نوشته آخرشم گفته بنده ایشون رو با این کارام یاد فلان جوک میندازم و جوکه رو نوشته بود و دوباره امضا کرده بود ایندفعه بدون تاریخ البته( تاریخ عطف به نامه پیشین!!) دیگه تا آخرشب ماجرا ادامه داشت و آخراش جمله‌های یه خطی مینوشتیم جای طومار و تهش هم کار رسید به شکلک!!! 
بعد که حرف زدیم و صلح کردیم میگفت "میدونستم رو این اسم و فامیل حساسی و خنده‌ات میگیره عمدا مینوشتم! حتی گشتم شماره شناسنامه‌امو پیدا کنم ولی نبود!!!" میگم "خوب عزیزمن حالا چارتا عدد مینوشتی اگر اینقدر برات مهم بود، لازم نبود حتما شمارۀ واقعی باشه که" میفرمایند "نه! اسم و امضای من یه وزنه‌ای داره برا خودش! نمیام با چارتا عدد الکی هویتمو زیر سوال ببرم!!!" 
حالا همه اینا به کنار من همیشه خودم یه موقع که ناراحتم براش ایمیل میدم و ایشون هم بعدا شفاهی جواب بنده رو میدن و من مدتها حرص میخوردم که چرا خط به خط با رسم شکل و توضیح، ریز به ریز جواب منو نمیدی! حالا تازه فهمیدم ایشون سنتی‌کار هستن! کلا با کاغذ و قلم حال میکنن گویا :))