داشتم با خانم همکار خوش و بش میکردم و احوالات مادر مریضشو جویا میشدم، که برگشت با ناراحتی گفت "داشتم حساب آنلاین کردیت‌کارتمونو چک میکردم دیدم شوهرم یه خرج دوهزاردولاری تو جواهرفروشی کرده.. فهمیدم برای کریسمس رفته برام جواهر خریده! و چون من اصلا اهل اینجور زیورآلات نیستم و شوهرمم پنهانکار خوبی نیست با یه خورده گشتن تو اتاق خوابمون گردنبند مربوطه رو یافتم! حالا هم عصبانیم هم موندم بر سر دوراهی! منی که اصلا اهل گردنبند الماس نیستم و با این مقدار پول هم میشد یه‌عالمه کار دیگه کرد، نمیدونم چه جوری به شوهرم بگم بره اینو پس بده!!" یه خورده دیگه هم گله‌گی کرد بابت اینکه چرا آخه مردا توجه نمیکنن زنشون چی دوست داره و فکر میکنن اگر یه چی بخرن که فقط گرون باشه حله و باقی قضایا! خوب که دلشو تکوند و خودشو خالی کرد، فکر کردم حالا یه شوخی بکنم جو عوض شه، گفتم "حالا از کجا میدونی گردنبند مال توئه؟ میخوای دست نگهدار ببین اصلا قراره این هدیه به تو برسه یا نه، بعد برو گله‌گذاری کن!!! هرهرهر" چشماش گرد شده ابروهاش رفته فرق سرش که "راست میگیا!!! اصلا سالها بود برای من هدیه اونم به این گرونی نخریده بود!!" یعنی دلم کباب شده بود برا مرد بدبخت!! رفته کادو خریده، کلی پیاده شده، به خیال خوششم چه گل قشنگی زده به دروازه حریف اونم تو وقت اضافه، اونوقت زنش اینجوری داره مث مرغ پرکنده بالاپایین میپره جلز ولز میکنه و حرص میخوره!! حالا من هی دارم حرفی که زدمو ماست‌مالی میکنم و سعی در تلطیف اوضاع دارم که "بابا کوتاه بیا توام! یعنی چی که شاید رفته برای کسی دیگه خریده! چرا جنایی پلیسی میکنی قضیه رو!!" اوشونم ول‌کن معامله نیست! در همین بین(!) جناب رییس از اتاقشون اومدن بیرون در حال گذر تو راه دستشویی رو به خانم همکار میفرمایند" تو که به من گفتی کارت تبریک کریسمس هم به اسم خودت تو جعبه بوده!!! حرص چی‌چی داری میخوری پس؟" یهو یه آبی ریخته شده رو آتیشش خودش خنده‌اش گرفته میگه "اوا راست میگیا!!!" یعنی خوب شد داستانو یه بار دیگه هم سر صبح برا رییس تعریف کرده بود وگرنه من چه‌جوری اینو با فرضیه خیانت شوهرش و هدیه گرون برای دوست‌دختر شوهرش از برق میکشیدم با این شوخی خنکم!!! 
حالا قبل ازینکه انگ بی‌لیاقتی بزنین به خانم‌همکار، بگم که یه حرف جالبی میزد. میگفت "من که دوست‌دخترش نیستم که برام مهم نباشه چقدر هزینه کرده برای کادوم، وقتی اینقدر پول میده یعنی از زندگی جفتمون داده و ما الان اون پولو جاهای دیگه‌ای نیاز داریم". البته من با حرفش کامل موافق نیستم، ولی طرز فکرش جالب بود! 

عشق یعنی، ذوق داشتن برای سفر با تو