نوشته شده توسط سیلوئت در تاریخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 و ساعت 11:45|
داشتم چند روز پیش با دوستجان در مورد تعداد مهمونهای عروسی حرف میزدم و
اینکه فلان هتل میگه تعداد مهموناتون برای سالنمون کمه، دوستجان عزیز که
شمالیهم هست برگشته میگه "آره میدونم چی میگی، کلا این تعداد مهمونها
خیلی
دردسرسازه همیشه، الان برادر منم که تو ایران داره عروسی میگیره مشکل
تعداد مهمون
دارن" با سادهلوحی میگم " یعنی اونام مهمون کم دارن؟" با خنده میگه "نه
عزیزم! زیاد دارن!!"
بنده هم با توجه به تعداد مهمونهای عروسی خودش که قبلا گفته بود 600 نفر
بودن گفتم "وای وای دوباره 600 نفر آدم باید دعوت کنین؟!" نیشش بازتر شده
میگه "نه جانم! خانوادۀ عروسمونم پر جمعیتن تاحالا شدن 1100 نفر!!" بعد من
ابروهام به سمت سقف میل کردهبودن، لب و دهنم به سمت کف زمین! با چشمای
گرد شده میگم "مگه شماها عروسی
میگیرین کل استان گیلانو دعوت میکنین؟؟؟ نکنه ماهیای دریای خزرم حساب
کردن جزو مهمونا؟!!!" غش کرده از خنده میگه "خدا پدرتو بیامرزه ! ماهی
چیه!! ما فقط عمو خاله عمه داییام با بچهها و نوههاشون میشن 300 نفر
حدودا! دیگه خودت حساب دوستا و فامیلای دورتر و فک و فامیل عروسم بکن که از
ما بیشترن تازه!" من همچنان عین هیپنوتیزم شدهها میخ شدهبودم سرجام و
سعی میکردم 1100 نفرو برای خودم هضم کنم! والا نفری یه بطری آب معدنیم
بخوان به این همه آدم بدن گرون در میاد!! چه برسه به 5-6 جور غذا و م*ش*روب
که خودش میگفت حتما تو عروسیاشون هست و چهمیدونم باقی خرجا! هی بهش
میگم "بابا چه خبره ؟! مگه کنسرته آخه!! اینجوری که باید استادیوم فوتبال
اجاره کنن! اصلا مگه زن قحط بود داداشت رفته اینو گرفته با این همه فک و
فامیلش!!!!!" باز زده زیر خنده میگه "باشه من میگم بره بهم بزنه، تو حرص
نخور!"
یعنی من کشته مردۀ سعۀصدر و مهموننوازی و خونسردی خانوادۀ این دختره شدم از همین راه دور :)))
*عشق یعنی، اون یه دسته گل رزی که یهو دم صندوق سوپرمارکت وقتی تو صف پرداخت
پول هستیم چشمت بهش میافته و برشون برمیداری و میذاری رو شیر و
تخممرغ و کاهو و گوجهفرنگی و نونایی که ریختیم تو سبد خرید و بعدم
پولشونو حساب میکنی و کیسۀ خریدارو میگیری دستت و گلها رو با لبخند
میدی دست من که هم ذوق زده شدم هم معلومه دارم فکر میکنم ببینم این جایزۀ
کدوم کارمه و تو زودتر با خنده میگی "همینجوری..." و خبرنداری که همین "همینجوری" چقدررر کیفش بیشتره برای من. یعنی وقتایی که تو
مهمونیا یا رستوران حواست هست من غذای تند نخورم و همیشه اگر اونطرف سالنم
باشی سریع مییای به من اعلام خطر(!) میکنی که "یه وقت از فلان غذا نخوریا،
تنده معدهدرد میگیری". عشق یعنی پیغام امروزت که گذاشتی رو گوشیم برای
تبریک سالگرد نامزدیمون اونم وقتی که من واقعا فکر نمیکردم یادت باشه ! مبارکمون باشه ♥
** کسایی که این روزا خدای
نکرده با بیمارستان و دکتر و داروی کورتن سر و کار دارن حتما اینجارو یه
نگاهی بندازن. لطفا برای این دوست گل منم که گیر این نادکتر افتاده انرژی
مثبت بفرستید که حداقل زودتر از شر عوارض این تشخیص اشتباه راحت بشه و
آرامش بگیره. مرسی.
نوشته شده توسط سیلوئت در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 و ساعت 11:26|
این روزها کار اینجانب شده زنگ زدن به wedding plannerها و هتلای مختلف و
قرار گذاشتن باهاشون و بعدم دوتایی با پراد میریم برای دیدن سالنهای
عروسیشون و پکیجهایی که دارن. تا قبرم که چار انگشت بیشتر فاصله نیس، بدون
چسکلاس الکی گذاشتن و ژست روشنفکری که وای عروسی چیه و رسمش مسخرهاس و اینهمه خرج برای یهشب
احمقانهاس، راستحسینی بگم خدمتتون که خیلیم کار شیرین و قنددر دل
آبکنیه! الهی هرکی دلش میخواد و خوشش میاد حتما تجربهاش کنه.
الکیم که نمیشه سرمونو بندازیم پایین بریم یهجارو ببینیم و باید زنگ
بزنیم اول وقت بگیریم از مسول مربوطه. کار زنگ زدنا و قرار گذاشتنا تو طول
روز با بندهاس و عصرا هم پراد از سرکار میاد دنبالم و باهم میریم جایی که وقت دادن
بهمون. هرجا میریم چند دقیقه تو لابی منتظر میشیم تا مسئول سالنهای
عروسی که تاحالام همشون خانم بودن بیاد دنبالمون. در آسانسور باز میشه
یه خانم با کت شلوار خیلی شیک و ساده و خوشرو میاد طرفمون. من خودم و پرادو
بهش معرفی میکنم، دست میدیم و اوشون میگن "اجازه بدید اول یه تور تو
خود هتل بهتون بدم و همه جارو ببینید و بعد میریم راجع به قیمتا صبحت
میکنیم" همهاشونم 3-4 تا سالن مختلف دارن که دکوراسیون و تزیینات و
ظرفیتش فرق میکنه. ما میگیم "دوتا سالن میخوایم یکی برای مراسم عقد و
یکیم عروسی" میگن "اوه پس عقدتون تو کلیسا نیست؟" میگیم "ما اصلا کلیسا
نمیریم. مراسم عقد مخصوص خودمونو داریم و سفرۀعقد و اینجوری و اونجوری".
میگن "واو ! پس خیلیخیلی باید جالب باشه ما حتما دلمون میخواد مراسمتون
تو هتل ما باشه و ببینیم چهجوریه رسمتون و اصلا سالنای ما ایدهآلن برای
عروسیهای این مدلی!" ماهم میگیم "اوه چه جالب!" و بعد زیر لب میگیم
"خودت گوشات مخملیه پدرسوخته!! بازارگرمی نکن قیمتو بگو!" بعدم لبخند ملیح
میزنیم! خیلی جاها از همون اول که سالنو میبینیم من خوشم نمیاد و یه ریز
بیخ گوش پراد غر میزنم "خوب نیست بیا بریم وقتمونو تلف نکنیم" ولی
یارجانان عقیده دارن که همهجا رو باید کامل دید و قیمتها رو دراورد تا
درست تصمیم گرفت و دست به سر و کلۀ من میکشن و با لطافت بنده رو به دنبال
خودشون و خانم مسول سالنها میکشونند! بعضی وقتهای دیگه هم خانم مسول
سالنها از همون اول ازمون میپرسه چهجور سالنی مدنظرمونه و تکلیفمونو
مشخص میکنه و من زارپ میپرم وسط عین این بچهها که دارن خونۀ باربیشونو
برا همبازیشون توصیف میکنن میگم" بزرگ باشه(همزمان با دست یک حجم گندۀ عرضی
رو نشون میدم!) سقفش بلندتر از حد معمول باشه (با دست یک دیوار بلند رو
داخل فضا به صورت ارتفاعی نشون میدم)، دیواراش تزیین داشته باشن(با دستم
طرح
کنده کاری و قاببندی رو دیوارارو تو هوا در میارم!)، پیست رقصشم بزرگتر از
حد معمول باشه( همه رو من باید با دستم نشونتون بدم!؟ خب خودتون یوخده
قدرت تجسمتونو به کار بندازین بگیرین من چی میگم دیگه!!)!" بعد که میبینم
خانمه یه خورده هاج و واج مونده که حالا چرا من اون وسط گیر دادم به پیست
رقص اضافه میکنم "آخه تو عروسیای ما فقط خود نوازنده و خوانندهان که
نمیرقصن! وگرنه باقی ملت همه وسطن!! البته حتی گاهی مشاهده شده که خواننده
هم میکروفون رو زده زیر بغلشو و اومده وسط جمعیت شروع کرده به دست زدن و
بابا کرم رقصیدن!!" بعد اینجا معمولا یارجانان که خندهاش گرفته از توضیحات
اضافی من یک چشم غرۀ ملیح به من میره
با مفهموم اینکه "عزیزم حالا شما این توضیحاتو نگهدار برا بعدا !! بذا
اول ببینیم معاملهامون میشه یا نه بعد رسم و رسوممون رو بیریز رو دایره!"
و اینجاست که بنده بحث رو عوض میکنم و گود رو میسپرم دست پراد که وارد
صحبتهای تکنیکی و فنی بشن با اون خانم محترم مسول سالنها! البته برای
اینکه شما حداقل شاهد باشید که من چقدر توضیحات کلامی و
دستیم(!) کافی و گویاس و ازونجایی که همۀ اینجور جاهام حداقل یه سالنشون
همین شکلیه که
من توضیح میدم خانمه معمولا صاف مارو میبره همچین سالنایی رو نشونمون
میده (+ + ) بله توضیحات ما که کم الکی نیس که!
بعد خانم مسول
سالنها مارو میبرن داخل دفترشون و اول بهمون میگن "چایی و قهوه میل
دارید یا شامپاین" ؟! بعد من ازونجایی که اگر شراب بخورم شروع به قیلیویلی
رفتن میکنم و در آن موقعیت بهشدت نیاز دارم مغزم درست کار کند و ازنور
هم عقیده دارم که خب بالاخره یک مو از خرس کندن هم غنیمت است!! میگم
"کاپوچینو بیزحمت" پرادجان هم که کلا با فلسفۀ مو و خرس بنده مخالف هستن
فقط درخواست یک لیوان آب میفرمایند! بعد از پذیرایی، خانم مسول سالنها
تازه شروع میکنند به توضیح دادن راجع به قیمتها و اینکه چه پکیجهایی در
چنته دارند و چه ژانگولربازیها و خلاقیتهایی برای ما انجام میدهند اگر
مراسممان را در خدمت ایشان جشن بگیریم. در اواسط صحبتها که حرف به نوع و
تعداد غذاها میرسد اینجانب دوباره جفتپا میپرم وسط که "خانمجان بنده که
پای تلفن به شما عرض کردم ما حتماحتما باید غذاهای سنتی و میهنی خودمان رو
در عروسیمان سرو کنیم و نمیشود استیک و لازانیا و پاستای حتی درجهیک
شمارو به عنوان شام عروسی به مهمانهایمان بدهیم!" بعد اینجاست که بحث بالا
میگیرد و گاهی خانم مسول میفرمایند که "اصلا امکان ندارد و هتل این اجازه
را نمیدهد و صبحت safety مهمانها در میان است و همۀ غذاها باید در
آشپزخانۀ خود ما و زیر نظر آشپز ما طبخ بشوند که یهوخ برای کسی مشکل غذایی
یا آلرژی و این صحبتها پیش نیاید و ما مسوولیم و ممکن است کسی برود ازمان
شکایت کند و نمیشود و نمیتوانیم و اینها!" همچین میگوید ما مسول امنیت
مهمانها هستیم که انگار ما میخواهیم مهمانها را نوبتی سوار موتور وسپا
کنیم و تکچرخ بزنیمشان و همزمان هم غذا بدهیم بهشان!!! خبر ندارند ما در عروسیهایمان باقالیپلو و ژله را باهم در کنار خورشتقرمه سبزی سرو
میکنند و مهمانها بزنم به تخته چشمم کف پایشان ماشالا آخ هم نمیگویند
!!! بس که سوسول هستن این فرنگستانیها و بهدنبال اینجور قرتی بازیها!
گاهی
هم خانم مسول سالنها کولتر ازین حرفا هستن و بعد از صحبتهای تاکتیکی و منطقی پراد با ایشان حاضرند با ما راه بیایند و
میگویند "درک میکنم ملیتهای مختلف هرکدام رسم و رسوم خودشان را دارند و
برای عروسی غذاهای خاصی را حتما باید سرو کنند و حالا شما اجازه بدهید من
با منیجرم صحبت کنم و نتیجه را به شما اعلام میکنم" و مارا خوشنود
میکنند. یک نفر هم تاحالا بوده که پیشنهاد داده ما دستور غذاها رو بدهیم به
آشپز درجهیک ایتالیاییشان و ایشان حتما همانی که ما میخواهیم را طبخ
میکند! و من و پراد هم بعد از شنیدن این حرف قاهقاه به خانم مسول
سالنها میخندیدیم که "عزیزجان چرا جوک میگویی؟ مگر خورشت فسنجان و کباب برگ و
شیرینپلوی ما، پیتزا و پنکیک سوسیس هست که به همین راحتی از روی دستور غذایی
بشود آشپز شما بپزدشان ؟! حرفا میزنیها!"
خلاصه که مصائب
شیرینیاست این عروسی گرفتن در بلاد کفر و سر و کله زدن با این
فرنگستانیهای بیخبر از آداب و رسوم ما. حالا باز خوب هست که اینها %95
عروسیهایشان فقط در 4-5 ماه تابستان و گرمای هوا سر میگیرد و آنهم اکثر
مواقع فقط در روزهای تعطیل و ویکندها و نه وسط هفته، که با این حساب یک
تایم خیلی محدودی برای عروسی گرفتن در سال موجود میباشد و همه و ازجمله ما
از
یکسال قبل شروع به برنامهریزی و رزرو جا کردهایم! یعنی ما الآن یکسال
وقت داریم و خیلی خوشخوشک و هلک تلک شروع کردهایم به انجام
امور مربوطه و مثل عروسیهای ضربالعجل داخل ایران که خانوادهها 3-4 ماهه
تصمیم به برگزاری مراسم میگیرند و عروس و داماد بیچاره دمار از روزگارشان
در میآید تا همهچی به بهترین شکل و نحو اجرا شود نمیباشد! ولی با
اینحال از هماکنون بنده کمی تا قسمتی دچار استرس مبهم و نموری در اقصی
نقاط دل و رودهمان گشتهایم ! تازه ما همیشه فکر میکردیم خودمان در طول
آمادهسازی مراسم خیلی ریلکس باشیم و یارجانان قاطیپاتی، که در حالحاضر
کاملا اوضاع چپه هست و هنوز نه به باره، نه به داره، ما قاطی نمودیم و ایشان با
صبر و حوصله و مهربانی مارا حمایت
میفرمایند که از همین تریبون از محضرشان کمال مچکریم را اعلام میداریم :)
اسم پست کشرفته از اسم فیلم My Big Fat Greek Wedding میباشد!
نوشته شده توسط سیلوئت در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت1391 و ساعت 10:45|
داشتیم با دوستامون راجع به اینکه الان چند درصد از خانما تو ایران با حجاب
ِ واقعین صحبت میکردیم آخرسر یهو به این نتیجه رسیدیم که کاری که فیسبوک
در زمینۀ بیحجاب شدن دخترا و خانما تو ایران کرده رو رضاخان هم با اون اهن
و تلپ و قانون بیحجابی و زور و کتکزدنش نتونست انجام بده!!!
نه این تن بمیره بیا خودت برو لیست فیسبوکتو چک کن. ببین چندنفر میشناختی
که قبلا با حجاب بودن و الان عکسای بیحجابشون تو فیسبوکه! یعنی من کسی رو
دارم که طرف خودش که کشفحجاب کرده هـــچ، 3تا خواهرای 10-15 سال بزرگتر از
خودشم که وقتی ما راهنمایی بودیم اونا شوهر و بچه داشتن و همیشه با این
دوست ما -یعنی خواهر کوچیکۀ خودشون- بحث و دعوا داشتن سراینکه حجابشو کامل
رعایت کنه، حتی اوناهم قدرتی خدا کامل از بیخ کافر شدن و عکسای خوشگل و
رنگاوارنگشونو ما هرچند وقت یهبار زیارت میکنیم!
بابا دم این فیسبوک گرم به مولا!! یعنی روح رضاخان احتمالا تو قبر داره
دایره دنبک میزنه!! اصلا تهاجم فرهنگی ازین زیرپوستیتر و تمیزتر ؟! آقا دم شما گرم!
از طرف بر و بچ و پسرای محل هم ما از شما تشکر میکنیم که این بینوا پسرها
همیشه تو کف بودن ببینن دختر همساده و همکلاسی دانشگاه و دخترخاله دستدیزی
بدری خانم که همیشه با حجاب بوده، بدون مقنعه و روسری و لچک چه ریختیه که
به لطف این پدیدۀ مجازی شما نهتنها طرفو بدون حجاب دیدن، که حتی قسمتهای
دیگه رو هم اعم از عمل شده و غیرعمل شده و نواحی برجسته و فرورفته رو هم
زیارت کردن به مدد عکسهای پر قر و قمیش دوستان که بعضی از نواحی خاص! رو با
زاویۀ 45 درجه رو به دوربین کج کردن و موها رو تاب دادن یه وری و لبخند
ژوکوند به بیننده میزنن!
حالا نه که ما مخالف حجاب باشیمها! البته برای خودمون مخالفیم!! ولی بقیه
مارو سننه، هرکی هرجور حال میکنه. منتها من آی حال میکنم که با این
فیسبوک و عکسای جورواجور و جیگرجلاده خانما، دیگه اون تابوی وای عکسم یا
عکس دختر/زن/خواهر/ناموسم(!) دست غریبه افتاد و آی برم شکمشو سفره کنم
مقدار زیادی ور افتاده و آقاهه ماشالا اینقدر اپنمایند شده مییاد عکس
عروسی خودش و زنشو میذاره رو یکی از پیجهای پرطرفدار فیسبوک و میگه لطفا
راجع به من و خانمم نظر بدین! حالا یکی نیست بگه یعنی چیچی که نظر بدین؟! مثلا
حالا اگر نظر دادن گفتن خوب نیست میخوای بری پسش بدی؟! یعنی جایی که
خانمو ازش تهیه کردی(!) خدمات پس از فروشم داشته و مثلا گفتن شما ببر اگر
نپسندیدی بیار عوضش میکنیم ؟! یا چی؟؟؟؟
خوب ملت باحالی هستیم آقا! خوووب :)
نوشته شده توسط سیلوئت در تاریخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 و ساعت 10:37|
داشتم با یه دوست غیرایرانی حرف میزدم یهو گفت "فلانی ایرانیه؟ " گفتم "چطور مگه؟" گفت "آخه همهاش تو صحبتاش از قیمت و اینکه بلان چیز چنده و ارزونه و گرونه حرف میزنه! حتی برگشته به من میگه خونهای که خریدین چون تو فلان منطقهاس قیمتش احتمالا بیساره !!" هم خندهام گرفته بود هم مونده بودم چی بگم چون میدونستم داره راست میگه! ماها خیلی راحت راجع به قیمت خونه و ماشین و خرج عروسی و قیمت سرویس طلا و حتی درآمد یه نفر ممکنه ازش سوال کنیم درصورتی که برای این فرنگستونیا یکی از خصوصیترین مسائلشون مثلا همین درآمدشونه و اگه یکی راجع به این موضوع ازشون سوال کنه براشون حکم فحش بدبد داره ! یا مثلا حتی دوتا دوست صمیمی هم خیلیوقتا ممکنه از هم راجع به قیمت خونۀ جدیدی که یکیشون خریده سوال نکنن.
این سوال نکردن راجع به قیمت و نظر ندادن در مورد گرونی و ارزونی ِ چیزی که مال یکی دیگهاس واقعا یکی از اخلاقای خیلی خوبیه که من سعی کردم تو این چندسال ازینا یاد بگیرم و پارسال که رفته بودم ایران و با انواع و اقسام سوالای دوستان و آشنایان عزیزتر از جان مواجه میشدم متوجه میشدم تا حدودی به اخلاق این فرنگستونیا عادت کردم و دیگه جواب دادن به سوالایی که شاید قبلا برام آسون بود الان خیلی دشوار مینوماید!
* الان بنده یکی از سرخوشترینهای دلخجستۀ دوعالمم! 5 روزی میشه که امتحانام تموم شده و همون روز آخر هم یارسفرکردۀ جانان ما بازگشتن و در دل ما نورافکنی روشن نموده و غبار غم و اندوه را از رخسار ما زدودند ! حالا اگر خود پراد اینجا بود فوری آه میکشید میگفت "نهکه توام خیلی دلت برای من تنگ شده بود و نشسته بودی در کنج عزلت"! حالا هرچی من بهش میگم "عزیز من دورت بگردم!! پدرجان، خوب من به صورت درونی دلتنگ شده بودم و در کنج عزلت فرو رفته بودم! " قبول نمیکنه که! تازه یه دو روزیم سوغاتیای مارو ضبظ کرده بود تحویلمون نمیداد که! هی میرفت و میومد و تعریف میکرد و دل مارو هم آب! تا بالاخره بعد از مرارتهای بسیار بنده به حقم رسیدیم!!! حالا پای تلفن بهم گفته بود یه مانتو هم برام گرفته من فکر کرده بودم برای شوخی و مسخره بازی احتمالا رفته یه مانتوی بیریخت بلند و خیلی پوشیده گرفته که سربهسر من بذاره و هرجا بخوایم بریم بگه برو مانتوتو بپوش و جـِـز منو دربیار! بعد که مانتو رو دیدم کلی ذوق زده شدم! واقعا جلاللخالق که زمونه چه پیشرفتی کرده مادر! زمان ما که ازین چیزا نبود!! فوقش یه تیکه پارچۀ چروک بود بهش میگفتن مانتوی مد روز!! حالا اینی که من دارم اصلا شبیه مانتو نیست که، بیبشتر شبیه یه لباس مجلسی خیلی خوشگل و پرپارچهاس (من آخه عاشق لباساییم که پارچه زیاد داره و هی پارچه ازینور اومده رفته اونور!!!)
ازون مهمتر هم صاحب یک جفت آیینه و شمعدان خیلی ظریف و دلبر هم شدم که اصلا شبیه اون چیزی نبود که من از اول دوست داشتم و تو فکرم بود ولی وقتی دیدمش خیلی خیلی خوشم اومد ازشون. خصوصا که پراد هم خودش کلی برای پیدا کردنشون زحمت کشیده و وقت گذاشتهبود و معلومبود سعی کرده چیزی رو پیدا کنه که با سلیقۀ منم جور باشه. همون فردای روزی که رسید به سفارش مامیجانشون آیینه شمعدون رو با نقل و یه قرآن سفید اورد خونۀ ما و بنده و خانواده هم کلی ازین کارشون محظوظ گشتیم :)
بعد هم در گوش من غرغرکی نمودند که "ببین من چقدر دارم برای عرسیمون زحمت میکشم!! تو یاد بگیر یه کم!!!" اینجانب هم قول سفت و سخت دادم که از همین روزها مشغول انجام امور مربوط به برگزاری عروسی بشوم حتما! هرچند که بسیار هم کار شیرین و لذتبخشیست و آدمیزادی که من باشم هزار و یکجور ایده و جینگولک بازی در ذهنم دارم و هر روز هم به تعدادشون افزوده میشود، ولی خدا خودش به ما رحم کند بسکه تهیه و تدارکات عروسی سخت و پیچیده است در این دیار !
نوشته شده توسط سیلوئت در تاریخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 و ساعت 1:26|



یکی از دخترهای آشنا که نوع و شرایط زندگیش کمی تو چش و چار بقیه اس و هرازچندگاهی این ملت بیکار یه حرفی براش درمیارن برداشته این عکس رو گذاشته رو پروفایل فیسبوکش!! (ازونجایی که من به شدت به عفت خانم پایدارم و ماخوذ به حیا از ترجمه متن روی عکس خودداری مینومایم!)
حالا من دیروز تو دانشگاه داشتم اخبار فیسبوکی رو دنبال میکردم که اینو دیدم و خنده امم گرفته بود و تعجبم کرده بودم که حالا چرا همچین عکس العملی نشون داده که همون لحظه تلفنم زنگ زد و از پای کامپیوتر پاشدم رفتم بیرون.
۵ دقیقه بعد که برگشتم سرجام دیدم این رفقای پسر بی جنبه ما اومدن ریختن جلو کامپیوتر من از سر و کول هم بالا میرن جیغ و داد و کولی بازی راه انداختن دیدنی!!! فکاشون کف زمین آب دهنشون روون تا یقه هاشون هی میگن "وای ما میخوایم بشینیم پشت سر این دوستت حرف بزنیم!! به به جووون! بپر یه کاسه تخمه بیار بشینیم حرف بزنیم"!!
مرده بودم از خنده از دستشون. مگه کنده میشدن از روی این میز ما؟ بالاخره با کتک و جیغ و داد و تهدید ریختمشون از رو میزم پایین برن دنبال کارشون !
حالا دوتاشون یه امتحان فاینال فیل افکن داشتن اون یکیشون یه تحویل پروژه گنده یکی دیگه اشونم مشغول کادربندی و رفرنس نویسی و آخرین کارهای تز فوق لیسانسش!! اونوقت یه عکس چسکی همشونو از کار و زندگی انداخته بود!