سیلوئت
می آیم، در پناه سایه ی گسترده ات بر زندگیم می مانم، و خوشبختی را در آغوش می کشم
خیام اگر ز باده مستی خوش باش بعد از دیدن این فیلم- که به شدت توصیه می کنم اگر می تونید حتما تو سینما ببینیدش- ماهم به این نتیجه ای که خیام رسیده رسیدیم بدجور!! حالا که همه امون قراره تو کن فیکون شدن دنیا نابود بشیم اونم تا همین دو سال دیگه، شکر خدا که نفری یه بیلیون یورو هم نداریم که تو سفینه ی فضایی که امریکاییا دارن می سازن و باهاش می خوان ازین محشر کبرا فرار کنن جا رزرو کنیم! پس حداقل یه کم برا خودمون خوش باشیم و دلی دلی بریم به استقبال مرگ! * در مورد خود فیلم بگم که به نظرم اشکالای منطقی خیلی بهش وارده و خیلی هول هولکی انگار ساختنش. طبق معمول هم که از امریکا و رئیس جمهورش یه بت ساختن! ولی کلا فیلم جالبیه و ارزش یه بار دیدنو داره و به خوبی ۳ ساعت سرجا میخکوبتون می کنه. اما بدتر از همه این تاریخ دادنشون به ملته ! یعنی که چی که اینجوری میان می گن ۲۰۱۲ آخر دنیاس؟! حداقل یه تاریخ دورتری می گفتن! مثلا ۳۰۱۲ !!! من تا ۲ سال دیگه هنوز کلی کار با زندگی دارم !!! با عطی از سر جلسه امتحان میانترم اومدیم بیرون و داریم تند تند حرف می زنیم و جواب سوالارو چک می کنیم. می رسیم به پله برقی و وایمیستیم روش. ناخواداگاه حرف زدنمون قطع می شه. نگاه من خیره مونده به تصویر خودم تو آیینه بزرگ روبه رو و دارم قیافه امو بررسی می کنم. موهامو جمع می کنم و می برم یه طرف گردنم و چتریای تازه کوتاه شده امو مرتب می کنم. لبامو با زبونم تر می کنم و با انگشت اشاره ام آروم رژلب محو شده ای که از صبح زدمو رو لبم فیکس می کنم. کمربند پالتومو سفت می کنم و یقه اشو می دم بالاتر. گردنمو کج می کنم و برای خودم شکلک در میارم و می خندم. تو آخرین لحظه قبل از رسیدن پله برقی به طبقه پایین آخرین نگاهو به خودم می ندازم و با رضایت رومو می کنم اونطرف تا به صحبتم باهاش ادامه بدم که اونم همون لحظه نگاهشو از آیینه می گیره و برمی گرده طرف من. دوتامون یهو می ترکیم از خنده! می گه " من و تو آیینه می بینیم از خود بیخود می شیما!!" می گم "آره. کم مونده قربون صدقۀ خودمون بریم!" جالبم اینجاس که هیچکدوممون متوجه سکوت چند لحظه ای که بینمون می اقته و یهو حواسمون پرت قیافه هامون می شه نمی شیم!! و این موضوع هر روز و هربار تکرار می شه! * زمستون امسال به قدری مارو نمک گیر کرده که شرمنده اش شدیم! البته هنوز که زمستون نشده رسما و پاییزه! ولی تو کانادا کلا چیزی به نام پاییز خیلی وجود نداره، معمولا ماکسیم ۳ هفته تا یه ماه پاییزه و بعدشم یه چند ماهی زمستون تــــــــــــــــــــا برو الهی به امید تو!! ** عشق یعنی، فرستادن من تو اتاق پرو و انتخاب کردن لباسای مختلف برام به سلیقۀ خودت و شنیدن صدات ازون تو که داری با دختر فروشنده سر سایز من بحث می کنی که صفره یا ۲ و تو اصرار داری که اون اشتباه می کنه و تو سایزو بهتر می دونی و قیافۀ من که همونجوری با یه تیکه لباس نشستم رو صندلی اتاق پرو و از شنیدن حرفای تو خنده ام گرفته و به خودم زل زدم تو آیینه و منتظرم ببینه بالاخره کدومتون تو این بحث برنده می شین! دیگه کمتر و با ملاحظات بیشتری جناب مخ رو می دیدم چون همیشه با دیدنش وجدانم خارش می گرفت و قلقلک می یومد و حس می کردم تا حدودی احساساتشو جریحه دار کردم، ولی اون بیدی نبود که با این بادا بلرزه کماکان راجع به روایط شخصی من از این و اون کنجکاوی می کرد! یه بارم حتی یکی از دوستام به شوخی گفت "این طفلکی در مرحله ی ناباوری انگار به سر می بره. هرچی ما می گیم تو با یکی دیگه هستی ولی باز باورش نمی شه و فکر می کنه سرکارش گذاشتیم یا انتظار داره هربار که می خواد آمار تورو از ما بگیره به طرز معجزه واری بهش بگیم تو همین دیروز با دوست پسرت بهم زدی!!!" ازینور خنده ام می گرفت، ازونور وجدانم پنجول می کشید! هروقتم منو می دید نگاه های آنچنانی و حرکات بیش از حد صمیمانه از خودش بروز می داد که دیگه گاهی من واقعا معذب می شدم! ترم اول دانشگاه تو یکی از کلاسای بیخود و اجباری مقاله نویسی انگلیسی باهاش آشنا شدم. اولین و آخرین ایرانیم بود که خیلی اتفاقی من باهاش سر صحبتو باز کردم وگرنه ترجیح می دم اگر بفهمم یکی ایرانیه-خصوصا پسرا که اصلا!- نرم جلو و با کسی سر صحبتو باز نکنم و خودشونم معمولا متوجه نمی شن ایرانیم که بخوان بیان و حرفی بزنن. برای اینکه طولانی نشه بقیه اش تو پست بعد... توضیح نوشت: اسم پست فقط یه شوخیه!! نه شما آقای محترم که خواننده ای، نه به آقای همسایه اتون، نه به پسرعمه ی دست دیزی دخترخاله اتون، نه به مگس نر میوه فروشی سر کوچه اتون بر نخوره لطفا !!
یه دست دخترکو گرفت بالا و اون یکی دستشو دور کمرش حلقه کرد و شروع کرد تکون خوردن... " ببین هانی! من بلدم برقصم... تازه کلیم آبرومند و مردونه می رقصم! کلاس رقص دیگه لازم نیست که !" دخترک دستشو کشید بیرون با خنده جواب داد "بله!! این مقدار وول خوردنو همه بلدن ولی من رقص درست حسابی می خوام... والتز و تانگو و sway و سالسا!! اصلا اگه نمی خوای خب من می رم یه پارتنر برای رقصم پیدا می کنم!!" پسر هم که طبق معمول خنده اش گرفته بود از لوسیش گفت " آره؟! باشه! چشمم روشن !! برو یه پارتنر خوشتیپ و خوش هیکل برای خودت پیدا کن دیگه.. اصلا منو می خوای چیکار! نه نه.. دیگه نمی خواد حرفتو پس بگیری! اونجوریم نگاه نکن اصلا دلم نمی ره!! این مدلیم نخند!! دِ می گم نخند تخم جن!" دخترک خوب حس می کرد به پیروزی داره نزدیک می شه و بیشتر خنده اش گرفته بود. می دونست با چندتا بوس می تونه رشوه بده !
- پس قبوله؟!
- حالا باید فکرامو بکنم! ئه چیکار می کنی؟ کی اصلا بوس خواست ؟! گفتم باید فکرامو بکنم !! حالا کجا... چه زودم خودشو می کشه عقب! بیا اینجا چندتا بوس دیگه بده بلکه نظرم عوض شد... بیا ببینم !
می دونم ته دل دخترک داشتن قند آب می کردن بسکه همیشه دلش می خواست یه روزی بره کلاس رقص ! رو پاش بلند شده بود و می بوسیدش و تو سرش زمزمه می کرد
Like a flower bending in the breeze
Bend with me, sway with ease
When we danc you have a way with me
Stay with me, sway with me
گر با صنمی دمی نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
پندار که نیستی، چو هستی خوش باش
پس تا اطلاع ثانوی امتحانات پایان ترم و هر گونه درس و کلاس و دانشگاه و پروژه و استرسی بابت همه ی اینا ملغی اعلام می شود! D:
بریم که با یه باده و صنمی حداقل مست و خوش باشیم قبل از مرگمون!! هی هی هی...
واقعا کدوم خانمیه که با دیدن کوچکترین قطعه ای از یه آیینه مشغول خودآرایی و مرتب کردن سر و ظاهرش نشه و حتی گاهیم تو دلش تحسین نکنه روی ماه و سر و پز خودشو !! : )
نارسیست هستیم یا چی؟!
برف که هنوز اصلا به طور رسمی و تپه ای(!) نباریده -بهش می گن تابستون سرخپوستی- اونقد بارش تو کوهستانا هم کم بوده که این رفقای اسکی باز ما دارن له له می زنن برای بازگشایی پیستای اسکی و باز شدن پیستا هم هی هفته به هفته داره عقب می افته- زحمت کشیدم شعر گفتم!! با قر بخونید لطفا!- حالا گویا می خوان یه پیست اسکی که توش برف مصنوعیه برای آخر این هفته باز کنن! فک کن، واقعا ستمه که تو کانادا بری پیست اسکی با برف مصنوعی!!! انگار دوبی ه!
خود هوا هم که واقعا خوب بوده و به ما حسابی حال داده، هرچند که می دونم همین روزاس که ننه سرما که چه عرض کنم، جناب هیولای سرما حمله کنن، اما این اعتدال و گرمای نسبی هوا که تاحالاش حسابی چسبیده.
تا اینکه چند وقت پیش تو تولد یکی از دوستای مشترک فرصت خوبی پیش اومد که جناب مخ منو با پراد ببینه. البته من فکر می کردم که فرصت خوبیه! خوب خیلیم بیخود فکر می کردم!!! چون گویا دیدن ما دوتا باهمدیگه هم هیچ تاثیری در روند نگاه های مکش مرگ ما و مدل حرف زدن و توجهاتش نسبت به من نداشت. حتی دیگه پراد رو هم که تو این مسائل خیلی منطقیه و اهل شاخ و شونه کشیدن نیست حساس کرده بود جوری که دیگه اونم چندباری سعی کرد یه تیکه ای چیزی بندازه و خودی نشون بده-الهــــــــــــی D:!- بلکه این دوزاری بیفته اما بازم کارساز نبود!!
ماهم با خودمون گفتیم دیگه هرجور راحتی! کاری نمونده که بشه انجام بدیم. منم که خیلی کم و دورادور باهاش در ارتباط بودم و می گفتم اینجوری دیگه کم کم حتما خودش فراموش می کنه.
حالا کار دنیارو ببین!! باید جوری همه چی پیش بیاد که یهو این ترم یه درس مزخرف از نوع برنامه نویسی کامپیوتر که هیچ ربطیم به رشتۀ ما نداره بیفته تو دومنمون که استاد حل تمرینش کی باشه؟! بله! جناب مخ!! و ازون جالبتر اینکه هفته ای ۲-۳ بار-تازه غیر از خود کلاس هفتگی حل تمرین!- هرجا که منو می بینه خــِــرمو بگیره بگه "بیا بشین باهات کار کنم نمره ات خوب شه، می دونم تو ازین درس بدت میاد سختته براش بخونی"!!! خب لامصبم همچینم خوب توضیح می ده که آدم دست و پاش شل می شه توان مخالفت نداره! خوب آدم آدمه دیگه!! یه درسی رو بذارن جلوت که یا می تونی ازش A بگیری یا بیفتیش! خوب مرض نداری که بیفتی که!!
القصه، که کار این روزای ما همینه. نشستن و درس خوندن با جناب مخ و کدنویسی های مزخرف کامپیوتر.-که من واقعا نمی دونم اونایی که رشته ی کامپیوتر خوندن چه جور موجوداتی هستن که تونستن این مزخرفاتو ملتفت بشن! واقعا که دست مریزاد!! ما زیر یه درس ابتداییش داریم فارغ می شیم!!!-
خب بهتره از مدل نگاهای هرازگاهی و دلبریهایی(!) که از جانب اوشون به سمت بنده هم سرازیره حرفی نزنم! پراد هم این وسط یه روز منطقی می شه می گه "من درک می کنم که تو باید ازین درس نمره بگیری و این آدم کمک خوبیه برات" یه روزم حسود می شه می گه "اصلا لازم نکرده!! تمام جزوه هاتو بفرست خودم می شینم می خونم یادت می دم!!" ماهم موندیم این وسط که چی کار بکنیم و کیو چه جوری راضی کنیم!
البته حالا جدای از شوخی تاحالا خیلی خوب همکاری کرده و بغض و غیضش رو هم نسبت به جناب مخ سعی کرده مهار کنه و اصلا سر این موضوع اعصاب منو متشنج نکنه، ولی من بیصبرانه مشتاق رسیدن زمان امتحانات و تموم شدن این درس کوفتی هستم بلکه ماهم از شر خیلی چیزها راحت بشیم و دیگه نه من مجبور به خوندن این درس باشم، نه جناب مخ داغ دلش تازه بشه نه پراد حرص بخوره و ازونور سعی کنه به خودش فشار بیاره که منطقی برخورد کنه!
از همون چندتا جمله ی اول که باهاش حرف زدم و بهم گفت چند تا کورس داره و چه درسایی رو داره در یه مدت زمان خیلی کوتاه پاس می کنه فهمیدم مخیه در حد خودش این پسره! فوریم از من پرسید چه درسایی دارم و برای خوندن هرکدومشون یه سری راهنمایی کرد و گفت دفعه ی بعد برام چندتا جزوه و کتاب میاره و دفعه ی بعدم کلی وبسایت مفید بهم معرفی کرد برای درسام و همینجوری که پیش می رفت و هرهفته تو کلاس می دیدمش یه کم خودمونی تر می شدیم باهم. پسر خوبی بود و منم باهاش راحت بودم. از طریقش با یه سری دیگه از بچه ها هم آشنا شدم که الان هرکدومشون دوستای خیلی خوبم هستن و صمیمی ترین دوست دخترمم از تو همین گروه بود. اوایل فکر می کردم جناب مخ فقط به من اینقدر کمک می کنه و سر هرپروژه ای که دارم نمی دونم از کجا باخبر می شد و عین زورو(!) شنلش تو هوا افراشته می شد و یهو سر می رسید و کلی راهنماییم می کرد! ولی بعد از آشنا شدن با دوستای دیگه اش دیدم با همه اینجوریه و تقریبا برای همه هر کمکی از دستش بر بیاد انجام می ده. ازین موضوع خوشحال بودم چون دلم نمی خواست همچین آدمی بهم علاقه مند باشه و از روی علاقه بهم کمک کنه چون اصلا استایل و اخلاقامون بهم نمی خورد و ازون طرفم این همه کمک همیشه به من تو درسا کرده بود و اگر می خواست بهم پیشنهادی بده من کلی شرمنده اش می شدم بابت جواب منفیم!
خلاصه همچنان جناب مخ که دیگه رسما به زورو و سوپرمن تغییر قالب داده بود هوای من و درسامو داشت و واقعا هم که الهی خیر ببینه از جوونیش!! یه وقتایی یه کمکایی به من کرده این بشر که خودم حیرون موندم! تا اینکه بعد از حدود یه سال و نیمی که می شناختمش تابستون پارسال موقع رفتن برای خوردن یه قهوه ی ساده وسط کلاسا-کاری که همیشه اینجا با همه ی دوستا انجام می دیم و هرکی با هرکی می ره کافی شاپ اصلا معنی و مفهوم خاصی نداره!- نمی دونم یهو چش شد و حالی به حالی شد و بعد از کلی بالا پایین و سرخ و سفید شدن به من ابراز علاقۀ غــَـط و غلیظ شدیدی کرد و پیشنهاد دوستی داد !! منو می گی؟! خشکم زده بود!! یعنی انگار اول یه سطل آب یخ ریختن رو کله ام بعدم به برق وصلم کردن! شایدم اول برق و بعد آب و خلاصه ...!!!! مونده بودم حیرون که این چرا یهو همچین شد و به تته پته افتاده بودم اصلا که یعنی چی! ما که دوست معمولی بودیم و بعدم عذاب وجدان که پس اینهمه کارایی که این مدت کمک من کرده فقط به خاطر علاقه اش بوده و حالا من الان جوابشو چی بدم و من هیچ چیز مشترکی با این آدم ندارم جز یه دوستی ساده و... ! واویلا که همه ی اینا همون چند لحظه از ذهن من گذشت. نمی دونستم چه جوابی باید بدم، پرادم اون زمان نبود، کلا هم ازین جواب اصلا خوشم نمیاد که وقتی یه نفر به من پیشنهاد دوستی و آشنایی و حتی خواستگاری! می ده برگردم بگم "من با کسی دیگه هستم!" این جواب دقیقا عین این می مونه که بگی "شرمنده من الان دستم بنده!! وگرنه حتما خدمت می رسیدم!" به خاطر همین دیگه رومو سفت کردم و بعد از کلی بالا پایین رفتن از همون حرفای معمول سریالای ایرانی رو تحویلش دادم که وای من اصلا راجع به تو اینجوری فکر نمی کنم و تو یه دوست خیلی خوب منی و من نمی خوام دوستی الانمون خراب بشه و این مذهملات! فقط خوبیش این بود که خودشم گفت نمی خوام دوستیمون از بین بره و من برای حرف و نظر تو احترام قائلم، ولی امیدوارم بعدا بتونم نظرتو دربارۀ خودم عوض کنم!!! هرچند که باز من جواب همین حرفشم در لفافه دادم که نه بابا نظر من عوض بشو هم نیست! ولی خوب شکرخدا ازون به بعد دوباره رابطه امون مثل سابق شد و نه من هیچیو به روی اون می اوردم نه اون به روی من. کمک ها و سوپرمن بازیاشم همچنان ادامه داشت ولی اینبار دیگه من یه کم سعی می کردم مراعات کنم و خیلی زحمت بهش ندم و کلن کمتر جلوش آفتابی شم. پرادم می دونست جریانو و از همون اولم گفت هرجور خودت صلاح می دونی باهاش رفتار کن و منم ترجیح می دادم دیگه رابطه ام باهاش فقط تو جمع های دوستانه و خیلی کمتر از سابق باشه. از دوستای مشترکمونم همه اش می شنیدم که می گفتن هرچند وقت یه بار می ره ازونا راجع به من و اینکه با کی هستم و دوست پسرم کیه سوال می کنه! منم دیگه مته به خشخاش نمی ذاشتم و بهشون گفتم اینبار که سوال کرد واقعیتو بهش بگین که من با کسی هستم و دوسشم دارم و جدیم هستم! بلکه از فکر و خیال ما بیاد بیرون! حالا نه که خودمو خیلی تحویل بگیرما! ولی همه اش می ترسیدم این بچه پیرپسر شه و منم دوتا شکم بزائم!! و این همچنان در عشق من بسوزه و به فکر درس و پروژه های من باشه!(شوخی می کنم البته ! ماجرا به این شوریا هم نبود : ) ) بدبختی از خودمم نمی یومد بپرسه که خودم حداقل بدون واسطه و رک و راست جوابشو بدم و همه اش از اینو اون در مورد من و رابطه ام می پرسید، به خاطر همه ی لطفهاییم که به من کرده بود احترام زیادی براش قائل بودم و نمی خواستم خودم عین هوچیا برم یهو بدون مقدمه در مورد این موضوع باهاش حرف بزنم.
| Design By : Night Skin |
