همین الان یه پاتیل مایع بستنی بدون استفاده از بستنی‌ساز، با طعم ترش لواشکی و کم‌شیرین ِ دست‌ساز خودم رو فرستادم داخل فریز تا 6-7 ساعت آینده ببنده و با بوی وانیل و پنیرخامه‌ای خدمتتون هستم آمادۀ پذیرایی از هر نوع مهمان سرزده و نزده و ییهویی! خدمت قشنگتون عارضم که توی این مدت بعد از عروسی و زندگی در خانۀ مشترک و به واسطۀ یک مرخصی اجباری از کار و سر خلوت از درس و دانشگاه، بنده خودم دست اینجانب رو گرفتم و در حال یکی‌یکی طی‌کردن پله‌های صعود به سمت تبدیل‌شدن به یک کوکب‌خانم کپی برابر اصل هستم! از نون‌پزی با ریحون تازه و تخم‌رازیانه و ماست‌چکیده عمل اوردن بگیر تا همین بستنی و فرنچ‌مکرون درست‌کردن که شده اعتیاد خانمان‌سوز منو و دیگه باقی دسرها و جینگولک بازیا که دیگه بچه‌بازی و خاطره‌اس اصلا !! یعنی اگر فردا روزی شنیدید تو ولایت ما یه ضعیفه‌ای لچک بسته به کله‌اش و دامن شلیته پاش کرده سر گذر داره یه مـَـشکی رو تکون‌تکون می‌ده و کره می‌گیره ازش و کنارشم رو یه چارپایه پنیرخونگی می‌فروشه و از ترشی هفت‌بیجار و بادمجون کبابیم یه لگن گذاشته اون پایین و رو کالای بسته‌بندی هر مشتری یه اشانتیون ازشون ارائه می‌ده، بدونید خود خود منم !!!

یعنی من نمی‌دونم این میل ِ به زندگی روستایی و طبخ و پخت و عمل اوردن هر خوراکی که قراره دخول کنه به خندق بلا، یــیهو چه‌جوری در من حلول کرده و زندگی ماشینی و روتین منو نابود لامصب ! اصن یه چی می‌گم یه چی می‌شنوی‌هااا! پراد که هرروز یاحضرت‌عباس گویان وارد خونه می‌‌شه و منتظره ببینه امروز چه خوراکی دست‌سازی قراره به خوردش بدم ! یه علاقه‌ایم پیدا کردم به واکنش‌های شیمیایی بین مواد غذایی که از ذکر شرح ماوقع اونها فاکتور می‌گیرم که اون دیگه واسه خودش ماجرایی جداس! همین پریروزا که زردۀ تخم‌مرغو با یه سری اسانس مخلوط کرده بودم و منتظر بودم طبق گفتۀ رسپی کم‌کم زردۀ مربوطه سفت بشه و همچی با دقت و شش‌دانگ وایساده بودم بالا سر کاسه و جوری نگاش می‌کردم که اگر سفت نشه درجا پدرشو دربیارم، یارجانان توک‌پا توک‌پا نزدیک شدن و بعد از لختی نگاه متعجب و پرسشگر به من و کاسۀ مذکور برگشته می‌گه" عزیزم منتظری این تخم‌مرغه جوجه بشه؟!! نمی‌شه‌ها!!" و بعد هم با نگاه خشمگینانۀ من به واسطۀ برهم زدن حال و هوای آزمایشگاهیم و با قاه‌قاه خنده از صحنه خارج شده!
اگر به همین زودیا برنگردم به دانشگاه یا سر کار، یحتمل از پراد هم یه مجسمۀ شکلاتی با فوارۀ خامه و جویبار وانیل می‌سازم و یا یه تابلو میزنم رو در و خونه رو تبدیل می‌کنم به مطبخ خاله سیلو!

* چند روز پیش رفته بودیم هتل محل اقامت یکی از دوستان برای دیدنش که تا از در آسانسور خارج شدیم دیدیم یه لباس عروس تو راهرو جلوی در یکی از سویت‌ها آویزونه و دارن ازش عکس و فیلم می‌گیرن. معلوم بود تو سالن هتل اونشب عروسیه و اون اتاقم سوییت آماده شدن عروس بود و کلی صدای جیغ و داد و خنده ازش توش میومد که اتفاقی با اتاق رفیق ما هم‌طبقه درومده بود. یاد روز عروسی خودم افتادم (2 ماه پیش!!!) کلا این لباس عروسو از سقف آویزون کردن یا به قول مامی‌جان بنده که اصلا ازین ایده خوشش نمیاد و میگه انگار لباس عروسو دار(!) زدن و درون حال ازش عکس و فیلم گرفتن خیلی رسمه اینجا! بنده هم سر همین موضوع روز عروسی حسابی سورپرایز شدم. لحظات آخری که آرایشم تموم شده‌بود و دیگه می‌خواستم لباس بپوشم کله برگردوندم دیدم لباسم که از صبح گوشه اتاق آویزون بود نیست!! همچی که روح داشت از قالبم تهی می‌شد و رنگ از رخسارم داشت رخت برمی‌بست که پس رخت و جامۀ من چی شد تو این هیری‌ویری عکاسمون اومد تو اتاق و قیافۀ منو که دید خندید گفت "نترس ! لباس و کفشتو ما بردیم پایین برای عکاسی!" منم هاج و واج مونده بودم اینا با لباس من بدون خود من توش(!) می‌خوان چیکار کنن ! دنبالش رفتم پایین، دیدم لباسو تو لابی از سقف آویزون کردن دارن ازش عکس می‌گیرن و مسافرای هتلم با ذوق وایسادن دارن به این صحنه نگاه می‌کنن! اصلا در اون لحظه از شدت احساس خودمهم‌پندرای در حال فوران بودم که من و لباسم اینقده مهمیم!!!
خلاصه که بعله... زود گذشت !