خاله‌جان بار شیشه‌اشونو زمین گذاشتن و فارغ شدن. پسرخاله بزرگه هم توی گروه خانوادگی داره لحظه به لحظه اخبار و عکسها رو آنلاین مخابره میکنه. چندساعت بعد خاله‌خانم که حال و هوشش سرجا اومده و دستش رسیده به تلفنش، برامون مسیج داده که "فهمیدین بابا وقتی بچه رو دیده چی گفته؟ میگه عیب نداره بچه فلانی هم وقتی به دنیا اومد خیلی زشت بود ولی بعدا خوشگل شد!!!!" ماها همه خندیدیم و من داشتم توی همون گروه جواب میدادم و سعی میکردم دلداری بدم که "خاله به دل نگیر بابابزرگه دیگه! همینجوری یه چیزی میگه!!" یهو میبینم مامی‌جان هم شروع کرد به تایپ کردن و چند لحظه بعد پیغام داده "بچه نوزاد که قیافه‌اش معلوم نیست! تو ناراحت نباش!! همه نوزادا چروکن اصلا!! من از کیا -پسرخاله بزرگه- هم پرسیدم بچه چه شکلیه گفته شبیه مارمولکه!!!!" حالا این مکالمات هم 7 صبج درحالی که من دارم تندتند حاضر میشم بیام سرکار داره صورت میگیره و من یه پاچه شلوار تو دستم یه لنگه جوراب اون یکی پام، این جواب مامان رو که خوندم از شدت خنده پام گیر کرد تو خشتک شلوار خوردم زمین ! به خودش جدا مسیج زدم میگم "یعنی مامان دلداری دادنت تو روح و روانم!!! تو که بدترش کردی!" میفرمایند "خوب خواستم حرف بابارو پوشش بدم ماست مالی کنم!!!" میگم "خیلی ماست مالی شد!! باباجون که همچنان حرفش در یاد و خاطره خاله خواهد ماند، خودت و کیا هم پیوستید به لیست سیاه!!!" همون لحظه خاله‌جان تو گروه مسیج زده که "شماها فامیل نیستین که! قوم‌الضالمینین!!! اگر من گذاشتم بچه‌امو ببینین!!"

خوب بعله! کلا ما خانواده‌ای هستیم که راه و روش برخورد با یک زائو رو خیلی خوب بلدیم!!!
حالا این بچه اگر پسفردا شبیه جورج کلونی نشد بزنه روی همه رو کم کنه!!! حالا ببین من کی گفتم!