رو مبل جلو تلویزیون دراز کشیده بودیم داشتیم معاشرت میکردیم و منم سر یه موضوعی داشتم سربه سر پراد میذاشتم و بهش میخندیدم. وسط برنامه ها یهو یه انیمیشن کوتاه پخش شد که نشون میداد یه پیرزن و پیرمرد جیگول‌نشان دست در دست هم نشستن پای شومینه تو کلبه‌اشون و یهو خانمه قلبش وامیسته و دست از دنیا میشوره و غزل خداحافظی رو میخونه همچی نابهنگام! تو صحنه بعدم پیرمردو نشون میداد که همچنان پای شومینه تنها نشسته و غصه میخوره. به خاطر اینکه قبلش داشتیم حرف میزدیم صدای تلویزیون کلا خفه بود و معلوم نشد پیام اصلی انیمیشن چی بود! اومدم از جام پاشم برم نهار فردارو بریزم تو ظرفای غذای سرکار، دیدم پراد غمگین شده میگه "خیلی غصه داشت این صحنه تنهایی پیرمرده.." لبخند ملیحی زدم که همذات‌پنداری کرده بود با پیرمرد جیگول‌نشان تو کارتون و چقدر حس کرده دنیا براش تیره و تار میشه وقتی من بمیرم که اینجوری غصه دار شده و آخ الهی و اینا!! از شدت قلمبکی احساساتم رفتم بغلش کردم گاچ و این صحبتا(احتمالا تلفیقی بین اعمال قبیحانه ماچ و گاز!) میگم "آخی هانی! دلت گرفت؟" سرتکون داده سکوت کرده بعد از چند لحظه تامل برگشته میگه "البته فکر کنم اگر تو با همین فرمون بری جلو و همینجور هی هر روز منو حرص بدی من زودتر از تو دق کنم بمیرم! پس تو باید غمگین شی، من نمیخواد ناراحت باشم الان که خوب فکر میکنم!" قیافه کنف شده و احساسات تو دیوار خوردۀ منو که دیده کلی بهم خندیده!! فوارن احساستشم دو پهلوئه یکی به نعل میزنه یکی به میخ! احتمالا هدفش انتقام خنده‌هام بهش بود سر جریان قبلی! ولی بی‌انصاف خیلی گازانبری حمله کرد! ناجوانمردانه نمیچنگه این مرد اصلا!